نگاه
نگاه،
سرگردان در کمین
و در ستایش
نگاهی دگر
نگاه
آرام میسرد
و غبار معلق
فضای را
در تعقیب
نگاه
منتظر و سه بعدی
اعماق خود را
میکاود
ضربههای نرم نگاهی
درونت را میکاود
و خجولانه و
حیران
گمشده خود را
میجوید.
***
تصادم دو نگاه
و حادثه عشق
***
نگاه کوچه
غبار رهگذر
عاشق را
در
ریههای خود
تنفس کرده است.
غربت زردی غروب
بر
پیکر کوچه
تن نگاه
منتظر را
در بی
نهایت دید
غرق
تخیل کرده است.
***
پرتو عشق
شاید بادی خنک باشد
بر تنی گرم
که لذت تماسی را در تمنا است.
***
چشم سیاهی
طراوت لبی
دهانی نیمه باز
و تنفسی گرم
***
نگاه میجوشد
نگاه سرگردان
نگاه پرسش
نگاه پاسخ
تلاطم
حس وتراوش درون
و
درنوردیدن
حسی غریب
بر سرتاسر وجود
11.09.06
فرهاد نعمتپور |