نقدی دوستانه بر مقاله خانواده،
مندرج در شماره های 31 و 32 مجله گوناگون کانادا
اگر پیش داوری نکرده باشم، گویا نویسنده مقاله یک خانم تازه فارغ
التحصیل شده در رشته روانشناسی است. البته این فقط حدس و گمان من
است و بر داشتی است که از مقاله کرده ام. زیرا ایشان مسائل مهم
مربوط به خانواده و روابط زن و شوهری را خیلی کلاسیک طرح نموده اند
و آنگونه نشان می دهد که طرح این مسائل تاحدی نیز بر نتایج
آزمایشات لابراتواری و با اتکاء به نوشته های بعضی از روانکاوان،
نگاشته شده که نظراتشان احتمالا در یک محدوده ویژه صدق می کند و
نمی تواند عمومیت داشته باشد. آنچه که بنا به تجربه و پرسشها در
میان اطرافیان نگارنده ی مقاله، نشان داده است، هم فقط مربوط به یک
بخش بسیار کوچک اجتماعی است و نه کل جامعه. زیرا در میان همه
خانواده هائی که بنده و همکارانم تا کنون با آنها سر و کار داشته و
شناخته و می شناسیم، آنهم نه فقط از یک ملیت، بلکه از ملیتهای
گوناگون، به ندرت چنین روابطی وجود دارد. یعنی این تئوری نو با
واقعیت زندگی همه ی انسانهای معقول و مدرن و فهمیده که پیوند
زناشوئی را بر مبنای اصول تجربه شده و فاکتهای معینی که مورد توافق
طرفین قرار دارد و پیش از همه به عشق و علاقه واقعی متکی است و این
پیوند بدون هیچ گونه فشاری از جانب طرفی در بین دو انسان انجام
گرفته است و آنان تصمیم می گیرند که آزادی بی حد و مرز خود را به
آزادی خانواده محدود کنند و پا به عرصه یک زندگی با کیفیت نوی
بگذارند و در خوبی وبدیهای این زندگی مشترک، سهیم شوند، همخوانی
ندارد. درمقاله آمده است که "یک روانشناس، می گوید: <توازن و تعادل
بین جدائی و پیوستگی یکی از مهمترین مسائل در ازدواج است. همین
زوجها تلاش می کنند راهکاری را پیش گیرند که هر دو طرف با آن راحت
باشند. گاهی اوقات یک زوج دوست دارد دررابطه پیوستگی بیشتری داشته
باشد، درحالیکه زوج دیگر ممکن است جدائی بیشتر طلب کند>". متأسفانه
این تئوری با واقعیت زندگی مردم، نمی تواند مطابقت داشته باشد،
زیرا اگر زوجی جدائی بیشتر طلب کند، هیچ نیازی نبود باهم ازدواج
کنند و هر کسی راه خودش را می رفت! بهمین دلیل مجددا تکرار میکنم
که نمی توان به چنین نظریه در جامعه و در روابط بین خانواده ها
مطلقا عمومیت داد. من پس از شش سال جدائی از همسر اولم مجددا با
احتیاط پیوند دوم را آغاز کردم و کو شش نمودم، بار دیگر اشتباه اول
تکرار نشود. بهمین دلیل از زمان تولد دختر دومم در سال 1975 تا
کنون با مسائل خانواده یعنی رابطه زن و شوهر و فرزندان بطور جدی
کلنجار می روم و بهمین منظور در کنار تحصیلات دانشگاهی رشته های
اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی، حدودا هفت ترم در کلاسهای درس روان
شناسی خانواده به عنوان مستمع آزاد نیز شرکت می کردم و بعدها نیز
یک دوره اکادمیک مشاور خانواده را نیز پشت سر گذاشتم. در تمام این
دوران، همیشه و هنوز هم این پرسش مرا به خود مشغول کرده و می کند
که چرا ما انسانها به آنچه که داریم، قانع نیستیم و میل داریم هرچه
بیشتر و بیشتر داشته باشیم؟ متأسفانه این کشش بجانب "بیشتر داشتن"
درهمه ی زمینه ها صدق می کند، نه فقط در زمینه مادی و همین خود
باعث بسیاری از در گیری های، حتا در میان نزدیکان می شود. من سالها
است که به عنوان مشاور خانواده و حمایت از نوجوانان، می خواهم از
طرفی پاسخی منطقی و قانع کننده برای این پرسش یافت شود و از طرف
دیگر، در این کوشش راهی یافته شود، که در گیریها و مشکلات بین
والدین و فرزندان و بین زنان و شوهران و قبل از همه طلاق و جدائی
زوجها بویژه اگر دارای فرزند باشند، نمی گویم از میان برداشته شود،
بلکه به حد اقل رسانده شود. به هر حال مسلم است که جدائی بزرگترین
ضربه را به روحیه فرزندان ما وارد می کند. به دیگر سخن من و امثال،
در راهی گام بر می داریم و بدون ترس گوشه ی بس کوچکی از واقعیتهای
زندگی خویش را بیان می کنیم که نسل بعد از ما در صورت امکان آن را
مجددا تجربه نکند و طوری جوانب زندگی زناشوئی را بررسی نماید و با
واقعیت زمان بسنجد که به درد من و هزاران همانند من که حد اقل دو
بار این زندگی را بهم ریخته اند، دچار نشوند. زندگی انسان بسی
کوتاه است و حیف است که این اوقات پر بها را با جنگ و جدل و پنهان
کاری یکی از دیگری به سر برد. باید از آن به نحو احسن استفاده کرد
و اثری هر چند کوچک اما مثبت، درجامعه ی خویش بر جای نهاد.
بنده بر خلاف نظرات برخی از محققان که با تجزیه و تحلیل های
لابراتواری و سر بردن بدرون کتابهای نگاشته شده دراین زمینه که
اغلب بر مبنای همان فرمول لابراتوار هستند و همانند آیات وحی نازل
شده، ثبت گردیده اند و برای رنگ رونق دادن به مطلب مرتب به آنها
استناد می شود، بیشتر به عمل روزمره ی انسانها و حدود ضعف و قوت
آنها در کنترل اراده خویش و تأثیر جوانب منفی محیط و فرهنگ حاکم در
جامعه ای که این انسانها در آن رشد کرده اند، توجه می کنم، تا این
تحلیلهای اکادمیک. پیش از همه توجه به قوه وغریزه جنسی انسان و
قادر نبودن به کنترول خویش در مقابل جنس مخالف (این نقطه ضعف هر
انسان است و کم و بیش در طبیعت او نهفته است). نمونه وار بعضی زنان
و مردانی هستند که نمی توانند چند ماه دور از همسر یا شوهر خود،
بدون ارتباط جنسی به سر
برند و در اولین فرصتی که
برایشان پیش می آید، قادر به کنترول خود نیستند و فرمان از دستشان
در می رود و یک جا فراموش می کنند که دربرابر دیگری یک تعهد اخلاقی
و پیوند عاشقانه دارند. در این حالت مجبور اند به دنبال پنهان کاری
بدوند و حتا به دروغ متوصل می شوند! این مسئله غالبا در میان مردان
بیشتر دیده شده و می شود تا زنان. دوم، توجه به ترس از از دست دادن
فرصت طلائی که در آن حالت ویژه برایشان بوجود آمده و احتمالا به
خود می گویند، نکند روزی طرفشان بنای نا ساز گاری با آنها را
بگذارد! و همین ترس، فرد آنها را بفکر ذخیره می اندازد و عشق و
عاشق بودن، احتمالا چندین ساله را به بی اعتمادی می کشاند! سوم،
توجه به عادت به همان پنهان کاری و دروغ به هم گفتن و غیره است.
پیش از هرچیز این را باید بدانیم که پنهان کاری و دروغ گفتن و چیزی
را حریم شخصی دانستن که از دید شوهر یا همسر باید دور نگهداشته
شود، در زندگی مشترک یک زوج، بی اعتمادی مطلق بوجود می آورد و این
بی اعتمادی باعث کدورت طرفین می گردد. اگرما واقعا ریگی درکفش
نداریم و آن نقطه ضعف بر ما حاکم نشده، هیچ لزومی ندارد که چیزی را
از همسرمان و یا شوهرمان پنهان کنیم. پر مسلم است که در جهان متمدن
امروز، احترام به حریم یک دیگر، یک اصل تثبیت شده در روابط بین
زوجین و فرزندان بالغ است. برای نمونه من هرگز بدون اجازه همسرم،
کمد اورا باز نمی کنم، از کارت بانکی او، اگر چه رمز آن را می
دانم، پول بر نمی دارم، نامه های او را هرگز نمی خوانم و ای میل
اورا نیز نگاه نمی کنم و غیره. این نکات از طرف او، نسبت به من هم
کاملا رعایت می شود. لازم به گفتن است، اگر هر کدام از ما اجازه
این کار را بخواهیم، طرف مقابل هرگز نه نمی گوید. پس هیچ لزومی
ندارد که من کلید رمز، مثلا ای میلم را از همسرم پنهان کنم.
به باور من، درحالی که یک زن و شوهر محرمانه ترین ارتباط را باهم
دارند و تخت خواب شان باهم شریک است، در مقابل هم بی پروا لخت می
شوند و حتا باهم دوش می گیرند و همانند مار به درخت، بهم می پیچند
و هم دیگر را می بوسند و کارهای دیگر، و هیچ چیزی از هم پنهان
ندارند. در این صورت نکته ای را حریم خصوصی دانستن و مانع تراشیدن
برای نشان ندادن آن به طرف مقابل، نمیگویم خنده دار است، اما کمی
غیر عادی بنظر می رسد. بنا به تئوری فوق، بین زن و شوهر مسائلی از
چشم یکدیگر دور داشتن از شیرینی و لذت زندگی می کاهد، مگر این که
زوجهائی از نظر اراده و شناختن مرز عهد و پیمان و عشق و عاشقی ضعیف
باشند. البته براین نقطه ضعف هم می توان غالب آمد، اگر آن چیزی را
که برای خود لذت بخش و زیبا می پنداریم، فکر کنیم که زن یا شوهر ما
هم همان را می خواهد و نه بیش. او چیزی از من پنهان نمی کند و من
هم چیزی پنهان از او ندارم.درمقاله خانواده و آیا همه چیز را باید
با همسرتان در میان بگذارید؟در همان اوایل مطلب آمده است: "اکثر
دوستانم در عقیده ی خود راسخ اند که زن و شوهر باید در همه چیز با
هم شریک باشند، اما وقتی کمی فکر می کنند، می بینند که خیلی وقتها
بعضی مسائل را از همسرشان پنهان می کنند، مثل کیفیت رابطه جنسی با
یکدیگر یا چیزهائی در مورد خانواده همسرشان". در این مثال یک نکته
مهم تربیتی در نظر گرفته نشده و آن شرم و حیاکردن و انعطاف پذیری
نسبت به یک دیگر. علاوه بر اینها، بسیاری از زوجها فقط رابطه جنسی
را شرط دوست داشتن یک دیگر نمی دانند، بلکه خیلی مسائل دیگر هست که
نقش بسیار والائی در زندگی عاشقانه آنها دارد. درهر صورت ممکن است،
زن و شوهرهائی باشند که تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی با هم
نداشته اند و بعد از ازدواج متوجه می شوند که کیفیت رابطه جنسی یکی
از طرفین پائین تر است. امروز این نوع ازدواج چشم بسته فقط در جهان
عقب نگهداشته شده می تواند، اتفاق بیافتد که زوج هیچ شانس تماس
جنسی تا روز ازدواج را با هم نداشته اند که در این میان متأسفانه
اغلب زنان متضرر بوده اند. اگر با این وجود زن و شوهر مدرنی هستند
و اکنون متوجه این کمبود شده اند، باید در این باره راه چاره را
خود زوج بیابد که آیا مسائل جنسی و سکس مهم تر است یا دیگر خصوصیات
همسر یا شوهر! دراینجا مسئله کیفیت رابطه جنسی دردیگر فرهنگها،
قابل توجیه نیست چون از پیش این مسئله بارها به بوته آزمایش گداشته
می شود و دختر و پسر حداقل یک یا دوبار و بیشتر مردان و زنان دیگری
را تجربه کرده اند و یکی از نکاتی که یک زن و شوهر رابهم نزدیک می
کند و در واقع آنها عاشق هم می شوند، همان جذابیت در رابطه جنسی و
تماس پوستی است و آنها، آن را در همان اوایل آشنائی امتحان کرده
اند. پس تئوری نارضایتی از پائین بودن کیفیت جنسی حد اقل برای این
نوع زوجها بی اساس و بهانه تراشی است. لذا هیچ توجیه گری هم برای
آن قابل پذیرش نیست. البته با این جمله من هرگز نمی خواهم کسی
مجبور شود که حتما باید به این شیوه رفتار کند، نه! بهیچ وجه نظر
من این نیست، بلکه من باور دارم که انسان باید حد اقل با خودش رو
راست باشد و اگر نکته ضعفی دارد با همسر یا شوهر خود در میان
بگذارد، نه پنهان کاری کند. این هیچ ربطی به اعتماد بهم دیگر ندارد
که آیا تو به شوهرت یا زنت اعتماد می کنید یا نه، بلکه به این
موضوع ارتباط دارد که تاچه اندازه ما با خود رو راستیم و تاچه
اندازه به شریک زندیگیمان صداقت نشان می دهیم؟ چون همین پنهان کاری
ها و بعد و به احتمال قوی افشای آن بویژه از طرف شخص ثالثی، باعث
اختلاف بیشتر و حتا جدائی زوجها می شود.
اگر به عنوان مثال زوجی در زندگی زناشوئی و همین مسائل جنسی که
مورد بحث قرار گرفته قانع و راضی نباشند، در آنصورت سه راه حل
منطقی در جلو پای این زوج قرار دارد. راه اول، آنست که بارضایت هم
به زندگی پولی گامی دو طرفه (چند زنه و چند مرده) تن می دهند،
آنگونه که در میان تعداد اندکی از زوجهای اروپائی و آمریکائی رسم
شده است و علنا در روزنامه ها نیز آگهی می دهند و به دنبال هم سطح
خود می گردند. حد اقل این افراد به ضعف خویش در برابر قوه جنسی و
بیشتر خواهی علنا اعتراف می کنند و البته این عمل در صورتی انجام
می گیرد که طرفین به مسئله جنسی بیش از دیگر مسائل در زندگی
زناشوئی، اهمیت دهند. راه حل دوم آنست که اگر واقعا همین مسئله
جنسی برای زوج مهم تر است و آنها مطلقا نمی خواهند تن به پولی گامی
دو طرفه هم بدهند و بدرستی آن را کاری در شأن انسان معقول نمی
دانند و مسئله بین خود را نیز غیر قابل حل می بینند، پس بهترین راه
آنست که خیلی دوستانه از هم جدا شوند و هرکس به راه خود برود. راه
سوم، اگر در رابطه یک زوج، واقعا به پای بندی به عشق خود و فرزندان
هنوز هم باور دارند، پس باید کوشش شود با یاری گرفتن از امکانات
پزشکی پیشرفته به این رابطه بهبود بخشند و چیزی را هم از یکدیگر
پنهان نکنند.
حقیقت امر این است که بین یک زوج عاشق و معشوق واقعی، هیچ راز
نهفته و پنهانی وجود
ندارد. آن متخصصینی که میگویند: "هیچ رازی بین مانیست، فقط یک شعار
است". احتمالا منظورشان آن آدمهای ضعیف اراده و ترسوئی است که از
طرفی نمی خواهند رو راست باشند و علنا هم نمی خواهند به شیوه پولی
گامی دو طرفه زندگی کنند، چون درملاء عام مورد سر زنش قرار می
گیرند و از طرف دیگر وحشت دارند چیزی از دست بدهند. حالا این چیز
پرستیژ اجتماعی است، زن یا شوهر ایدآل است و یا موقعیت خانواده و
فرزندان است و الی آخر.
در مقاله اشاره شده که ترنس رآل، روانشناس معتقد است: "هیچ زوجی
همه چیز را با هم در میان نمی گذارند و نباید بگذارند". من فکر می
کنم ایشان این نکته را به این خاطر مطرح کرده اند، چون باور دارند
همه انسانها در مقابل جنس مخالف ضعیف اند و اگر اینطور باشد او
کاملا درست می گوید. اما واقعیت چیز دیگری است و ما نباید به قول
معروف سیب و گلابی را قاطی کنیم، زیرا همه انسانها اگر هم در برابر
جنس مخالف ضعف داشته باشند، بدون شک بسیاری از آنها هستند که بر
خود و بر قوه جنسی خویش کنترول دارند. یعنی عقل شان بر احساس و
غریزه جنسی شان میچربد و نه اینکه در مواقعی "اگر فرصت طلائی" هم
بوجود آید، دست رد برسینه این احساس و تمایل جنسی خواهند زد، بلکه
هر گز کشو میزشان را بر روی هم قفل نمی کنند، رمز ای میل و کریدیت
کارت بانکی را از هم پنهان نمی دارند و غیره.
در زندگی زناشوئی بدون شک مشاجره هائی و درگیری های لفظی بین حتا
رمانتیک ترین زوج می تواند بوجود بیاید. اما مسئله با توضیحات و
متانت طرفین زود قابل حل است. من بر عکس نظر خانم جایکوبز که به یک
مسئله خاصی عمومیت می دهد و می گوید: "... حتا گاهی از همسرمان
متنفر می شویم ... اما به زبان آوردن آن برای همسرمان چندان
خوشایند نخواهد بود، ..."، اعتقاد دارم که دو انسان عاقل و بالغ و
فهمیده که عشق را در خود و با اعمال خود در برابر هم خلق می کنند و
آن را در پروسه زندگی مشترک پرورش می دهند، هر گز از هم متنفر نمی
شوند. امکان دارد از بعضی رفتار و کردار طرف مقابل برنجند و حتا به
دعوای خودمانی جر و بحث کشیده شود، اما به تنفر نه. و اگر هم این
رنجش و دعوا به حد تنفر نزدیک شود، آن تنفر نمی تواند از خود مرد
یا زنی باشد که عاشقانه باهم پیمان زندگی مشترکی را بسته اند، بلکه
احتمالا از اعمال و یا رفتاری که انجام شده می تواند باشد. مگر
اینکه ازدواج آنها از روی مصلحت بوده و از روی نیاز مادی و یا دیگر
نیازهای طرفی بطرف دیگر، نه برپایه عشق و علاقه و احساسی که بهم
داشته اند. در آنصورت می توان گفت پایه و اساس چنین ازدواجی از
بنیاد سست بوده، لذا بی اعتمادی بین آنها هم تعجبی ندارد که در
اینجا این مسئله مورد بحث ما نیست. ما ازاین نکته نظر حرکت می کنیم
که یک زن و یک مرد با عقل کامل و بدون نیاز مادی یکی به دیگری و از
روی عشق و علاقه به رفتار یکدیگر، به گفتار یکدیگر و به شیوه تفکر
یکدیگر و به جمال یکدیگر و آنگونه که در پیش اشاره شد حتا بشیوه هم
خوابگی و روابط جنسی با یکدیگر و تماسهای پوستی و جسمی و در کنار
هم احساس شادی کردن، عاشق می شوند و پیوند زندگی مشترک را بوجود می
آورند. در چنین ازدواجی، اگر واقعا نکته ضعفی، نداشته باشیم و
اراده خود را لایق کنترل بدانیم، آنگونه که در پیش ذکرش رفت، هیچ
هم نیاز نیست ما چیزی را از همسر مان یا شوهر مان پنهان کنیم و یا
برای خود یک دنیای جدا از دنیای زندگی مشترکمان بسازیم. باز هم با
صراحت باید گفت: این نکته یک بی اعتمادی خود ساخته، بوجود می آورد
و هر چه هم بخواهیم خودرا از نظر روانی قانع کنیم که باید به شریک
زندگی اعتماد کرد، باز هم این پنهان کاری کوشش ما را ویران می کند
و بی اعتماد می ماند. پس خیلی ساده باید گفت: گره ای که با دست باز
می شود، چرا به دندانش بیاندازیم؟
از سالهای شصت میلادی به این طرف در مرکز اروپا شروع کردند این نوع
زندگی یعنی شیوه زندگی فرد گرائی (آمریکن وای آف لایف) را رواج
دهند. نتیجه اش آن شد که فقط در آلمان تازه شکوفان، از هر سه
ازدواج یک طلاق به دنبال داشت و آنهم بین خانواده هائی که خودرا
خیلی مدرن می دانستند. البته این طلاقها خود دلایل دیگر هم داشت،
اما دلیل عمده همین پنهان کاری و به اصطلاح حفظ حریم شخصی مردان از
زنان خود و برعکس زنان از مردانشان، باعث اصلی جدائی ها می شد.
قبلا هم اشاره کردم که من حدود بیش از دوازده سال است، رسما در
کنار کار ترجمه و نویسندگی، شغل مشاور خانواده و حمایت از نوجوانان
را دارم. در واقع غیر رسمی حدود سی و دو سال است که با خانواده های
بسیاری از طبقات مختلف جامعه، با فرزند و بدون فرزند، سر و کار
داشته و هنوز هم دارم. در پیش هم اشاره نمودم، تجربیاتی که من در
روند کار و شغلم کرده ام، بسی متفاوتند از مثالهائی که نگارنده
مقاله خانواده آورده است.
خانم نگارنده در آخرهای مقاله اشاره می کند به یکی از دوستانش که
نامه های عاشقانه ای از دوست پسر سابقش دریافت می کرده و لزومی نمی
دیده که آن را باشوهرش درمیان بگذارد. بنظر من همین خود یک اشتباه
و نکته ضعف بزرگی است که اگر روزی این شوهر ازآن باخبر شود، هرچند
آن خانم دوست نگارنده ی
مطلب، هیچ گونه پاسخی هم به آن دوست پسر سابق خود نداده
است، اما بدون تردید دامنه رنجش و بی اعتمادی چند برابر خواهد شد.
پس آیا بهتر نیست این مسائل را با شوهر و یا همسر خود در میان
بگذاریم و صداقت خودرا به بوته آزمایش بسپاریم و عشق و علاقه
طرفمان نسبت به خویشتن را چندبرابر کنیم؟ درپایان مقاله آمده است
که خانم جایکوبز بدرستی اعتقاد دارد: "هرچه دو طرف رابطه، مسائل
بیشتری را از هم پنهان کنند، ازدواجشان بی ثبات تر و نا پایدار تر
خواهد شد". بنده با این سخن درست موافقم. و فکر می کنم در یک نکته
دیگر هم اشتراک عقیده داریم و آن اینکه، هرچه رک و راست و صادق
باشیم بیشتر مورد توجه همسرمان و یا شوهرمان قرار خواهیم گرفت.
هایدلبرگ، آلمان فدرال 24 آوگوست 2007
دکتر گلمراد مرادی
Adresse: P. O.
Box
110 344 , 69072
Heidelberg
TEL.: 0049 (06221) 619727, Fax :
0049 (06221) 619728
Dr.GolmoradMoradi@t-online.de |