شـــعر

زمان را خفه کن

می بینمت!

نزدیک هستم و ازت فاصله دارم

اما لباسهایم جرأت کنده شدن از من را ندارند...

نمی خواهم دق لطیف تنت

به هم بریزد...

یخهای چسبیده اندامت

دارند آب می شوند

و من بر موج این برجستگیها

به اوّل راه می رسم...

آخر آغاز است!

وجودت بر لبه ی تنم سنگینی می کند

و در این واژگون شدن

صدای ساعتها را خفه می کنم

تا زمان را بر ما تنگ نکنند...

شهرام حاتمی