انجمن قلم کردستان ایران

شعــــر
 
  دو قطعه‌ شعر از نادیا کریمی ـ سقز      
Home
فارسی
Emglish
 

 

فاصله‌

 

 

 

ایستاده‌ام

زير سقف سفيد خواب ها و رويا ها

با شاخه ي خميده ي ياسي در دست

- كه رايحه ي خوش هزاران باغ گل را

سخاوتمندانه مي پراكنند -

و در چشمانم

تعجب

چون غول زنداني به بطري

آرميده

 ايستاده ام

 زير سقف سفيد خواب ها و رويا ها

چشم بر هم مي نهم به آرامي

به سرانگشت پا بلند مي شوم

تا دست دراز كنم رويا ها را و خواب هارا

به سان كودكي كه در را

 بي آنكه از معماي قفل آگاه باشد

 

 فاصله

 اين بزرگترين راز هستي

 بين ما و خيال هاي كودكانه

  قد مي كشد

   و ياس ها

شوق صعود را چه دلگيرانه

بر قلب من

و دست تو ميپاشند

 

  بي آنكه بزرگترين راز را آگاه باشند



 

ميراث

 

 پاي در راه گذاشته ام

دل داده به آواز خسته ي گنجشكان

 كه تنهايي و كوچ را بر شاخه هاي تك درخت پير باغ

 آواز سر داده اند

 

 من وارث تمام كودكان جهانم

 آنها كه حسرت را زندگي كردند

 

من وارث تمام بردگان جهانم

كه روياي فردا را در اشكي بر بالش

 خلاصه كرده اند و ميخوانند و ميخوانند

 

من وارث تمام پرندگان جهانم

كه پهناي آسمان را بر بال خود نقش زده اند

و بي كرانگي پرواز را در نگاهشان

پرواز آخر عقابي را در بال خود دارند

كه سوي نگاه بر خورشيد دارد

و هم پرواز مرگ شكوه مي يابد

 اوج ميگيرد

دوشادوش خورشيد

 دل مي دهد به غرش دلتنگ ابر...

...و اشك خدا

 از پس ابري سياه...

 

من وارث قدم هايي استوارم

كه كوه ها را به لرزه آوردند

و شبي چشم در چشم خدا

در آغش قله ها
آرام گرفتند

 

من وارث دست هاي محكمي هستم

كه درمانده

تسليم سرنوشت

دست در دست خدا

پيش از بانگ خروسان دميده شدند

با نگاه خورشيد

 

وارث خاكي ام كه بوي بهار

فرياد بلند بي قرارش را تسكين نمي دهد

...

...

بي قرار باران

با دل دل يك حادثه

ايستاده در مرز بين بردن و باختن

بين دو نيمه ي بازي شوم زندگي

در چشمهايم معصوميت كودكي گرسنه

در دستهايم قدرت تغيير

در پاهايم اراده ي گامي محكم

و در قلبم عشقي در خون تپنده

   ميدرخشد

در يك قدمي خاطره

يك نفس مانده به پرواز

قدم مي گذارم به راه

و چشم نمي بندم بر خدا

كه در بال عقاب پير تن خسته

به خود رسيدن را

تمرين مي كند

 




info@qelem.com