شــــــعر

دیانا

آسمان تازیانه بر کف

دل سخت

با ابروانی درهم رفته و

چشمانی غضب آلود

گونه ی سرخ شده و

زلف در اشک غلتیده ی

زمین مظلوم

زمین شراره ی زندگی

در سیه شب نیستی و زشتی

زمین انسان خفته

در پیکر انسان زنده

زمین دخترکی نازک دل

در ژرفای شاهکار هنرمندی

دو چنار، نغمه ی آرامش

تیز بالتر از نسیمی

شاخ و برگهایشان را

به زندگی وا می دارد

دیانا

زمین شایسته ی

آبشار زندگی و رودبار درخشان

شایسته ی پاکی و راستی

زمین بهر انسان و

انسان در گورخفته ترین حقیقت و حقیقت

پریشانترین فرزند حروف

خفته  در دریای رنج و درد زمین و زندگی

دیانا

زمین غرق شده

ای کهنه شراب عشق و خواهش

زندگانی ما

در هم رفته تر از سیاه زلف دختری در آغوش نیازش خفته

پریشانتر از

زلف دختری مست رقاص با چشمانی زیبا اما کور

***

دوست می دارد

نگاه کردن را

گزیدن لب

فریاد کشیدن

نسیم کوهستان را

اما در سرزمین تابو و دروغ

***

صلیب ها به یک صف

آماده

برای حلق آویزان کردن

دوست داشتن ها

آرزوها

زندگی ها

در سرزمین مرده

دوست داشتن،آرزو،زندگی

روزیست از سپیده دم

ظلمانی

ناپیدا

با هزاران بوف

بر روی دیوارها

 

فواد قاموسی- سقز/ بهار 1386