|
دیاکۆ
ای سایههای شب
مخلوقها
چراغهای کاشته شده
در چهارراههایی
که به مرگ منتهی میشوند
امشب قصهای دارم
امشب مه را برای در هم شکستن نور فراخواندهاند
آبادی را به ویرانی سپردهاند
من در سکوت
در همراهی سیاهی
در تنگنای هراس
از وحشت آمدن پاهای که حتی تاریکی از آنها در هراسند
در زیر چادری از مه
که آبادی از آن به وحشت افتاده است
قصهای میخوانم
قصه مه و آبادی
قصهیی که زادگاه آن
چهار راهی بود که
که هر گز نخوابید
و من که قصه خوانم صدایم را
کلمات غمگینم را
از وحشت گامهای که بر سنگفرش خیابانها
نشانههای مرگ میکارند
در دلم چنان کاشتهم که هرگز
سبز نمیشوند
هر گز عصیان نمیشوند
ای سایهها شب
من را در آغوش بگیرید
من هرگز لبانم را به قصه باز نمیکنم
من را ایمانی نیست
به من خدای معرفی کنید که
نور را به شب تامهتابش کند
مه را به آبادی تا مهابادش کند
خاکی را به من تا
کردستانش کند
صبری را به مادرم تا آرامش کند
من را ایمانی نیست
من را خدایی نیست
من را سرزمینی نیست
من را قصهای نیست
2009-08-12
|