|
در دمدمای صبح
در گور خود
در میان استخوانهای سرسختی
که نای تولدی دیگر نداشتهاند
از صدای رقص پای
یکی از شعرهای
قدیمیم
که آرزویی بود
بیدار شدم
لبخندی بر لبان تصویر سالهای شبابیم
در همان دمهای که شعرم را آفریده بودم
نشست
گفتم
های
رسیدهای و ثمر دادهای
یا سالگرد تولدی است
گفت:
نه
شباب دیگری
همان آرزو را دارد
و
من
دیگر
تنها
نیستم
آخر دو تا شدیم
آسوده باش
دیاکۆ
2008-04-18
|