شعر

سنگسار

برای همه سنگسار شده‌ها

دیاکۆ قادری

 

من عهد بسته‌ام

من را و خدایان را رازی نیست

من را و خدایان را عهدی نیست

سنگسارانش کنید

آهای پیرمرد

توانی نیست در دستاهای لرزانت

توانت دهم سنگی بردار

خراب کن این سر را که زن آفریده شد

خراب کن این سینه‌ها را

که

نوه هایت خواب

 در آغوش گرفتنش را

 در کنار خوابیدنش را

 پرستیدنش را

می‌بینند

آهای پیرزن سنگی بردار

فراموش کرده‌ای زن بودنت را و شباب بودنت را

فراموش کرده‌ای خوابهای شیرن بیدار شدن

در کنار شبابانی که می توانند

پستانهایت را در بینهایت زمان در دستانهایشان

در آغوش انگشتانشان در آغوش بگیرند

سنگسارش کنید

او همه نگاهای جوان را دزدیده است

گناهکار

ای عریان بیدار شده در کنار جوانانی

 که می پرستند

نمیدانستی گناه را

من توان میآفرینم

من به دستانتان توان خواهم داد

گناه را من برای خدایان آفریدم

گناه را برای مریدان شمشیر بدست

برای جلادان

آفریدم

تو کیستی که گناه می کنی

سنگسارش کنید

فرزندم را سنگسار کنید

معجزه آفرینشم را سنگسار کنید

دخترم را سنگسار کنید

سنگی بر گونه‌ش که لبان هزاران برای بوسیدنش

 در صف خدایان گنهکار جا گرفته‌اند

سنگی بر چشم هایش

که خدایان برای دیدنش، بر هم شمشیر می کشند

سنگی بر لبانش که خدایان برای بوسیدنش

تختهایشان را جا گذاشته‌اند

سنگی بر سینه‌اش

که خدایان برای بر آن خوابیدنش

سالهای سال است

شبانشان را بیدار مانده‌اند

سنگسارش کنید ای دستان پینه شده بر تن هایی

که سری برای اندیشیدن بر آنها نیست

ما

حرکت میخواهیم

اندیشیدن برای سران سرکش است

ما سران سرکش را در کتابها حبس کرده‌ایم

و کتابخانه‌ها را آتش می زنیم

سنگسارش کنید

سنگسارش کنید

کسی نمیداند که در نبودنش

نه تولدی است

و نه فردایی