|
کمال امینی
داخل اين سكوت
حرفي براي پذيرايي ندارم
بلاخره در
اين زن تمام
ميشوم
مثل كليدي كه در قفل ميشكند
عكس ميشوم
وتنها ميخوابم
از من پايين ميافتد اتفاقي كه در سرم بود
بالاخره
با زن يا بي زن
باور كن
آينه دروغي بزرگ است
اين را آب ميداند
آب خيلي راحت ميرود
هي شما كه قاپتان را عكس
زده ايد به زمين
و در قهوه تان فلسفه حل ميكنيد
زن مينوشيد و شعر ميشويد
بايدعادت كنيد كه فراموش بيفتيد
در انتهايي
كه تنها خوابيده ايد
فقط خوابيده ايد
من داخل اين سكوت
دارم عكستان را ميخندم
به تمام ديوارهايي كه بي پنجره اتاق كرده ايد
وبازوي نحيفم
كه حماسه ي رستم را
استفراق كرده است
در انتهاي انگشتانم
خيابان و فلسفه
دورميزند نرمي كره ي زمين
در كمر فاحشه اي
ميبينم مردهاي برهنه ي ويترين
كه ميدزدند شعرت را
وادمه ي اين راه كه خاتمه ي ماست
من من
ميشوم وتو
با انگشتانت مربا ميخوري
هيچ اتفاقي نمي افتاد
سيب
اگر سيب نبود
فقط سيب نبود
حالا كه نيتون واقعيت دارد
سيبي كه بر سرم خورد
با بازوي نحيفم دور نرمي
جاذبه ميشوي
تا تمام ميشوم
|