توسعــــــه؛
«دال» ی بر "مدلول" های بیشمار
«فهم هرمنوتیكی توسعه این است كه دریابیم توسعه برای ما در حال
حاضر چه معنایی دارد. فهم هرمنوتیكی نتیجه گفتگوی اصیل میان حال و
گذشته است، و این فهم هنگامی رخ میدهد كه میان حال و گذشته ادغامی
از افقها وجود داشته باشد. شرط ادغام چنین فهمی خود سنت است»
گادامر نقل به معنی
در عصر تسلط و دیكتاتوری زبان، در زمانه مسخ واژههای ارزشمند و
روایات بزرگ و یوتوپیاها هر پدیدهیاجتماعی میتواند وانموده و
شبه واقعی باشد، از آن جمله توسعه، آزادی، عدالت، حقوق، قانون، علم
و... كه در زمانهای گوناگون نقشهای خوب، بد، وحشتناك بازی كردهاند
و هر كدام به خودی خود میتوانند روایاتی بزرگ خلق كنند و آن را در
جهنم«آشوتیس»ها و سرد خانههای«سیبری» بیندازند.
پدیدارشناسان نشاندادند كه هركدام از این واژگان از منظر هزاران
نفر مخاطب میتواند هزاران تأویل و تعریف پذیرد. مسلماً تعبیر
قبایل آدمخوار از واژه توسعه یا معادل آن، با برداشت جامعه مذهبی،
سوسیالیست، مدرن و غیره گوناگون و گاه متضاد است.
نمیخواهم بگویم«توسعهها بسیارند پس توسعهای وجود ندارد» فقط
میخواهم اینرا گوشزد كنم كه اینقدر علم و «پوزیتیویستها» را به رخ
نكشیم و با وانمودهها و كلمات قشنگ همدیگر را نفریبیم.
توسعه برای ما در حال حاضر یعنی«توافق نوعی ما» دراتحادملی،
برای«حق حیات، آزادی بیان و جستجوی سعادت!»
و مشكلات عمده در راه توسعه عبارتند از نهادینه نشدن فرهنگی
اجتماعی هیچكدام از اصول فوق.
تردیدی نیست كه تسلط نظامهای سلطه گوناگون در تاریخ چند هزار
سالهی ایرانیان و كردها، گاه بهعنوان مجموعه و گاه زیرمجموعهی
ایرانیان، و وجود كلكسیونهایی از قدرتهای مستبد در اپیستمههای
سیاسی، نظامی، فرهنگی ایرانیان تأثیری واحد و گاه گوناگون بر نظام
زبانی/نشانهای/ موجود به جا نهاده اند و شكستن حصارهای زبانی آنها
در جوامع اسطورهگرای شرق چندان ساده نیست. البته اگرموقتاً از
تعابیر پست مدرنی پایان تاریخ و شالوده شكنی و... بگذریم و اگر به
تاریخگرایی متهم نشوم، چون خود را از طرفداران حقوق طبیعی
میدانم.
ابتدا از نظامهای اسطورهای به عنوان ناخودآگاه جمعی و بعد تاریخ
بحث را آغاز میكنیم بدون مقدمه باید گفت: نظام اسطورهای ما،
ظاهراً بر پدر و قهرمان مذكر نجاتبخش متكی است. البته پدرها
فرزندان را میكشند و رستمی میباید تا استقلال ایران زمین تأمین
گردد و آرشی كه سرحدات را مشخص كند. در تاریخ نیز فرهنگ نهادینه
اعتقاد به بروز قهرمانان ناجی از گئوماتا و ابومسلم و مازیار و
بابك گرفته تا نادر افشار، كه پسرش را كور كرد، میر پنج و شیخ
فضلالله و مدرس و كوچك و بزرگ خان جنگلی و.../ در كردها نیز از
خان لب زرین و شیخ عبیدالله تا شیخ سعید و شیخ محمود و قاضی
محمد.../ كاریسماهایی كه سر بازند یا پیروز شوند و كیست كه نداند
استالینها و... ها در صورت به قدرت رسیدن ضرورتاً دیكتاتو خواهندشد
و اساساً دیكتاتوری یا استبداد معروف شرق در همان نهادینه شدن سلطه
زبانی گفتمان پدر- زور به
جای گفتمان فرزندان و گفتگوست.
ماكیاولی در نامه به
شهریار به دقت بر این تفاوت/ استبداد شرق و غرب/ صحه میگذارد1؛
«سلطنتهای شناخته شده به دو صورت اداره میشوند:
1ـ نوعی كه حاكم و كارگزارانش حكومتكرده و وزرا به لطف و اجازه
حاكم او را در حكمروایی بر قلمروش یاری میرسانند.
2ـ نوعی كه حاكم و اشراف / بارونها/ حاكم بوده و موقعیت آنها به
لطف و مرحمت فرمانروا است كه نجات و اعتبار خانوادگی آنها را حفظ
میكند.در حكومت نوع اول حاكم/ شاه/ از قدرت بیشتر/ نامحدود/ بر
خورداراست مثال این دو نوع حكومت در این زمان شاه ترك و شاه فرانسه
است.
بعدها دیویدهیوم،
مونتسكیو، هگل، ماركس، ... بر این تفاوت صحه گذاشتند به نظر
مونتسكیو؛«جوامع شرق هیچ محدودیت، واسطه و ممنوعیتی برای حاكمانشان
نمیشناسند، زیرا اساس این جوامع یك اصل اساسیاست؛ ترس!
در این جوامع انسانها خلق
شدهاند تا از اراده مطلق حاكم كوركورانه اطاعت كنند و انگیرهاش
ترس است2»
هگل نوشت؛ «شرق میدانست و اكنون نیز میداند كه تنها یك تن آزاد
است و جهان یونانی و رومی میدانستند كه گروهی از افراد آزادند و
جهان ژرمنی میدانست كه همه آزادند.3»
و صد البته میدان برای شورش فكری مدرنیته كه اساس توسعههای
فرهنگی، فلسفی، سیاسی و اقتصادی... است در جوامع دوم و سوم بیشتر
فراهم بود و دیدیم كه چگونه نقد تاریخ تاریخ دیگری آفرید؛
عصرروشنگری زمینه را برای نهادینهكردن بینش تازه آمادهكرد«چنین
بینشی در واقع بینش پرسش و اعتراض بود. پرسش راجعبه آنچه وجود
ندارد و اعتراض به آنچه حكمفرما شدهاست» آدوینس
البته در ایران نه تنها
پرسش كفر بود. بلكه اعتراض هم كیفری كمتر از مرگ نداشت. اگر
قبولكنیم كه دستاوردهای هنر، فلسفه و علم جهانیاست و نباید در
انحصار هیچ نظام خاصی از سلطه باشد/ كه متأسفانه اكنون هست/ پس، ما
نیز میتوانیم با نقد ریشهای استبداد شرق، راه را برای مرحلهای
دیگر از تاریخ و گذار به جامعه مدرن فراهم كنیم؛
بررسی استبداد حداقل از زمان حكومت قاجار به بعد ضروریست... زیرا
قاجاریان بسیاری از مشخصههای استبداد شرق را آشكار كردند؛«پادشاه
را شاه شاهان، سلطان سلاطین، قبلهعالم، مطیع كننده اقالیم..
دادگستری مردمان نگهبان گلهها... حامی بیچارگان، فاتح سرزمینها،
سایه خداوند در زمین/ ظلالله/ و... مینامیدند. قدرت شاه به طور
بالقوه بسیار گسترده بود، او مالك همه زمینهای غیر وقفی بود كه
قبلاً بخشیده نشده بودند. او می توانست دارایی آنهایی را كه معضوب
شده بودند مصادره كند. رعایاش را در موقع ضروری برای قشون فرا
میخواند، و مستقیماً در بازار در تثبیت قیمتها، خرید و فروش و
انبار كردن مواد غذایی مداخله داشت. وی صاحب مرگ و زندگی رعایایش و
عزل ونصب صاحب منصبان قلروش بود، كه عبار بودند از وزرا، مستوفیان
میرزا های درباری ایالات مركز، افسران و مأموران ارتش، حكام سراسر
كشور، شیخ الاسلام، كه رسماً عنوان رهبری جامعه اسلامی در ضهر را
بعهده داشت، كلانتر كه بر تولیدات اصناف و محسب كه بر كارهای عمومی
بازار نظارت داشت، بطورغیرمستقیم، به نظر میرسید كه قدرت شاه از
دربار به همه مناطق امپراطوریش گسترش پیدامیكرد، هر كدام از این
گزینهها چنان نهادینه شده بود كه انقلاب مشروطیت، كه خود تحت
تأثیر سلطه زبانی/ فرهنگ اعتراض/ انقلابات جوامع غربی بود. نتوانست
كاری از پیش برد... فقط اختلافات اساسی سنت و مدرن را آشكار تر
ساخت و اعتقاد به كاریسمای رهبر را بیشترنمود... گفتمان آزادی از
راه زور و اسلحه و جنگ به همان شكل باقی ماند ونقد ریشهای میدانی
برای نشو و نما نیافت ... و البته شاه همان شاه و خان همان خان
ومملكت همان مملكت باقی ماند و مردم هم آزاد بودند كه خدا را شكر
كنند كه در گیرودار«آشوب و بلوا» نمردهاند، این گفتهها حمل
برنادیده گرفتن نوگرایان و اهداف خیرخواهانه و اصلاح طلبانه جنبشها
و اعتراضات تودهای تاریخی ملی و مذهبی و... رهبریت آنان نیست، فقط
موشكافی مسئله از دیدگاه كلینگر پدر در ناخودآگاه جمعی به عنوان
كاریسما است.
نقد تطبیقی گزینههای
بالا نشان میدهد كه / بقول فوكو/ هر لحظه از تاریخ ما نه لحظهای/
مرحلهای/ در خط تكامل/ و توسعه/ بلكه لحظه خاصی است كه نشانگر
تأمل مخاطرهآمیز سلطهها و نبردهاست و ما از شكلی از سلطه به شكلی
دیگرسلطه افتادهایم و با تأسیس رژیمهای حقیقت!! بر ضد و بردیگران
حكومت كردهایم.6
اما اینكه قبولكنیم كه حقیقتها بسیارند و تنها رژیم حقیقت ما نیست
كه در جهان/ یا در ایران/ وجود دارد میتواند اولین گام باشد برای
خارج شدن از دایره آن نوع سلطه/ یا نظام تك سلطهای/ كه البته همه
میدانیم كه چنین نظامی وجود خارجی ندارد، زیرا در نظام به ظاهر تك
سلطهای سلطههای زبانی دیگر نیز وجود دارند كه پیوسته بر پتانسیل
قدرتهای خویش میافزایند و آن را برای لحظهی «تعامل مخاطره آمیز
دیگر» نگهداری
میكنند. از آن جمله سلطههای زبانی؛ فرهنگی هنری، قومی، طبقهای،
سیاسی،اقتصادی و سیبرنتیكی.... كه در عصر ما از قویترین قدرتها
هستند.
چنانكه دیدید نظام به ظاهر یك سلطهای/ و بعد یكحزبی/ شاهنشاهی
بعداز مشروطیت نیز با تمام قدرت به قلع و قمع گفتمانهای ملی،
مذهبی، سوسیالیستی و... پرداخت اما آنچه ماند سلطه زبانی گفتارهای
مذكور بود و آنچه رفت نظام شاهنشاهی بود و... اما متأسفانه چون
قدرت / سلطه/ گفتمانهای سیاسی بر همان كاریزماتیك پدر و رهبر مذكر
استوار بود، توسعه سیاسی/ غیر از مقطعهای كه قدرت كنترل حاكمیت كم
بود/ صورت نگرفت. در عوض گروها و دستههای خشونت طلب و شبه فاشیستی
سازمان یافت و حدیث مفصل.. كه در توان این مقال نیست.آنچه ماند
روشنفكران فراری وسازمانهای محفلی و زیر زمینی و دوباره جمع آوری
نیروهای مخفی برای«تعامل مخاطرهآمیز دیگر» بود.
در كردستان نیز وضع از آن بهتر نبود؛ كاریسماهای سیاسی در طول
تاریخ در فكر انقلاب(!!) مداوم بودهاند وهیچگاه تحلیلی مشخص از
شرایط و سلطهی موجود ارائه ندادهاند و طبق معمول همیشه شكست
خوردهاند و همراه خود علاقمندان پر شور وصادقی را به شكست
كشاندهاند. این گفته دفاع از رژیمهای خودكامهای نیست كه همیشه به
شدیدترین نحو تا كشتار جمعی شهرها و روستاها كردها را سركوب
كردهاند، بلكه نقدیست ریشهای از سیاست و تحلیلهای همیشه چون یك
آنها و همیشه منجر به شكست كه در طول تاریخ شاید نمونهای برایش
پیدا نشود.. جالب اینجاست كه هیچ وقت از شكستهای متمادی خود تجربه
نگرفتهایم و همیشه در همان چاهی افتادهایم كه دفعه قبل نیز
افتاد بودیم. بعد از التیام هر زخم مشغول فراهمكردن زمینه برای
شكست دیگری بودهایم. بقول محمد مكری، از نویسندگان كرد،«بژی شۆڕشی
كورد ههتا..ههتایه!»ـ زنده باد انقلاب ابدی كرد!!که طنزی قوی
و رسااست؛
شیخ سعید به مقابله تركهای جوانی بر میخیزد كه خود، ظاهراً در حال
انقلاب و اخراج بیگانگان هستند و تودههای ترك را پشت سر دارند.
شیخ محمود هنوز مشكل كردها را با امپراطوریهای سلطهی اطرافش
حلنكرده در فكر اخراج بریتانیای كبیر(!!) است. قازی محمد/ از
خوشنامترین رهبران كرد/ بدون كسب حمایت تودههای شهری و روستایی
بسیاری از نقاط كردستان، اعلام استقلاال و جمهوری میكند و بیشترین
همش بر پشتیبانی مقطعی خارجیانیست كه انسان را با نفت عوض میكنند
و چه صادقانه سر در راه اشتباهش داد. و ملامصطفی در اتحادبا
رژیمهای خودكامه «ههرسی»/ بهمن/ دیگر بر شكستهای دیگر میافزاید.
و ئاپو هنوز حق تعیین سرنوشت كردهای تركیه را نگرفته مدعی براندازی
قدرتهای جهانی امپریالیسم و صهیونیسم و ارتجاع منطقه و.. شد.
احتمالاً متهم خواهم شد
كه سیاست حكومتهایی را كه هیچ وقت کردها را به رسمیت نشناختهاند
و«سركوب»/ سیاست همیشگی/ آنها بودهاست را تأیید كردهام ، كه چنین
نیست اما ساده اندیشی است كه فقط سركوب را عامل شكستهای تاریخی
قلمداد كنیم و داستان ادامه دارد...
اگر؛ روشنفكران كرد همگام با روشنفكران اصلاح طلب سایر اقوام با
نقد ریشهای سیاستگذشته در جهت نهادینهكردن گفتمان فرزندان و
گفتگو گام برندارند.
اتفاقاً شرایط تاریخی برای چنین اقدامی اكنون بعداز دوم خرداد در
ایران در حال شكل گیریست*... روشنفكران كرد اگر دچار «چپ روی
كودكانه» قبلی نشوند و اصلاح طلبان اگر قصد نهادینهكردن گفتمان
گفتگو و توسعه سیاسی را دارند؟ باید قدم پیش بگذارند .. نمیگویم
گذشته را فراموش كنید اما از گذشته پندگیریم و آن را نقد كنیم.
همه میدانند در جنگ و درگیریهای داخلی و حذفهای به ظاهر فیزیكی
پیروزیی وجود ندارد. نیروها هرز رفته و روند توسعه كند خواهد شد.
مگر اینكه در راه نهادینهكردن فرهنگ توسعه و اتحاد ملی گام
برداریم و سعیكنیم درگیریها را قلمی كنیم...تضادها و درگیریهای
قلمی در حوزههای مختلف راه را برای آزادی بیان/احزاب،سندیكاهاو
محافل روشنفكری بعنوان بازوی مردمی، پشتیبان جامعهمدرن/عدالت
اجتماعی و دمكراتیزه شدن فراهمخواهدكرد... فراموش نكنیم كه هر طرح
تحلیلی/برای توسعه/ كه در علوم اجتماعی بكارمیرود با مشكلهای
بنیادی پیوندی عمیق دارد» مشكلهای بنیادی را دریابیم و از نقد آنها
نهراسیم كه زمانه به نفع ماست. به نفع مردم و دمكراسی در جامعهای
مدرن!
در خاتمه من نیز میگویم:
«همه آدمیان برابر زاده میشوند/زن و مرد/ و آفریدگارشان حقوقی به
آنان داده كه بازپسگرفتنی نیست. از جمله حق حیات، حق آزادی و حق
تلاش در راه سعادت..
ملتی كه خود را وقف این اعتقاد كردپیروز است!7»
محمدصالح سوزنی
----------- * این مقاله در سال 76 نوشته شد و نگارنده گمان می کرد گروههای اصلاح طلب بر سر پیمان خویش / حمایت بئ دریغ از آزادیهای مدنی/ خواهندایستاد. البته بعدها دیدیم که چنین نشد و داستان ادامه دارد 1 N. machiavelli. The prince Newyork 1950 p 43
2 G-Montesqviev-
the spirit of the lows.
3 G- Heyel. The philosophy of his teory. Newyork –1944-p.105
6
-
ميشل فوكو ، از كتاب فراسوي ساخت گراي و هرمنوتيك...
7
-
از اعلاميهَ استقلال آمريكا نقل از حقوق طبيعي و تاريخ –
اشتراوس - باقر
مؤمني
|