شــــــعر

چند قطعه شعر از شاعر "لطیف هلمت"

لطیف هلمت فرزند محمود برزنجی، متولد 1947 در روستای کفری منطقه‌ی کردستان عراق است. او یکی از چهره‌های درخشان و بلندآوازه‌ی ادب و شعر کردی است. شاعریست نیرومند که زبانی خوش‌تراش و بس زیبا دارد و نمادپردازی‌هایش را در قالبی ساده و عاری از پیچیدگی بیان می‌کند.
لطیف، آثار زیادی به چاپ رسانیده است، از جمله: مهیای تولدی دیگر/ گیسوان آن دختر خیمه‌ی گرمسیر و سردسیر من است/ نامه‌هائی که مادرم نمی‌خواندشان/ خوش‌آوازه‌ترین پرنده/ فلسطین همواره میهن غسان کنفانی‌ست/ این رود خشک نمی‌شود/ زیباترین آبادی(شعر و قصه برای کودکان)/ شعری که تمام می‌شود و پایان نمی‌پزیرد/ واژه‌ی زیبا، گل است، گل!/ و ...

اشعار:

یک اتاق، مربا، رود آتش، مروارید، درخت آتش، جنگ جهانی سوم، برای شاعری، حاشیه‌ها، دو منظره‌ و یک موضع، شاعر آفتاب



 یك اتاق

ستاره‌ای بسیار دوور را

برای خویش دست آموز كرده‌ام..

گیسویش سبز است

      همانند برگ توت..

چشمانش آبی ست

       همانند ژرفاب..

آنگاه كه غروب می‌شود

موهایش را شانه می‌زند

چشم‌هایش را سرمه می‌كشد

می‌آید و پنجره‌ام را می‌زند

و بعد

خود را به درون خانه می‌اندازد و

می‌گوید:

-ای پسرك رنگ‌زرد لاغراندام..

شعر تو و این خاك را

من دوست می‌دارم..

التماس می‌كنم تو را

كه امشب در پناه خانه‌ی خویش

اتاقی را برایم بگیری..

**

آوخ..!

ستاره‌ی چشم آبی

نمی‌داند

كه در  این زمین بس وسیع

گور بسیار است اما

برای عاشقان آواره‌ و گدا

خانه

قحط!

مربا

آه‌ .. می‌ترسم..

در فصلی

كه آدمی در آن

قتل عام می‌شود

         همچون سوسك

كه خاك در آن می‌سوزد

        همچون مقوا،

سرم

        دستشویی

چشم‌ام

          كفش و

خونم

         مربا بشود!


(رود آتش)

چه کسی به من میگوید:

خدا

همچون شاعر

در قلبش می جوشد

رودی از آتش ؟

***

چه کسی به من میگوید:

خون شعر شاعری

ژرفتر نیست

از دریائی؟!

***

چه کسی میگوید:

سینه‌ام  قفسی نیست و

دلم پرنده‌ای ..

کله‌ام سرزمینی نیست و

شعرم: ملتی؟!

***
 )مروارید)

مرواریدی از تاج پادشاهی

گریخت و

زمین را

همچو پرنده‌ای زخمی

در آغوش گرفت.

برده‌ای به سمتش خم شد

تا برش دارد و

باز گرداندش

به تاج پادشاه پایدار.

مروارید بیدهان و زبان

چشمش را به روی برده فرو بست

از شور و اشتیاق به زبان آمد و ..

فریاد بر آورد:

بیزار شدم.. تاج شاهی

برای من

همچو دستبندی شده‌است

تو.. آی برده‌ی سیاه‌بخت

مرا چرا نمیدزدی و...

گردنآویزم نمیکنی...

برای گردن زن خویش؟! 

 

***

)درخت آتش)

آنقدر

این سر زمین

به آتش کشیده شده‌است

هیچ عجیب نیست

از افق

درخت آتش بروید!

***

آنقدر

این سر زمین

آماج رگبار گلوله قرار گرفته‌است

هیچ عجیب نیست

از شاخه‌ی درخت

باروت به بار آید!

***

منبع: وشه‌ی جوان گوڵه‌ گوڵ= واژه‌ی زیبا گل است، گل!

 

***

 

 (جنگ سوم جهانی)


جنگل سبزموی
شبانگاه
آرام.. آرام
رگ‌های خویش را با دست چید و
دامنش را
به رودی از آتش زنگار در آورد
آنگاه که دریافت
سپیده دمان
درختانش را قطع می‌کنند
و برای سومین جنگ
می‌سازند از آن
قنداق‌های تفنگ!..

(برای شاعری)

در آغاز
زمین
نه مرزی داشت و
نه دیواری.
و تو
آنگاه که انگشتانت را
درون رود آفتاب تر کردی
دستانت
نه جای زنجیری بر رویشان بود و
نه جای
میخی.
..!

(حاشیه‌ها)

1
صدایت
همچون رگبار باران
گیسوی شعرم را تر می‌کند.
صدایت
باز روز بخت است
تـاج گلی شاعرانگی‌ام را
بر سرم می‌گذارد
...!

2
آن دهان است یا که اخگر
...؟
آن لب است یا که چـاقو..؟

3
آن دست است یا که
رودخانه‌ی عسل.
.
آن گیسو ست یا که
رود رنگین کمان.
.

(دو منظره و یک موضع)

1
دو پرنده آشیانه می‌سازند
بر روی شاخه درختی.
..
حالا..
یا چند لحظه‌ی دیگر
شاخه‌ی درخت می‌شکند و
باد همچون برف
آنان را میبرد!..

2
شاعری و دختری زیباروی
می‌رقصند در باغی…
به ناز و کرشمه افتاده‌اند.
..
حالا…
یا چند لحظه‌ی دیگر
تیری آنان را
جدا می‌سازد از هم
یا تفنگی
بوسه‌هاشان را گرد می‌کند
به زنگاری دایره وار
...!

(شاعر آفتاب)

سرزمينی را
به هيأت زندانی در آوردند
...
و در آن
شاعری را به خاك سپردند
...
سرزمين
دگرگون شد
به آسمان و
شاعر در آن
به خورشيدی
...

منبع:
"واژه‌ی زیبا، گل است، گل"..

ترجمه از کوردی: کریم تاقانه (سوید)