شــــــعر


باور

باورت می‌آید

که‌ شبی ما هم چون

دیگران تا فردا

به‌ امید مرگ و

صبح غم ننشینیم

که‌ بگویند سحر

صبح فردای دگر

بهر ما میاید

نامه‌ آزادی

از کجا می آید

سالها هست که‌من

در کنار شعله‌

شعله‌ی کم نوری

خوابها میبینم

سالها هست که‌ خواب

بهر رویاهای

باوری میبینم

باورت می آید

سالها هست که‌ من

پنجه‌ی گرمم را

پنجه‌ در پنجه‌ی آن میله‌ی سرد

به‌ قفس میسایم

باورت می آید

که‌ بگویم دیگر

سوی تو میایم

کاش هم باور بود

بهتر از یک باور

کاش یک داور بود

سالها هست که‌ من

من و آن دنیایم

که‌ همش چند متری است

تازه‌ خو کرده‌ به‌ هم

سالها هست که‌ من

پای در پای رکاب

میشمارم به‌ قدم

صبح فردا آمد

ودگر باور و باورها را

به‌ سحر دادم و رفت

آن سحر نامه‌ای با خود آورد

حکم اعدام همان

نامه‌ی آزادی بود

باورت میاید

مرگ صد شادی بود

شب و روز

ماه‌ و سال

پس هم می آیند

وهمان سلول است

که‌ هزاران چون من

دست گرم خود را

به‌ درش میسایند

و به‌ در میگویند

بهتر از یک باور

کاش یک داور بود.

نادر قازی