شـــعر

برنده

لیلا سیمائی

 

 

آنروز که‌ آخرین برگم را به‌ پاییز بازنده‌ام

درخت را برنده‌ خواهم شد، همچون ریشه‌هائی

در عمق خاک

در تمام بهار، آنها جنگل را برنده‌ بودند

میدانم

و در تمام تشنگیهای تابستانم

برکه‌را

در خوابهایم زمستان را به‌شک وا میداشتند

آیا هنوز سپید میبارد؟

و از روزمرگیهای برگی بازنده‌ در لابلای عبورشان

آنها حتی کلمه‌ای نمیگفتند

و من میدانستم در باختن آخرین برگ

ریشه‌هائی در عمق خاک

درخت را برنده‌ خواهد شد

میدانم

***

 

 

به‌یادت

 

در آن روزهای بلوغ خون و عشق

و برآمدن شورشگرانه‌ برجستگیهایی که‌ به‌ دریدن وا میداشت

سینه‌ پیرهنهای بچه‌گیمان را

و میکندند دگمه‌های رنگی را که‌ مادران به‌ وسواس بر یقه‌ دختران دوخته‌ بودند

تنها سیزده‌ گل بهار را بوییده‌ایم

من و تو

بر بلندای امنیتی به ماندگاری کودکی و شکنندگی بلوغ

میبوییدیم بی مهابا از بوی گل و شکوفه، نسیم را میشناختیم

و میشمردیم ستاره‌ها را

تا آنجا که‌ قد میکشید نگاهمان

میدیدیم

رگهای بیرون زده‌ زمین نیز که‌ به‌ شکافتن وامیداشت

همزمان مردمانی سرمست از شورش و غلیان

موجی از آتش برآمده

به‌ سوزاندن محتاج

سرخ میخواندند، سبز میکشتند و سیاه‌ مرگ بر...

و چنان به‌ شکستن وا میداشتند، شیشه‌های نازک کلاسمان را

حتی

سنگ در دست کودکیمان نیز میگماردند: بشکن!

میگفتند مردمانی برآمده‌ از خاکستر، از ورای تاریخی غارتگر

و گر میگرفتند، مهر میزدند به‌ حقانیت خود را

چه اهریمنانه‌ سوار بر گرده‌های موج

در آن بلندا تو و من غرق در ابرهائی که‌ نوید بهار و باران را جرقه‌ میزدند

و سبزینگی فردا را رعد میخواندند

و میخواندیم چه‌ کودکانه‌ پر دخترانگیمان

خاله‌ سوسکه‌ نازنازی رخت و لباس پوس پیازی

و در کوچه‌های قصه‌هایمان با سارافون چیندار کوتاه‌ مدرسه‌ای

پرسه‌ میزدیم

تو غروب غمزده‌ عاشقها

با این همه‌ ناز و ادا کجا میری

با اون چشمهای پر از عشق جواب دادی:

میروم بر...

ترا برده‌ بودند، میکشیدند با گیسوانی آشفته‌ در باد

بر آسمان شهر چنان پر شتاب که‌ حتی فریاد نمیکشیدی توفان را

و نعره‌ای بر زمان نفرین شده

میبینمت در برابر جوخه‌ای بس ناجوانمردانه

سینه‌هایت چه‌ معصومانه‌ برجسته‌اند بر دیوار

در چهارده‌ سالگیت

دستان اهریمنی که‌ دریدن دخترانه‌گیت را آیه‌ای میخواند بر مجوز اعدامت

به‌ او آموخته‌ بودند که‌ بشکند کد تمامیتت را

و بشکافد چشمانت را بر جوانه‌ سینه‌های زخم خورده‌ات ببندد شلیک گلوله

فریاد میکشی آسمان را و به‌ شهادت میطلبی جهان را

به‌ مظلومیت کودکانه‌ات

میبینم گیسوانت که‌ هنوز در اهتزاز طوفان آشفته‌اند

میبینم ترا که‌ قد کشیده‌ای بر استواری کودکی ام

و بلوغم را قد کشیده‌ای در خاک

ریشه‌ ریشه‌ در گیسوانم

آشفته‌گی گیسوانت را در مدور گردباد میپویم

و راهرا چه‌ خسته‌ در زیر پاهایم

به‌توان بی نهایت

گیسوانت آشفته‌اند بر آسمان شهر

هنوز.

تقدیم به‌ دختران اعدام شده‌

 

تقدیم به‌ دختران اعدام شده