وضوی خون!
به مؤذن خواهم گفت
که دیگر نگوید اذان
تا نمازخوانها
با خونهای آدمها
نگیرند وضو.
دیگر
خونها لخته شده اند در تن.
شعر دوم
خفته گان دیشب
در کنج کوچه های سیه
امشب
سر می دادند
ترنم ترانه های حزن انگیز
بر راههای
بی سرانجام.
خفتگان امشب
در پس کوره راههای تاریک
بر پیکرۀ زمان
می خندند،
سرشار از عشق
و در تمنای سوسوی
دوردستها.
|