انجمن قلم کردستان ایران

شعر
 
 

من را سرزمینی نیست

Home
فارسی
English
 

دیاکۆ

ای سایه‌های شب

مخلوقها

چراغهای کاشته شده

در چهارراه‌هایی که به مرگ منتهی می‌شوند

امشب قصه‌ا‌ی دارم

امشب مه را برای در هم شکستن نور فراخوانده‌اند

آبادی را به ویرانی سپرده‌ا‌ند

من در سکوت

در همراهی سیاهی

در تنگنای هراس

از وحشت آمدن پاهای که حتی تاریکی از آنها در هراسند

در زیر چادری از مه

که آبادی از آن به وحشت افتاده است

قصه‌ای می‌خوانم

قصه مه و آبادی

قصه‌یی که زادگاه آن

چهار راهی بود که

که هر گز نخوابید

و من که قصه خوانم صدایم را

کلمات غمگینم را

از وحشت گامهای که بر سنگفرش خیابانها

نشانه‌های مرگ می‌کارند

در دلم چنان کاشته‌م که هرگز

سبز نمی‌شوند

هر گز عصیان نمی‌شوند

ای سایه‌ها شب

من را در آغوش بگیرید

من هرگز لبانم را به قصه باز نمی‌کنم

من را ایمانی نیست

به من خدای معرفی کنید که

نور را به شب تامهتابش کند

مه را به آبادی تا مهابادش کند

خاکی را به من  تا کردستانش کند

صبری را به مادرم تا آرامش کند

من را ایمانی نیست

من را خدایی نیست

من را سرزمینی نیست

من را قصه‌ا‌ی نیست

 

2009-08-12

 






info@qelem.com