شـــعر

شب راچگونه سپری کنم

زمان در سیاهی نگاشته هایم ایستاده است

خورشیدی کو!؟

تا سیاره های سرگردان افکارم از آن روزی بگیرند

هر شب از شبهای بجای مانده از سالهای کهنه شبی و

از کاغذهای کهنه ی شبها ی گذ شته برگی و

از افکار مانده در کار خویش فکری

جدا می کنم و

کلمه های نو باوه ی روشن را

بی چاره به زنجیر زنگار رشته میکنم

من برای که می سرایم؟

این رشته وریسمان ها از برای چیست

که با کسی گره نزد ند و هرگز با کسی گره نمی زنند

من گسسته را!

شاید برای من اندکی گریه بس بود

تا این چنین نمی درید ند اضافه های قسمتم را

اما گلیم من بسیار کوچک بو د

برای این سرنوشت بزرگ

من این را با کدام خدای بزرگ

در میان نهم

که ظرف کفرش لبریز نگردد ؟

شاید که چشمان من برای اندکی گریه بس است

اما نه!

چشمان من زیا ترند

و از برای قصه ی صبوری گویاترند

و سویشان از بلندای این دیوار ها برترند

من شب را در گام پلک هایم سپاره می کنم

خو رشید هر بامداد به امید نظاره ی این دیدگان است

که می دمد

من

شب را

شپری می کنم

 

گزینگ

8/9/86