زمان را خفه کن
می بینمت !نزدیک هستم و ازت فاصله دارم اما لباسهایم جرأت کنده شدن از من را ندارند ...نمی خواهم دق لطیف تنت به هم بریزد ...یخهای چسبیده اندامت دارند آب می شوند و من بر موج این برجستگیها به اوّل راه می رسم ...آخر آغاز است !وجودت بر لبه ی تنم سنگینی می کند و در این واژگون شدن صدای ساعتها را خفه می کنم تا زمان را بر ما تنگ نکنند ...
شهرام حاتمی
|