“Made in
مقدمه
در دنیای امروز که صحنه نبرد بین فرهنگهاست بحثهای زیادی راجع به
حفظ هویت بومی در جریان است. نظام جمهوری اسلامی همواره در تلاش
بوده است که نه تنها هویت اسلامی خود را در برابر غرب حفظ کند،
بلکه در راستای حفظ هویت شیعی خود در جهان اسلام نیز همواره کوشا
بوده است. از طرفی علیرغم اصول 12 تا 15 قانون اساسی
که در آنها به ترتیب آزادی مذاهب، رعایت حقوق اقلیتهای
مذهبی و نیز آزادی ترویج زبان و فرهنگ بومی مورد تأیید قرار گرفته
است، سیاستهای پانفارسیستی رژیم سابق همچنان ادامه داشته و حکومت
هر زمان که لازم بداند از ابزار ملیگرائی که آن را بر طبق اصول
اسلامی حرام تلقی میکند، سود میجوید. از طرفی مدتهاست که بحث
اسلامی کردن علوم در مباحث روز ایران جای دارد و هر از چندگاهی
برجسته میشود.1
چند وقت پیش سخنگوی مجلس اردن درباره خطراتی که از جانب ایران
متوجه هویت عربی عراق است هشدار داده بود. او حتی تا آنجا پیش رفت
که مداخلات ایران در عراق را ناشی از درگیریهای تاریخی اعراب و
فارسها اعلان کرد.2
چند وقت پیش هم در یکی از شمارههای روزنامه "خبات"، روزنامه دولتی
حکومت اقلیم کردستان خبری با این مضمون چاپ شده بود که فرهنگ کردی
را یکی از مهمترین فرهنگهای جهان معرفی کرده بود.
و همه میدانیم که در ترکیه تا چند وقت پیش صحبت کردن به زبان کردی
ممنوع بوده و مجازات سنگینی داشت.
همه و همه این عوامل بیانگر نگرانی راجع به مسئله هویت است.
مهمترین نمونه این مبارزات برای حفظ هویت اکنون توسط بنلادن برای
حفظ هویت اسلامی صورت میگیرد. ترس سنیان از مواردی مانند "هلال
شیعی" هم که در سخنان سخنگوی فوقالذکر مجلس اردن نیز هویداست
بازهم نشانهای از همین نوع نگرانیهاست.
اما سؤال مهمی که در اینجا با آن مواجه میشویم این است که وقتی ما
نگران هویت
خودمان هستیم، در واقع نگران چه هستیم؟ یا به تعبیری، هویت ما
چیست؟
هویت ما چیست؟
مدخل بحث
بحث درباره هویت زمانی به دارازای حداقل 2500 سال از تاریخ فلسفه
را به خود اختصاص داده و تازه به اینجا رسیدهایم که هنوز چیز
زیادی از آن نمیدانیم. من در اینجا نمیخواهم به بحث فلسفی در این
مورد بپردازم و فضای بحث را به پیچیدگیهای مباحثات فلسفی آغشته
کنم. چراکه از طرفی منظوری را که این مقاله برای آن نوشته میشود،
برآورده نمیسازد، از طرفی هم خوانندگان غیر متخصص را از ادامه این
بحث دلسرد میکند.
روش بحث
در عصر ماقبل تخصصی شدن معارف تمامی علوم در فلسفه ادغام بودند.
حتی نیوتن کتاب معروف فیزیکش را با عنوان "مبانی ریاضی فلسفه
طبیعی حرکت"3
نوشت. اما مسئله اصلی این است که امری که منجر به نگارش این کتاب
دورانساز شده است نگرشی است که میتوان گالیله را بنیانگذار آن
نامید. تا زمان گالیله رسم بر این بود که فیلسوفان برای شناخت
اشیاء سؤالاتی را مطرح میکردند که به قصد بدست آوردن نوعی شناخت
تام و تمام از شیء پرسیده میشد. سؤالاتی راجع به ذات و ماهیت
اشیاء و پدیدهها. به عنوان مثال بحثهای آنها راجع به حرکت به جای
اینکه بر توصیف حرکت استوار باشد بر تعریف و یافتن ماهیت مفهوم
حرکت استوار بود. واضح است که با چنین نگرشی جائی برای آزمایش و
تجربه نبود. اما گالیله اولین کسی بود که گفت: "حرکت چیست؟ کافی
است که بدانیم که جسم در چه زمانی در چه فاصلهای از یک مبدأ
مختصات اختیاری قرار دارد." حاصل این تحقیق یک سری اعداد است که
بیانگر مکان جسم در زمانهای گوناگون است؛ این همان حرکت است. به
این طریق راه پیشرفت علم آنچنان هموار شده که کمتر از نیم قرن بعد
از مرگ گالیله کتابی توسط نیوتن نوشته شد که جهان را تکان داد.
در ابتدای امر به نظر بسیاری این کار سادهانگاری به نظر میرسید.
اگر به یاد بیاوریم که جهان مسیحیت تا چه حد در برابر نظریه گالیله
و پیشنهاد او برای انجام آزمایش ایستادگی کرد، تا آنجا که حتی کمتر
کسی حاضر بود از پشت تلسکوپ گالیله به ماه و خورشید نگاه کند، آن
وقت متوجه میشویم که تفکر و سنت قدیمی چقدر در راه علم و
پیشرفتهای علمی هم نقش مانع را ایفا میکنند. به هرحال این نظریه
سادهانگارانه گالیله بسیار کارآمدتر از نظریه به اصطلاع عمیقتر
فیلسوفان قدیمی بود. مهمترین دلیل آن هم به نظر من نتایج عملیای
بود که از این نظریه و روش جدید برمیآمد که روشهای سنتی از آن
عاجز بودند. من فکر میکنم که این نوع ساده انگاری باید در بطن هر
نوع تئوری علمی قرار داشته باشد. تکرار میکنم که نه هر نوع
معرفتی، بلکه فقط در بطن معارفی که ادعای علمی بودن دارند.4
مسئله دیگر مربوط است به پارامترهای
مربوط و نامربوط. وقتی که میخواهیم یک مسئله را در فیزیک حل کنیم،
میدانیم که پارامترهای زیادی در مسئله دخیل هستند. اما ما بسیاری
از آنها را به عنوان پارامترهای نامربوط کنار گذاشته و در محاسبه
آنها را در نظر نمیگیریم. انتظار نداشته باشید که یک روش علمی
سرراست برای تشخیص این پارامترها در اختیارتان بگذارم. چراکه هیچ
فیلسوف علمی هم نتوانسته است تاکنون این کار را انجام دهد. اما این
امر به این معنی نیست که ما هیچ روشی برای انجام این کار نداریم.
به نظر من یک روش وجود دارد که اساساً بر آزمون و خطا استوار است.
به عنوان مثال ما میخواهیم معادله حرکت یک شیئ را که از یک ارتفاع
در نزدیکی سطح زمین رها کردهایم بنویسیم.5
چه پارامترهائی در حل این مسئله مهم هستند؟ آیا رنگ شیء اهمیتی
دارد؟ آیا دمای محیط اهمیتی دارد؟ آیا اینکه در چه ساعتی از روز
این آزمایش را انجام دهیم اهمیتی دارد؟ بخشی از این پارامترها را
به خاطر انتظاری که از ساختار علمی داریم حذف میکنیم. مثلاً
انتظار داریم که فرمول ما مستقل از زمان آزمایش باشد. چرا که ترجیح
میدهیم رابطه حاکم بر جهان سادهتر باشد که بتوانیم سادهتر آن را
محاسبه کنیم. بخصوص که که معادلات بسیار پیچیده به روشهای عادی
اصلاً قابل حل نیستند. بخشی از پارارمترها نظیر رنگ شیء را نامربوط
دانسته و کنار میگذاریم. چرا؟ چون نمیتوانیم با معادلات حاکم بر
فیزیک نیوتنی ارتباطی بین دستگاه فیزیک نیوتنی با رنگ شیء ببینیم،
لذا آن را از محاسبه کنار میگذاریم. البته این امر به این معنی
نیست که ما همیشه در انتخاب پارامترهائی که باید حذف شوند درست عمل
میکنیم، و حتی برعکس احتمال خطا فراوان است. اما خطای ما خود را
در حل مسئله نشان میدهد و ما قادر هستیم که بالاخره آن را اصلاح
کنیم. ممکن است که حتی پی بردن به یک مشکل خیلی ساده 2000 سال از
عمر بشر را صرف کند. مسائلی به این سادگی که میتوان برای حرکت یک
معادله ساده نوشت، و اینکه باید برای تئوریهای علمی به آزمایش روی
آورد، از این دستند. به هرحال ما تعهدی نداریم که همه مسائل را در
عمر خودمان حل کنیم. ولی روشی بهتر از این هم تاکنون نشناختهایم.
به نظر من هر تئوریای که ادعای علمی بودن را دارد باید از این روش
متابعت کند.
در ادامه بحث من دو نکته فوقالذکر؛ یعنی ساده سازی مسئله و انتخاب
پارامترهای مناسب را مد نظر قرار خواهم داد.
هویت ما چیست؟
سعی کنید خودتان را بطور کامل به من معرفی کنید تا من شما را
بشناسم. فرض کنید که شما تمام اینها را بر روی یک تکه کاغذ
نوشتهاید. حال از شما میپرسم "شما که هستید؟".
احتمالاً همانهائی را که نوشتهاید تکرار میکنید. فکر
میکنید چند نفر از اطرافیانتان با شما موافق هستند. اگراین کاغذ
را به خانواده، دوستان، آشنایان، همکلاسیها، همکاران و
همسایگانتان بدهید، چند نفر با گفتههای شما موافق خواهند بود؟ اگر
میزان موافقت از حدی کمتر باشد، به احتمال زیاد یا اطرافیانتان شما
را "دیوانه" میپندارند یا "دشمن". در هر دو صورت شما از جایگاه
خوبی در اجتماع بهرهمند نیستید و لذا در برآوردن نیازهای خود دچار
مشکلات فراوانی هستید. اگر چنین نباشد، شما نه تنها این مشکلات را
ندارید، بلکه هویت شما با واقعیت جهان پیرامونیتان همخوانی دارد.
من این آزمایش را مطرح کردم تا چیزی بسیار مهم را عنوان کنم. اول
اینکه "هویت" شما همان چیزی است که شما آن را به عنوان هویت خود
معرفی میکنید. شما که هستید؟ همانی که میپندارید. اما این تمام
ماجرا نیست. پنداشتههای شما اگر در توافق با دیگران نباشد، یا
متوهم هستید، یا دشمن. به دو دلیل. یکی اینکه؛ بخش بسیار زیادی از
پندارهایمان درباره خودمان را از جهان اطراف به عاریه میگیریم. به
عنوان مثال وقتی که در مقابل آینه ایستاده و موهای خود را شانه
میکنیم، یا هنگامی
که از آرایشگاه برمیگردیم از دوستان، همسر، فرزندان، همکاران، پدر
و مادر و سایرینی که برای ما مهم هستند یا از یک و یا چند تن از
مهمترین افرادی که نظرشان بر روی ما بیشترین تأثیر را دارد
میپرسیم: "خوش تیپ شدم؟" یا "خوشگل شدم؟". دوم اینکه؛ ما عموماً
براساس پندارهایمان رفتار میکنیم. اگر پندارهایمان با آنچه
اطرافیانمان درباره ما میپندارند تفاوت زیادی داشته باشد عموماً
در روابط خود با آنان دچار مشکل میشویم. لذا اگر تفاوت بین آنچه
درباره خود میپنداریم و آنچه دیگران درباره ما میاندیشند زیاد
باشد، از طرفی نشان دهنده این است که با اطرافیانمان رابطه خوبی
نداریم چرا که از آموزههای آنان درباره پندارهایمان استفاده
نکردهایم، در ثانی رفتارهایمان برای آنان بسیار عجیب و زننده
خواهد بود. به این طریق هویت ما امری است که در رابطه ما با
اطرافیانمان در جهان پیرامون شکل میگیرد نه فقط در ذهن ما؛ هرچند
در نهایت این امر در ذهن ما نقش میبندد. لذا رابطه ما با جهان
اطراف و بخصوص با همنوعانمان به عنوان انسان بسیار مهم است.
اما افکار دیگران درباره ما چگونه در ذهن آنان شکل میگیرد؟ از
طریق ارتباط با ما. دیدن رفتارمان و شنیدن سخنانمان، احتمالاً
خواندن نوشتههایمان، یا دیدن و یا شنیدن آثار هنریای که
میآفرینیم. دیگران از طریق آنچه که ما برای آنها به معرض
میگذاریم، ما را میشناسند. این امر میتواند رفتارمان، حرفهایمان
یا نوشتهها و آثار هنریمان و نیز دستساختههایمان باشد. میبینید
که هویت ما چگونه شکل میگیرد. هرچه که میگوئیم، یا رفتارهایمان،
نوشتهها و سایر آثارمان را تنها و تنها در ارتباط با جهان پیرامون
است که فراگرفتهایم. حرف زدن را در متن جامعه آموختهایم. اینکه
میتوانیم چیزهائی را بسازیم، نوشتن و همه و همه را از جامعه
اطرافمان آموختهایم. هرچند که در آنچه که متعلق به ماست علاوه بر
این نقشهائی که جامعه اطرافمان برعهده دارد خودمان هم به عنوان فرد
در آن نقش داریم و اصلاً اگر چنین نقشی از فردیت بر آثار موجود
باشد میتوانیم ادعا کنیم که آنها متعلق به ما هستند. در غیر
اینصورت ادعای اینکه آنها متعلق به ما هستند ادعای باطلی میباشد،
چراکه به نظر خواهد رسید که یا آنها را از دیگران گرفته و به نام
خود ثبت کردهایم که این امر هم دزدی تلقی میشود یا اینکه دست
بالا کاری تکرار انجام دادهایم که خودبخود ارزش اجتماعی چندانی
ندارد. لذا هویت ما از طرفی در متن جامعه و ارتباط با سایرن شکل
میگیرد و از طرفی این ما هستیم که بر آن نقش فردی خودمان را
میزنیم. چگونه؟ با ایجاد امری که برای اولین بار است که ایجاد
میشود. این به معنی ابداع است. لذا هویت ما تنها و تنها از طریق
ابداع است که شکل میگیرد. و باز هم البته تنها ابداع کافی نیست.
هر ابداعی اگر توسط جامعه به عنوان ابداع شناخته نشود و از طرفی
ابداعی ارزشمند تلقی نگردد هویت ما را چندان واضح و متمایز از
دیگران شکل نمیدهد. لذا هرچه که ابداعمان بدیعتر بوده و توسط
جامعه مهمتر و حیاتیتر تلقی شود به همان اندازه از هویت مستقلتر
و نیز واضحتری برخورداریم. با همان نگرش سادهانگارانه علمی به
این قضیه نگاه میکنیم. مردم از آنچه که در ذهنتان میگذرد اطالاعی
ندارند. مردم صرفاً از روی رفتارتان و نیز چیزهائی که به معرض دید
میگذارید مانند گفتهها، نوشتهها و نظایر آن حدسهائی درباره شما
میزنند. پس این شمائید که باید خودتان را به مردم بشناسانید و
برای این کار البته باید سعی کنید دیگران را خوب بشناسید. در این
فرآیند است که ارتباط شکل میگیرد و به همین دلیل است که هویت شما
در متن ارتباط اجتماعی با سایرین شکل مییابد. و دقیقاً به هین
دلیل است که هویت شما فقط آن چیزی نیست که شما میپندارید بلکه
پنداشتههای شما باید مورد قبول دیگران هم باشد. البته نه اینکه
دیگران شما را بطور کامل تائید کنند. به عنوان مثال اگر شما خود را
هنرمند میپندارید کافی است که از شما به عنوان یک هنرمند یاد
کنند، نه اینکه تمام آثارتان را دوست داشته باشند. اما اگر شما از
خود به عنوان یک هنرمند شناخت داشته و دیگران هیچگاه شما را به این
عنوان نشناسند یا متوهم هستید یا دشمن مردم یا اینکه آنچه که شما
به عنوان هنر میپندارید مورد قبول مردم نیست. در هر یک از این
حالات شما مشکل دارید. هویت شما همانی نیست که مردم میپندارند.
شما باید قادر باشید در میان مردم برای خود طرفدار جمع کنید و این
امر به معنی تبادل افکارتان با دیگران است.
هویت ملی
هویت ملی یک ملت چیست؟ سادهانگارانه و علمی اما مشکلگشا، این است
که فکر کنیم هویت ملی یک ملت هم به همینصورت شکل میگیرد. آنچه که
مردم یک ملت راجع به خود به عنوان یک ملت فکر میکنند بیانگر هویت
ملی یک ملت است. اما به مانند قبل این کافی نیست. این تصور باید با
تصور مردم سایر ملتها حداقل تا حدی مطابقت داشته باشد. مثلاً اگر
ملتی خود را صاحب فرهنگ و تمدن قوی بداند ولی سایر مردم از سایر
ملتهای جهان این امر را قبول نداشته باشند مشکلی در ارتباطات ملی
بینابین این مردم و سایر نقاط جهان وجود دارد. اگر ما فکر کنیم که
صاحب غنیترین فرهنگ جهان هستیم و دائماً راجع به آن حرف بزنیم و
این حرف ما مطابق با نظرات سایر مردم جهان نباشد آنها ما را مردمی
خودخواه و خودپسند خواهند انگاشت و حتی ممکن است که نسبت به ما
رویه خصمانهای اتخاذ کنند.
حال بیائید به یک سؤال ساده فکر کنیم. وقتی که به عنوان مثال یک
فرانسوی را میبینید راجع به او چه فکر میکنید؟ این فکری که راجع
به یک فرانسوی میکنید در واقع بخشی از تفکری است که هویت آن
فرانسوی را شکل میدهد. اگر فکرتان موافقهای زیادی در سرتاسر جهان
داشته باشد آنگاه هویت او را دقیقتر تشخیص دادهاید. اما این
افکار راجع به یک فرانسوی را با اینکه اولین بار است او را
میبینید از کجا آوردهاید؟ از طریق اخبار، روزنامه، فیلمها،
کتابها، اینترنت و ... . از طریق ارتباطاتی که یک سر آن همیشه به
خود فرانسویان مربوط است. اگر مردم فرانسه هیچ کتابی ننویسند، هیچ
فیلمی تولید نکنند، هیچ وسیلهای نسازند، و فقط گاهی اخباری از این
دست راجع به آنها بشنوید که مثلاً همدیگر را به هر دلیلی میکشند،
یا اینکه هر از چندگاهی در شهرهایشان بمبگذاری میشود، اینکه
عدهای از مردم در روستاهایشان به دست بقیه کشته شدهاند و نظایر
آن، راجع به مردم فرانسه چه فکری میکنید؟ حال فرض کنید که در یک
اخبار تلویزیونی آنان خود را مردمانی متمدن هم بدانند. نه تنها شما
بلکه افراد سایر ملتها راجع به آنان چه فکری خواهند داشت؟ آیا
اینکه آنها خود را در این وضعیت یکی از متمدنترین فرهنگهای جهان
بدانند برای شما تمسخر برانگیز نیست؟]
هویت چنین مردمانی به واقع چیست؟
حال بیائید به واقعیت برگردیم. به واقع از مردم فرانسه چه
میدانیم؟ اینکه این کشور یکی از کشورهای صنعتی جهان، عضو گروه هشت
و عضو ناتو است. اینکه این کشور از حق وتو برخوردار است و اینکه
یکی از بزرگترین
تولیدکنندگان علم در جهان است. اینکه دانشمندان زیادی داشته و
هماکنون هم دارد و زبان مردمان این کشور یکی از زبانهای
بینالمللی است. اینکه ابزار زیادی را تولید میکند و به اقصی نقاط
جهان صادر میکند، که دارای کمپانیهای بزرگ نفتی است که در نقاط
مختلفی از جهان فعالند و... . توتال که امروزه یک کمپانی نفتی بزرگ
جهان با 130 شعبه در کشورهای مختلف جهان و 95000 کارمند است، در
سال 1924 در فرانسه تأسیس شده است. همه اینها در ذهنمان هویتی را
درباره مردم فرانسه حک میکند.
اما حالابیائید به خودمان بیائیم. تصوری که یک خارجی درباره ما
دارد به کدام یک از حالات فوق شباهت بیشتری دارد. فرانسه واقعی یا
خیالی؟ خودتان قضاوت کنید. ما درسال چند کتاب خوب مینویسیم، یا
فیلم تولید میکنیم
یا اصلاً چیزی تولید میکنیم؟ در عوض یک خارجی چقدر اخبار خشونت
آمیز راجع به زنکشی و خودسوزی زنان از ما دریافت میکند؟ هویت
واقعی ما چیست؟
اساسیترین امری که هویت هر ملتی را شکل میدهد نوشته
“Made in …”
است. ژاپن را ما با
“Made in Japan”،
فرانسه را با
“Made in France”،
آمریکا را با
“Made in USA”
و هر کشوری را با این علامت میشناسیم. چه برکالاها و چه بر کتابها
و فیلمها که اثری از آن کشور را بر خود داشته باشند. این هویت
واقعی هر کشور است. چیزی که ما فاقد آنیم. هویت واقعی ما بعنوان
کرد باید
“Made in Kurdistan”
باشد، نه شعارهای توخالی و بیمصرف.
بحثی یگر پیرامون هویت
به راستی وقتی که ادعا میکنیم هویت ما در خطر است، در واقع چه
چیزی در خطر است؟ یا وقتی که مانند سخنگوی پارلمان اردن ادعا
میکنیم که کسانی دارند هویت ما را تهدید میکنند، چه چیز ما در
معرض تهدید قرار دارد؟ من میتوانم با درجه بالائی از اطمینان
بگویم که حتی افرادی که چنین بحثهائی را پیش میکشند خود به راستی
واقعاً نمیدانند که از چه چیزی میترسند یا چه چیزی در خطر است.
البته هستند روشنفکرانی که این مسئله را به منافع ملی ربط میدهند.
هرچند به نظر من اگر کسی "هویت" را به پیامدهای ناشی از "منافع
ملی" ربط دهد عاقلانهترین بحث ممکن را پیش کشیده است، اما به نظر
من این امر کافی نیست. چرا که هنوز معلوم نیست منافع ملی یعنی چه؟
چراکه ما برای مراعات منافع ملی برخی از افراد ملت خود را هم بخصوص
در خاورمیانه به جوخه اعدام سپردهایم. بیائید در این باره به بحث
بپردازیم که "منافع ملی" به واقع چیست؟
منافع ملی
آیا میتوان این امر را به بیشترین میزان منفعت برای تمام افراد یک
ملت تعبیر کرد؟ آن وقت باید پرسید چه چیزی منفعت است و افراد یک
ملت چه کسانی هستند؟ چه کسی و چه مرجعی تعیین میکند که چه کسانی
عضو یک ملت هستند و چه کسانی نیستند؟ به عنوان مثال جمهوری اسلامی
مانند رژیم سابق سعی دارد هویتی به نام هویت ایرانی تعریف کرده و
تمام افرادی را که در ایران زندگی میکنند با هویت ایرانی گردهم
آورد. اما تاریخ این سده اخیر شمسی تاکنون نشان داده است که
هیچکدام از دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی موفقیت چندانی در این
باره نداشتهاند. هردوی این رژیمها هم کسانی نظیر ترکها،
کردها،بلوچها، عربها و سایرینی را که خود را ایرانی نمیدانستهاند
به عنوان خائن یا به جوخه اعدام سپرده و یا آنها را زندانی و شکنجه
و تبعید کردهاند. در این راستا به نظر میرسد که لااقل در کشورهای
خاورمیانه چیزی به نام ملت هنوز معنی و مفهوم استواری نداشته باشد.
هرچند من شک دارم که چنین مفهومی در سایر نقاط جهان هم مفهومی
استوار یافته باشد، اما به نظر میرسد که در دو کشور قدرتمند
اروپائی فرانسه و انگلستان، - توجه کنید که گفتم
انگلستان نه بریتانیا- این امر [هویت ملی] مفهومی استوارتر
یافته باشد، اما اقصی نقاط دنیا و شاید گفت بیشتر مردم جهان هنوز
با این مفهوم مشکل دارند. چرا؟ چون این مفهوم مصداق خارجی نداشته و
بیشتر یک مفهوم ذهنی است و معمولاً ابژه عینیای برای آن یافته
نمیگردد. چون من میپندارم که سلطه با استفاده از مفاهیم ذهنی که
بدون مصداق خارجی بوده و لذا اندازه پذیر نیستند یک سلطه توتالیتر
است چون نمیتواند به نحوی مطلوب بینالاذهانی شود، لذا میپندارم
که حاکمیت با استفاده از مفهوم منافع ملی یک حاکمیت توتالیتر است.
راه حل
راه حل را در این میدانم که به جای مفهوم منافع ملی که مفهومی
اندازه پذیر نیست، مفهومی دقیقتر را جایگزین کنم؛ "منافع فردی".
این مفهوم به سادگی اندازه پذیر است. کافی است از یک فرد بپرسید که
آیا فکر میکند منافعش رعایت شده است یا نه. تنها مرجعی که حق دارد
حرف آخر را بزند خود فرد است. دیگر با پیچیدگیهائی از این دست هم
سروکار نداریم که آیا فرد خود را عضو این یا آن گروه میداند یا
نه. هرچند اینکه "فردیت" به واقع چیست خود مشکلی بزرگ است، اما تا
زمانی که مفهوم هویت را که طبق تعاریف قبل یک مفهوم بینالاذهانی
است وارد نکنیم نیاز به سنجشی دقیقتر از این نداریم؛ سطحی نگری
علمی. کافی است که فرد ادعا کند که منافعش رعایت شده است یا نه، و
اینکه بگوید چه میخواهد تا احساس کند به اندازه کافی از منفعت
برخوردار شده است. کسی هم حق ندارد در این مورد ادعا کند که آن فرد
بر خطاست و منافع خود را تشخیص نمیدهد چون اصل بر لیبرالیسم و
دموکراسی است. البته میتوان با فرد بحث کرد و نظرش را تغییر داد
اما به هنگام نظر سنجی نمیتوان به استدلالاتی از این دست متوسل
شد. در حالیکه درباره منافع ملی شما باید اول از شخص بپرسید که خود
را به کدام ملت متعلق میداند و این ملت را برای شما تعریف کند.
البته این امری است که به زودی به عنوان نتیجه یک تحقیق میدانی از
همین نویسنده منتشر خواهد شد. حدس من این است که تعاریف گنگ و
ناواضح هستند و اکثر افراد قادر نیستند منظور خود را واضح تشریح
کنند. اما در باره اینکه یک فرد کیست به سوالی از این دست نیازی
نیست تا بدانید که منافعش رعایت شده است یا نه. شما میتوانید
مستقیماً سؤال خود را بپرسید. "فرد"ی که به سؤال شما پاسخ میدهد
همانی است که روبهروی شما ایستاده و دارد به سؤال شما پاسخ
میدهد.6
در حالتهای معمولی – افراد سالم از نطر روانی و
البته بدون سختگیریهای فلسفی و روانشناسانه که در پاورقی به آن
اشاره شد و ادعا شد که این مسئله به کلی بیربط است7
کسی این را نقض نمیکند که این خود آن فرد است که دارد به این سؤال
پاسخ میدهد.8
به این طریق در هر لحظه شما به سادگی میتوانید بدانید که منافع
چند درصد از افراد اجتماع رعایت شده است، اما نمیتوانید بدانید که
آیا منافع ملی رعایت شده است یا نه؟ برای این امر شما چه به عنوان
حکمران و چه به عنوان یک فرد عادی تنها و تنها به معیارهای خود
متوسل شده و برای عده زیادی تصمیم میگیرید و به عنوان حکمران از
ابزارهای تبلیغاتی برای اقناع مردم استفاده میکنید که هر چند
ظاهراً از ابزارهای دموکراتیک استفاده شده است اما آنها را در راه
اهداف غیر دموکراتیک بکار گرفتهاید.9
لذا به نظر من از آنجائیکه میتوان منافع فردی را در نهایت به عدد
تبدیل کرد و نتیجهای عینی از آن بدست آورد، ایده حکومت هم باید
براساس منافع فردی افراد استوار باشد و نه شعارهائی نظیر "هویت"،
"استقلال ملی"، "منافع ملی" و نظایر آن. از روی اعداد و ارقام بدست
آمده از طریق آمار راجع به منافع فردی هم حتی نمیتوان نظر قاطعی
درباره تأمین منافع ملی داد. البته این امر واضح است که اگر 90%
مردم یک جامعه معتقد باشند که منافع فردیشان رعایت شده است، آنگاه
میتوان نتیجه گرفت که منافع ملی در آن جامعه به خوبی رعایت شده
است. اما اگر به جای 90% صرفاً 89% مردم معتقد باشند که منافع
فردیشان رعایت شدهاست، آیا این نتیجه استخراج میشود که منافع ملی
به خوبی رعایت نشده است. بوضوح این حرفی درست نیست. اما اگر 60%
مردم معتقد باشند که منافع فردی آنها رعایت شده است بوضوح حکومت در
برآوردن منافع ملی چندان موفق نبوده است. اما چه عددی را به عنوان
معیار انتخاب میکنیم و چرا؟10لذا
نمیتوان جز به صورت نادقیق و مبهم راجع به "منافع ملی" حرف زد.
شاید این سؤال پیش آید که "چرا باید خود را ملزم به رعایت وضوح
کنیم؟" سؤال خوبی است که امیدوارم برای آن جواب خوبی داشته باشم که
بتواند ما را قانع کند. وضوح و تمایز به دید من هدف علم است.11
ما نگرش علمی را به این دلیل که تاکنون بهترین
شیوه هدایت مباحثاتمان به شیوهای بینالاذهانی است، به عنوان اصل
هادی میپذیریم. البته این امر به این معنی نیست که در جائی که
روشهای علمی پاسخ مسائل مهم را ندهند از شیوههای دیگر کمک
نمیگیریم، اما هدف باید این باشد که در نهایت رویکرد علمی به
مسئله را بیابیم.
درست است که امروزه علم به این حقیقت دست یافته است که به احتمال
قوی وضوح و تمایز 100% ممکن نیست12،
اما از این گزاره به این نتیجه نمیرسیم که باید از هدف اولیه که
وضوح و تمایز بود دست برداریم. صرفاً این نتیجه از آن بدست میآید
که برخلاف گذشته که فکر میکردیم هر اندیشه ناواضحی مردود است،
امروزه آنها را با بیانهای احتمالی به عنوان هادی کار و
تصمیمگیریهایمان قرار میدهیم و البته تا جائی که ممکن باشد سعی
میکنیم بر تیرگی و
ابهام فائق آئیم.
اما در مورد مسئله حکومت. کنار گذاشتن آمار دقیق راجع به منافع
فردی و صحبت کردن راجع به مفهوم بسیار نادقیق "منافع ملی" که البته
دیگر امروزه واضح است که در بسیاری از موارد با منافع فردی
ناسازگاری دارد، صرفاً ابزاری است برای اقناع افراد به شیوه غیر
دموکراتیک با تبلیغات و شعارهای دهان پرکن. و از آنجائی که از
پشتوانه عینی کافی برای تائید برخوردار نیست، دیر یا زود توخالی
بودن آن آشکار میشود و نارضایتی برمیانگیزد. این نارضایتی مردم
را در بهترین حالت از دولت بیگانه میکند و در بدترین حالت به شورش
و بینظمیای میانجامد که به نفع هیچ یک از اعضای هیأت حاکمه و
نیز مردم عادی نیست. اما برآوردهای واقعی راجع به سنجش آمار منافع
فردی در جامعه همواره همه چیز را در حد امکان واضح نگه میدارد و
در نتیجه حل معضل هم در مواقع بحران راحتتر است؛ چرا که مردم و
حکمرانان موارد عینی و دقیقی دارند که درباره آن با هم بحث کنند.
به این طریق تنها راه حل تأمین منافع دیگر تنها سرنگونی این دولت
یا حکومت و آوردن دولت یا حکومت جدید نیست. به این طریق موقعیت
اجتماعی و سیاسی با ثباتتر میشود که هم به نفع حکمرانان و مردمان
امروزه است و هم این آرامش با فراهم آوردن امکان انباشت سرمایه و
علم منافع نسلهای بعد را تأمین میکند. به این طریق باید بگویم که
تنها ناآگاهان و البته آنهائی که میخواهند از آب گلآلود ماهی
بگیرند از منافع ملی به جای منافع فردی حرف میزنند.13
براساس استدلالی که در پاورقی مطرح کردیم جائیکه مفهوم واضحتری
داریم لزومی ندارد که از مفاهیم ناواضح استفاده کنیم.14
بازهم هویت
به این طریق وقتی که راجع به هویت حرف میزنیم من فکر میکنم که با
همان دسته از مسائل و مشکلات روبرو هستیم. اگر همانطوریکه در بالا
هم گفتیم منظورمان از "هویت" "منافع ملی" باشد که بازهم داریم در
بارهء موارد مبهم حرف میزنیم و اگر کسی ادعا کند که مقصودش در
خطرقرارگرفتن منافع ملیاش است، آنگاه بازهم طبق توضیحات فوق حرف
جدیدی نزده و صرفاً امری ناواضح را با امر ناواضح جدیدی جایگزین
کرده است. اما اگر منظورش در نهایت منافع فردیاش باشد باید بگویم
که به دو دلیل استفاده از این واژه؛ "هویت"، چندان وافی به مقصود
نیست. اول اینکه وقتی به سادگی میتوان حرف زد چرا منظور خود را در
قالب لفافه میپیچیم. ما هرکدام حق داریم نگران منافع فردی خود
باشیم و برای تأمین آن تلاش کنیم. در ثانی وقتی اسم "هویت" به میان
میآید معمولاً مواردی در اولویت قرار میگیرند که وقتی راجع به
منافع فردی حرف میزنیم معمولاً در درجه چندم اولویت قرار دارند.
در این مورد البته آن چیزی که بحث را دچار مشکل میکند شیوه رویکرد
ما به مسئله است.
وقتی با هجوم یک زبان یا فرهنگ بیگانه مخالفت میکنیم، خیلی مهم
است که بدانیم چرا این کار را میکنیم. دو رویکرد مختلف میتواند
در اینجا وجود داشته باشد. یکی اینکه آن را صرفاً بخشی از هویت خود
میدانیم، که بوضوح صرفاً مانند این است که بگوئیم زمین کروی است
چون شکل آن شبیه کره است. میدانیم که این ادعا اصلاً یک استدلال
نیست. ممکن است کسی بگوید که این را اصل میگیرد. اما باید منطقی
عقلانی انتخاب اصل را حمایت کند. اصول درست است که انتخابیاند،
اما به این معنی نیست که هرکس هر چه را که خواست اصل خود قرار دهد.
حتی در حوزه علوم هم با اینکه معیارهای سخت و دقیقی در انتخاب اصول
وحود ندارد، اما دانشمندان عموماً دلایل عقلانیای برای انتخاب
اصول به همکاران خود ارائه میکنند. در این باره شاید هم گفته شود
که ما باید به هم احترام بگذاریم و نظایر آن. اما چرا احترام؟
اصلاً احترام یعنی چه؟ همه و همه اینها بازهم مانند قبل فقط یا بحث
را به بیراهه میبرد یا اینکه از راههای پر پیچ و خم به مقصد
میرسد. پاسخ دیگر این است که زندگی در فضای جاری به دلایل مختلفی
راحتتر است. مثلاً اگر مرا مجبور کنند که از امروز با یک زبان
بیگانه حرف بزنم، یا تقاضاهای رسمی خود را به یک زبان بیگانه نوشته
و مطرح کنم واضح است که من فرصتهای زیادی را از دست داده و در
گذران زندگیام دچار مشکل خواهم شد. این نوع نگرش باعث میشود که
در بسیاری از موارد نگرانی راجع به هویت یا به کلی بیمعنی و فاقد
اعتبار باشد یا اهمیتی به مراتب بسیار کمتر از آن بیابد که در
ابتدا به نظر میرسید. به عنوان مثال اگر تنها معضل همین است، دیگر
نباید بتوان حمله نظامی به کسی را که صرفاً از راه تبلیغات فرهنگی
سعی در انتشار فرهنگش را دارد توجیه کرد. دیگر نمیتوان گفت که ما
چون هویتمان در خطر است پس باید راههای ارتباطی را سانسور کنیم. ما
تنها منافع فردیمان را میخواهیم. اینها هم باید تا جای ممکن قابل
اندازهگیری باشند. یعنی باید حتی از افراد خواست وقتی که راجع به
منافع فردی حرف میزنند تا جای ممکن منظور خود را واضح بیان کنند
تا در حد امکان قابل اندازهگیری باشد.
در نتیجه اگر پای منافع فردی به میان بیاید دیگر نمیتوان در مقابل
هجوم فرهنگی دنیای غرب جنگ نظامی را توجیه کرد. دیگر نمیتوان
تعویض دولت را با استفاده از راههای نظامی آن هم فقط بخاطر اینکه
ایدههای مثلاً غربی را الگوی خود قرار داده است، توجیه کرد. در
این حالت جنگ آخرین راه برای حل یک معضل واقعی و مادی است.
مخلص کلام اینکه "هویت" بازیچهایست که دولتمردان در بهترین و
آگاهانهترین حالت از آن برای متحد کردن مردم برعلیه دشمنانشان
استفاده میکنند. در بدترین حالت که به گفتههای خود واقعاً باور
داشته و منظور واقعی خود را در پس این مفهوم نمیپوشانند تنها
میتوان گفت که از تفکری صحیح برخوردار نیستند. هویت امری نیست که
برای حفظ آن بتوان جنگید. نمیگویم که باید هویت را نادیده گرفت
اما راه حفظ آن تولید است، نه جنگ. برای تولید باید فضای جامعه
آرام و امن باشد نه بحرانی و جنگ زده. راه حفظ هویت خاتمه دادن به
جنگ است نه دامن زدن به آن. اتفاقاً کسی که برای حفظ هویت خود به
جنگ دست مییازد راهی را در پیش گرفته است
تا آن را نابود کند. این به معنی غیر عقلانی بودن است؛ پیش
گرفتن راهی که به نتیجهای برخلاف هدف شما منجر میشود.
در حالتی که دولتمردان منافع مادی و فردی خود را در پس این مفهوم
میپوشانند15
از ابزارهای غیر دموکراتیک برای برآوردن منافع مادی و واقعی
استفاده میکنند. البته بسیاری از مردم این حرکت دولت را محکوم
میکنند. البته من هم این کار را میکنم. نه به این دلیل که دولت
دروغ گفته است. نه به این دلیل که این امر اخلاقاً بد است. تنها و
تنها به این دلیل که ممکن است از این راه موقتاً به نتایج خوبی
برسند اما در نهایت وضع به جائی میرسد که نه مردم عادی از آن سودی
میبرند و نه دولتمردان. استفاده از ابزارهای غیر دموکراتیک ممکن
است که منافع زیادی را در کوتاه مدت نصیب دولتمردان گرداند، اما
تمام این منافع در کوتاه مدت به دلایل مختلفی از شورش داخلی گرفته
تا توطئه خارجی و هزاران عامل دیگر از دست میرود. من قبلاً هم در
مقالهای در روزنامه خبات نوشتهام که نظام دموکراتیک خوب است چون
از بیشترین میزان پایداری در تأمین منافع فردی مردم و دولتمردان
برخوردار است.16
واقعیت این است که هر سیستمی میزانی بهره یا کارائی دارد و این
کارائی هیچگاه به صدردرصد نمیرسد. مهم نیست که این سیستم یک سیستم
فیزیکی ساده است یا یک سیستم پیچیدهای مانند سیستم اجتماعی.
دولتمردان ممکن است که در کوتاه مدت با استفاده از ابزارهای غیر
دموکراتیک منافع خود را برآورند، اما در دراز مدت آنچنان نارضایتی
برمیانگیزند که همه دنیا را برعلیه خود متحد میکنند.17
پس بیائیم اندکی عاقلانهتر عمل کنیم و به بهانههای واهی و غیر
واقعیای نظیر "هویت" جنگ نکنیم. "هویت" ما تولید ماست. جنگ ما را
نابود میکند. جنگ بد نیست چون که غیراخلاقی است، جنگ بد است چون
با اهداف ما در تناقض قرار دارد.18
آرش دکلان، محقق
NGO
"تلورانس انترناشنال" و مدیر
R&D
در این سازمان
…..
[1]
- این فقط یک نمونه از این اخبار است:
http://www.radiofarda.com/Article/2007/04/21/o2_revolution.html
http://www.aftab.ir/articles/politics/iran/c1c1188738498p1.php
2
- این اخبار را به زبان فارسی در این سایت ببینید:
http://tolerancy.org/FullDetail.aspx?Id=480
همین خبر را به زبان انگلیسی در لینک زیر ببینید:
http://www.memri.org/bin/opener_latest.cgi?ID=SD169607
3-
عنوان این کتاب، لاتین بوده و به
Principia
مشهور است.
4-
من
یک مثال از این روش ساده انگرانه ارائه میکنم. در فیزیک ما برای
حل معادلات پیچیده از این روش استفاده میکنیم. فرض کنید که
میخواهیم ماهوارهای را در یک مدار خاص دور زمین قرار دهیم. چه
میکنیم؟ ما در تاریخ به این طریق عمل کردهایم. ابتدا جسمی را سکن
بر روی زمین در نظر گرفته و نیروهای وارد بر آن را با استفاده از
فرمولهای ریاضی تحلیل کردهایم. بعد برای پیچیدهتر کردن وضعیت آن
را با نخ از سقف آویزان میکنیم. بعد آن را به حالت سکن روی سطح
شیبدار قرار میدهیم. بعد آن را روی زمین به حرکت در مآوریم. بعد
آن را از یک ارتفاع کم رها میکنیم. بعد آن را روی یک سطح شیبدار
به حرکت در میآوریم. وقتی که مسئله در تمام این حالتها از نطر
معادلات فیزیکی بسیار ساده هستند حل شد، حل کردن مسئله مربوط به یک
پرتابه نظیر سنگ در فواصل نزدیک و در نزدیکی سطح زمین اصلاً یک
مسئله جدید نیست، بلکه صرفا ترکیب سادهای از چند مسئلهای است که
قبلاً حل شده است. حال جسم را از ارتفاعات خیلی زیاد در یک خط
مستقیم به طرف زمین رها میکنید. در ابتدا فرض میکنیم که هوائی
وجود نداشته باشد. در این حالت که مسئله حل شد، آنگاه پیچیدگیهای
وجود هوا را که نقش نیروهای اتلافی را دارد وارد مسئله میکنیم. به
این طریق هم مسئله کاهش نیروی گرانش با افزایش ارتفاع را در نظر
گرفتهایم، هم اصطکاک هوا را. مسئله ما حل شد. اکنون میتوانیم
ماهوارهای را در هر مداری که بخواهیم قرار دهیم. اگر قرار بود که
در ابتدا وارد پیچیدگیهای مسئله شویم و خود را درگیر هزاران
پارامتر دخیل در مسئله کنیم هرگز نمیتوانستیم هیچ مسئلهای را حل
کنیم.
5
- معادله حرکت یک شیء فرمولی ریاضی است که ما را قادر میسازد تا
بتوانیم پیشبینی کنیم که شیء در چه زمانی در چه فاصلهای از ما و
در کدام سمت قرار دارد.
6-
موضوعات مربوط به روانشناسی فردی هم در این مورد از حیز اعتبار
ساقط است. فرض کنید به هنگام این نظر سنجی فرد هیپنوتیزم شده باشد.
آیا رأی او باطل است؟ خیر؟ چرا؟ واضح است. همه افراد اطلاعات راجع
به خود را از اجتماع اطراف گرفتهاند. و هیچ نوع ارتباطی بر سایر
ارتباطات ارجحیت ندارد. لااقل موضوع مورد بحث ما چنین است. بگذریم
از اینکه من معتقدم انسانهای عادی اطراف ما همگی توسط یک سیستم
اجتماعی که آن را
“Social Network”
مینامم هیپنوتیزم شدهاند. همچنین مسائل مربوط به بحث فردیت از
دیدگاه فلسفی هم در این مورد بیربط است.
7-
به بحث مربوط به پارامترهای مربوط و نامربوط در همین مقاله مراجعه
کنید.
8-
فرد در این مورد با موقعیت منحصر به فردش در فضا- زمان بطور کامل
مشخص شده است.
9-
شاید این سؤال مطرح گردد که چرا باید به دموکراسی وفادار بمانیم؟
من قبلاً در این باره در مقالهای با عنوان "کردستان پدر دموکراسی
خاورمیانه" که با عنوان کردی "كوردستان باووكى ديموكراسي خورهلاتي
ناوهراست" به تاریخ دوشنبه 3 سپتامبر 2007 در شماره 2606 روزنامه
"خبات" به چاپ رسیده است حرف زده و گفتهام که یک نظام دموکرات به
این دلیل که پایدارتر بوده و هم برای حاکمان و هم برای مردم
بیشترین میزان منافع پایدار را به ارمغان میآورد باید مد نظر مردم
و حکمرانان قرار گیرد. لذا با معیارهای فوق باید بگویم
که نظام دموکراتیک باید حفظ شود چون بیشترین تعداد افراد چه
حکمرانان و چه مردم عادی در بیشترین زمانها – یعنی پایداری منافع-
احساس میکنند که منافعشان برآورده شده است و احتمال شورش مردم
برعلیه حکومت به حداقل میزان میرسد. این امر هم به نفع مردم است،
چرا که آشوب نظم عمومی زندگی آنها را هم بههم میریزد و هم به نفع
حکمرانان است. آنها هم میتوانند بیشتر به حفظ منافع خود مطمئن
باشند.
10-
توجه کنید که در گزینش هر معیاری برای هر چیزی و هر برآوردی، این
مهم نیست که معیار از کجا آمده و چگونه تثبیت گشته است، بلکه موضوع
مهم میزان توانائی ما برای توجیه عقلانی این معیار است. با چه
توجیهی میتوانیم عددی مثلاً 70% را به عنوان معیار انتخاب کنیم؟
من این را نقض نمیکنم که ممکن است این معیار روزی کشف شود ولی
تاکنون چنین معیاری که براساس معیارهای بحثپذیر عقلانی استوار
باشد یافته نشده است. به این نکته هم توجه کنید که عقلانی بودن یک
معیار به معنی تثبیت آن برای ابدالدهر نیست، بلکه عقلانی بودن هر
چیزی با این عامل سنجیده میگردد که چقدر میتوان روی آن بحث کرد و
مباحثات به شیوهای منظم پیش برد. در این باره در آینده نزدیک
مقاله خواهم نوشت.
11-
البته جای این انتقاد باقی است که چرا باید ملزم به رعایت روش علمی
بود. امیدوارم در این باره در آینده بنویسم. اما آنچه که برای
منظورم در اینجا کافی است در ادامه آمده است.
12-
بخصوص در مباحثات مربوط به مکانیک کوانتومی در فیزیک.
13-
توجه داشته باشد که آنچه در اینجا تحت عنوان منافع فردی از آن حرف
زدیم هرچند مفهوم "فردگرائی" را دل خود دارد اما گستردهتر از آن
است.
14-
من ادعا نمیکنم که به این طریق تمام مشکلات اجتماع بشری حل
میشود. برعکس مسائل و مشکلات جدیدی بروز میکند. باید بگویم که
کسی که انتظار دارد تمام مشکلات زندگی بشری با یک تئوری یا نگرش حل
شود بیشترین سهم را در وارد آوردن مشکلات فجیع برای بشریت دارد.
استالین میخواست که تمام کارگران را از فقر نجات دهد. چند نفر از
همانهائی که او ادعای نجاتشان را داشت تئوسط خود او نابود شدند؟
ایدهآلیسم به نتایجی برعکس اهداف اولیه منجر میشود. شاید در
آینده در این باره هم توضیح دادم.
15-
توجه داشته باشید که به نظر من این حالت بهتر از حالتی است که خود
دولتمردان هم به گفتههای خود باور داشته باشند، چراکه حداقل برای
یک مفهوم عینی و قابل اندازهگیری مبارزه میکنند.
16-
به پاورقی 9 مراجعه کنید.
17-
امیدوارم به زودی بتوانم راجع به کارائی سیستمهای اطلاعاتی
“Intelligence Agencies”
مقالهای منتشر کرده و استدلال کنم که چرا کارائی واقعی این
سیستمها بسیار پائین است. و مهمتر از همه اینکه استدلال کنم که چرا
دروغ ابزار خوبی برای حکمرانی نیست. چرا دروغ دولتمردان زود فاش
میشود.
18-
امیدوارم فرصتی دست دهد تا درباره جنگ هم مقالهای جدا بنویسم. |