بغبانو(الهه
آبها)
در آن هنگام که
ابیات وجودم را
تو استادانه صرف
میکردی:
مفاعیلن، مفاعیلن،
مفاعیلن، فعولن،
من ِ موزون
شناور گشته بودم
در آن دریای طوفانی
و مواج
که چشمانت به سوی
ساحلی آرام میراند...
و در آن دم که با
آواز داغ شن،
رقص می آغازد این
پاها در آن ساحل،
سوزش پای من ِ
آشفته مصرع،
زمزمه شعر سپیدی ست
بر لبهای تو...
رها از قید هر
صرفی...
رها از بند ِ
وزنهای دست و پا گیر عروضی،
گیسوانم را به بازی
میبرد باد!
******
قفل
کلید چشمهایت را
بیاویز!
که زنگار وجودم را
زدودن کار کس نیست،
مگر بشکستنی سخت!
****
روح
سترگ خاکستری
ای شب!
ای آن شب!
که رویای سفیدم را
به مهمانی آن روح سترگ خویش فراخواندی!
چه شیرین همدمی
بودی ،
در آن زیبا مه
خاکستری!
در آن بزم تراوشها!
و چه ناخوانده
مهمانیست گرمی روز،
در آن دم که به
آرامی،
فرو می غلتد از
روزنه این خواب شیرین!
مریم قاضی
|