|
مسعود بیننده
آنچه در باب نیهیلیسم میتوان گفت بسی مهمتر و
گستردهتر از بیان تعاریف و طرح دیدگاههای مختلف در
این باره است چرا که نیهیلیسم بیش از آن که یک گرایش
یا یک مد معرفتی و اجتماعی به حساب آید یک وضعیت
هستیشناختی است که با تاریخیت هستی انسانی و همچنین
با مراحل تاریخی زندگی فکری ، سیاسی و اجتماعی او
پیوند خورده است. تقلیل کلیت نیهیلیسم به پوچانگاری و
نفی معنا و عمل بدان در عرصه اجتماع و سیاست در واقع
چشمپوشی بر نقش اساسی و
بنیادین این وضعیت تراژیک بشر در شکلدهی به
معانی و اعمال او در طول تاریخ زندگیاش خواهد بود.
نیهیلیسم قبل از هر چیز در تقابل با متافیزیک و
ارزشهای مابعدالطبیعی قرارگرفته است به گونهای که
گذار از متافیزیک گذاری بدون بازگشت و گسستوار به
وادی نیهیلیسم را به همراه دارد به طوری که میتوان
گفت آنکه از گهواره سنت بیرون میآید
لاجرم
به نوعی رابطه و رویارویی با نیهیلیسم
مجبور خواهد
شد.
رهایی از گهواره سنت چگونه امکان تحقق یافته است ؟
به گفته امانوئل کانت در مقاله مشهور «روشنگری چیست
؟»، انسان دوران روشنگری به خود جرأت دانستن داده است
و همین شجاعت اندیشیدن او را از پوسته تنگو تاریک
متافیزیک رهایی داده است. تعریف کانت از روشنگری موید
این معنا است که انسان سنتی از نظر عقلی انسانی رشد
نایافته و کودک است چرا که به واسطه مراجع سنتی که
فارغ از تواناییها و استعدادهای خود اوست به شناخت
هستی دست مییازد. لذا روشنگری یعنی تلاش برای رهایی
از ضعفهای دوران کودکی و بندگی و اسارتی که او خود بر
خویشتن تحمیل کرده است. نکته مهمی که فوکو درباره
توصیف کانت از روشنگری بدان تأکید میورزد وجهه منفی و
سلبی تعریف کانت از روشنگری است. به زعم فوکو کانت
روشنگری و مدرنیته را صرفا یک عصر یا دوران تاریخی
برنمیشمارد بلکه از نظر کانت هرگاه انسان جرأت دانستن
براساس تواناییهای عقلی خود را بدست آورده و اندیشه و
ارزش خود را از بند پوسته سفت و سخت متافیزیک رهایی
بخشد به روشنگری دست یافته است.
حال
جای طرح این سوال پیش میآید که با براندازی بنیان
متافیزیک چه سرنوشتی در انتظار انسان خواهد بود ؟
اگر از
زبان نیچه به این پرسش پاسخ دهیم این سرنوشت
مابعدمتافیزیکی(Post
metaphysical)
در واقع همان مهمان غریبی است که در انتظار واردشدن در
آستانه در ایستاده است :”
نیهیلیسم”.
دنیای متافیزیکی دنیایی فراحسی و تکلیفآور است و
انسان با رهایی از قیدها و تکالیف بندهساز و
الزامآور این جهان به آزادی فکری و ارزشی دست خواهد
یافت . نیهیلیسم در بیارزش شدن همه ارزشهای والا
تحقق مییابد اما این بدان معنا نیست که انسان مدرن
انسانی فارغ از ارزش و اخلاق است.در واقع نیهیلیسم نه
به عنوان جانشینی برای متافیزیک و تداوم روند جایگزینی
ارزشهای وابسته به آن
بلکه به عنوان نوعی بیداری از خواب دگماتیسم
است .رهایی از یک ناهوشیاری که مرزها و محدودیتها را
عیان نموده و به تلاشی خردگرایانه و اینجهانی برای
غلبه بر آنها میانجامد.انسان دربند متافیزیک بسان
انسان بیمار و علیلی است که از بیماری خود باخبر نیست
و تنها از طریق نیهیلیسم میتواند بر نشانگان مرض(Symptom)
خود آگاهی یابد. لذا نیهیلیسم نه دارویی شفابخش و نه
یک فرشته نجات بلکه همانند آن موجود افسانهای
آگاهیدهنده است که واقعیتی تلخ و دردآور را به بانگ
عیان برمیآورد. ارزشهای متافیزیکی ارزشهایی
دگرساخته ، مطلق و ذاتی به شمار میآیند که با نفی
فردیت انسان ، امیال و خواستهای او قید و بندهای
سنگینی بر ذهن و اندیشهاش ایجاد کرده بودند. انسان
روشنگری این زنجیرهای دگرساخته را از هم پاره نمود و
خود به خلق ارزشهای نوین دست یازید. لذا تفاوت
ارزشهای متافیزیکی با ارزشهای انسان نوین در مبانی
این ارزشها و رابطهی آنها با اذهان و امیال بشری
است.ارزشهای نوین که مبتنی بر حداکثر آزادی و استقلال
بشر برساخته شده ، ارزشهایی انسانمحور بوده و همواره
در سایه نیهیلیسم به معنای نفی غایتاندیشی(Teleological)
و ابدیتگرایی استعلایی قرار گرفته است. مبنای
هستیشناختی ارزشهای نوین همان وضعیت تراژیک نیهیلیسم
است که غایت و ذات را از ارزشها میزداید و به نوعی
انسانگرایی معطوف به خود و برساخته توسط خود خواهد
انجامید لذا نیهیلیسم در معنای عام آن نه یک نحله
ارزشی و یا معرفتشناختی بلکه یک وضعیت و افق فکری است
که کلیت روشنگری و مدرنیته درون آن محاط گردیده
است.نیهیلیسم با رد این حکم متافیزیکی که بیان
میدارد:«باور کن بدون این که بفهمی»،فهم و بازاندیشی(Re-think)
در همهی دانستهها و احکام را پیش پای انسان
میگذارد. هر کسی که در زمانه مدرن زندگی میکند به
نوعی به اپیدمی وضعیت نیهیلیستی آلوده است و در عین
حال تداوم زندگی این انسان اکنونی به تنفس در فضای
نیهیلیسم وابسته است. نیهیلیسم به مثابه وضعیت نوعی
تقدیر تاریخی است که چارچوبی برای اندیشههای تاریخی
فراهم میآورد و لذا گریز از آن صرفا گریزی توهمگونه
و رویابینانه است. حتی کسانی که در وضعیت مدرن بر مدار
سنت میچرخند کاملا در وضعیت نیهیلیستی گرفتار شدهاند
اما برای لاپوشانی این واقعیت در عرصه ذهنیت به
گونهای نمادین به انگارههای سنتی روی میآورند. برای
انسان اکنونی انتخاب وضعیت سنتی و متافیزیکی غیرممکن
است لذا اراده او تنها در انتخاب انگارهها و
گرایشهای مختلف در چارچوب
وضعیت مدرن
قابل اعمال است. هر وضعیتی نوعی افق فراگفتمانی است که
گفتارهای مختلف در چارچوب آن پیکربندی میشوند لذا در
وضعیت مدرن سنتاندیشی و سنتگرایی به مثابه یک انگاره
و یک گفتمان میتواند امکانپذیر باشد اما هیچگاه
نمیتواند در جایگاه خداوندگار خویش قرارگرفته و در
هیأت وضعیت ظاهر شود . بر این اساس میتوان گفت که
انقلابیون آرمانگرای
کمونیست
و یا بنیادگرایان تروریست القاعده به همان اندازه از
وضعیت نیهیلیسم متأثرند که بیطرفان
و کنارهگیران کلبیمشربی که کل حوزه عمومی و
خصوصی آنها را شوهای موسیقی راک ، هوی متال و
ایکسپارتی و . . . تشکیل داده و همواره نگران التذاذ
و ارضای خود میباشند.
پناهبردن به گفتارهای سنتی و ذاتگرایانه و بکارگیری
آنها همچون سلاحی برای براندازی گفتارهای نیهیلیستی
مدرن نوعی تفاندازی به هوا محسوب میشود که در نهایت
به لکهدارکردن و لجنمال نمودن سر و صورت خود خواهد
انجامید. لذا کسانی که احساس میکنند میتوانند
گرانیکاه و منطق وضعیت مدرن را از نیهیلیسم مدرن به
سمت متافیزیک سنتگرایانه بچرخانند در صورت پافشاری بر
هدف خویش سر از تروریسم و فاشیسم در میآورند. پیروی
از حقایق متعالی و مطلق ، چه از نوع ایدئالیستی و چه
از نوع ماتریالیستی آن ؛ دست آخر فداییانی را استیضاح(Interpellation)
مینماید که حکم مرگ و زندگی خود و دیگران را به دست
افسار ایدئولوژی برخواسته از این حقایق سپرده و
آمادهاند به نام رهایی و عدالت دست به جنایت بر ضد
بشریت بزنند(مانند فداییان استالین،هیتلر و صدام).
گذار از مراجع تعینبخش و انقیادگر به
نفی دیگری
بزرگ و هنجارها و احکام تأسیسی آن انجامیده که در
نتیجهی آن مفهوم آزادی برای سوژهی مدرن موضوعیت و
ضرورت تام مییابد.آزادی تحققیافته در فقدان کلان
روایت و دیگری بزرگ امکان قابلیت بازتابی و
انعکاسی
(Reflexivity)را
برای سوژه انسانی فراهم آورده و او را به سمت خلق
روایتهایی خودساخته و متکثر سوق میدهد.
نیهیلیسم همچنین میتواند به صورت ویژه به عنوان یک
انگاره و نحله فکری و رفتاری در کنار سایر گرایشهای
پنداری و کرداری مطرح باشد که در این صورت متفاوت از
شیوه عام آن به عنوان وضعیت خواهد بود. نیهیلیسم به
عنوان وضعیت مربوط به یک دوره تاریخی معین است اما
نیهیلیسم به مثابه انگاره همواره در طول تاریخ اندیشه
بشری و مقاطع مختلف آن حضور داشته است. از گرگیاس به
عنوان اولین نیهیلیست در فلسفه یونان گرفته تا شکاکان
و تعلیقگرانی که در مقابل افلاطونگرایی قد علم
نمودند همه به نوعی نیهیلیست به حساب میآیند. بودا،
خیام نیشابوری ،ماکیاولی، آنارشیستهای سیاسی از قبیل
پرودون و باکونین، فردریش نیچه ، آلبر کامو ، ریچارد
رورتی و بیشتر پساساختارگرایان و پستمدرنیستها هر
کدام انگاره و تلقیای از نیهیلیسم را برمیتابند.
نیهیلیسم به مثابه انگاره اشکال متفاوتی دارد که
میتوان آنها را در دو صورت نیهیلیسم فعال(منفی) و
نیهیلیسم منفعل تقسیمبندی نمود. نیهیلیسم فعال
والاترین ارزشهای دگرساخته و فارغ از جهان و انسان را
واپس میزند ولی خود به خلق ارزشهای نوین انسانی و
اینجهانی پرداخته و در تقید و عملکردن بدانها حساس
و چالاک است. دگردیسی ارزشها(Trans
Valuation of Values)
تنها بعد از تجربه نیهیلیسم و پیبردن به بیبنیادی و
برساخته بودن ارزشها حاصل میآید لذا نیهیلیسم به
عنوان تجربهای سخت و خطیر هم فرآوری و دگردیسی
ارزشها را نوید میدهد و هم میتواند به سقوط در
ورطهی نیستانگاری انفعالی و وانهادن و پشتکردن به
همهی ارزشها بیانجامد.نیهیلیسم پذیرنده با نگره مثبت
نسبت به زندگی و تأیید محض آن در تقابل با انواع منفعل
و بدبینانه پوچانگاری قرار میگیرد که تحت عناوین
نیهیلیسم شرقی و نیهیلیسم روسی شناخته
میشوند.نیهیلیسم شرقی بیان میدارد که: «جهان ما
غیرواقعی و یک توهم است باید از دست آن خلاص
شویم.زندگی رشته بیپایان تولد و مرگ و چرخش مدام و
بیهدف چرخ هستی است.باید در فکر خلاصی از دست این
دنیای بیهوده بود.»(حقیقی، 1382)
همچنین نیهیلیستهای روسی در واکنش به نظام ارزشی سنتی
حاکم بر جامعه روسیه در قرن نوزدهم به باوری متحجرانه
و غیرانتقادی از علمگرایی و ماتریالیسم خشکاندیشانه
رویآورده بودند که فرجام آن به یک وضعیت آنارشیستی
تمام عیار و نفی و برهمزدن زندگی جمعی و عمومی ختم
میگردید.نیهیلیستهای منفعل با رد انتظام و واقعیت
جهان هرگونه شناخت و درک آن را برای عقل بشر غیرممکن
پنداشته و در نهایت هرگونه معرفت و بیان آن را نوعی
توهم برمیشمردند. این رویکردهای انفعالی از نیهیلیسم
علاوه بر اینکه جریانی ضدمتافیزیکی را برمیتابیدند در
تقابل با عقلگرایی روشنگری نیز قرار
میگرفتند.عقلگرایی روشنگری هرچند از بنیادگرایی
متافیزیکی رهایی یافته بود اما پیشانگاشتها و احکام
اولیه دیگری را بنیان نهاده بود که
قطعیتگرایی،کلیباوری و تناظر حقیقت و نظم و عقل را
در قالب سوژهباوری مدرن سامان داده بود.این عقلگرایی
روشنگری که قطعیتگرایی و مطلقانگاری جهان سنتی را در
قالب آموزههای نوین خردگرایی ابزاری و علمگرایی
بنیادگرایانه بازتولید نموده بود در شکلدهی به مدرنیت
اولیه(Early
Modernity)
و
پیامدهای منفی آن نقش مهمی ایفاء نمود.با برآمدن
اندیشه ضدذاتگرایانه و نابنیادباورانه،کلیتگرایی و
فراروایتگرایی مدرنیته اولیه تحت آموزههای نیهیلیسم
فعال شالودهشکنی گردید و زمینههای خلق قرائتی
تمرکززداییشده و بازاندیشانه از مدرنیته بر اساس
دگردیسی ارزشها فراهم گردید.
نیهیلیسم
منفعل هر چند در مشاهده پشت پرده هستی و پیبردن به
بیبنیادی آن از همان بصیرت نهیلیسم فعال و منفی
برخوردار است اما از پیگیری خلق ارزشهای
نوین بازمانده و از همه چیز کناره میگیرد.
کنارهگیری، کلبیمسلکی و لودگی که در نتیجه رد همه
ارزشها و گریز از باور و عمل بدانها بهبار میآید
به سکوت و انفعال در برابر هر آنچه در عرصه عمومی روی
میدهد خواهد انجامید. بیمسئلهگی ، فارغ بودن از
دغدغه و مسئولیت و غرقهشدن در دور باطل لذتهای
سادومازوخیستی به آشفتگی و سرگردانی تمامعیاری منجر
میشود که در نهایت به سمت عدم و اراده معطوف به انکار
پیش خواهد رفت.
« در مرحله
نخست]نیهیلیسم
فعال[
، نیهیلیسم اساس و بنیاد خویش را در میل به انکار
چونان جلوهی بارز اراده معطوف به قدرت مجسم میسازد
اما در معنای دوم نیهیلیسم]
رویکرد انفعالی[
به نوعی تاریکبینی ناشی از ضعف و بیمایگی دلالت
دارد،و به طور کلی تکیهگاه خود را در زیست انفعالی
میجوید. در مرحله زیست فعال نیروهای کنشگر و پرتکاپو
دست اندرکارند ، اما در زیست انفعالی نیروهای
کنشپذیر جانشین قوای فعال میشوند و به طور کلی اثبات
جای خود را به سلب ، و ایجاب به نفی و انکار
میدهد».(ضمیران ، ص 283 ، 82)
در تبیین بحرانها و ابتذالهای فعلی در عرصه سیاسی و
اجتماعی جامعه کردستان قبل از هر چیز نباید معلولها و
پیامدها را در مقام علت و عامل در نظر گرفت . همچنین
باید آگاه باشیم که در تقبیح و دستاندازی اجتماعهای
تولید شده و معلولی که دارای نشانگان نهیلیسم منفعل در
جامعه کردستان میباشند به نفی و انکار همهجانبه
نیهیلیسم و از جمله تقدیر تاریخی و انگاره فعال و موثر
آن دچار نگردیم. اتفاقا کنارهگیری ، بیخیالی و
کلبیمشربی که از جمله ویژگیهای بارز نیهیلیسم منفعل
برشمرده میشوند خود معلول یک علت بنیادیتر به شمار
میآیند که در اساس موجبات فرآوری آن را مهیا نموده
است.گفتمانهای سنتی ، ذاتگرایانه و حقیقتمحور که بر
اساس دوگانه انگاری افلاطونی جهان حسی را در مقابل
جهان والا ، بدن را در مقابل جان و لذت را در مقابل
نخوت و سرکوب لعن و نفرین نمودهاند خود به عنوان عامل
اصلی معناگریزی و پوچ انگاری تمامعیاری عمل
مینمایند که امروزه پدیده سیاستگریزی و فرار از
مسئولیتهای اجتماعی را تحت فلسفه « به من چه مربوط »
در جامعه کردستان فراهم آورده است.کلانروایتهای سنتی
و خیل جانبرکف آن در جامعه کنونی ما چنان در اشکال
بنیادگرایانهی وحدتنگر و فردستیز ذوب شدهاند که
هرگونه تحول ، صدای مخالف ، دیگربودگی و تفاوت را کفر
مطلق انگاشته و داعیهداران آن را مرتد
برمیشمارند.چنین است که هرگونه واکنش و دلزدگی در
مقابل این رویکردهای سلطهگرانه از جرگهی بیقیدو
بندی تمام عیار و عرصههای معنا زدوده و
هدفزداییشده سربرمیآورد. لذا ما با یک دوگانه خبیث
طرفداری مفرط و وازدگی مفرط مواجهیم که در بنیان
موجبات بازتولید همدیگر را فراهم میآورند اما در ظاهر
خنجر در گلوی همدیگر میفشارند.
عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه ما تحت سیطرهی
گفتمانهایی است که هر چند در ظاهر از وجههای مدرن و
انقلابی (طرفدار تغییر) برخوردارند اما در واقع تا مغز
استخوان سنتی و بنیادگرا بوده و دشمن سیستماتیک خلاقیت
، نواندیشی و نقادی به شمار میآیند. افراد تحت سلطه
این گفتمانها پندارگرا ، خود فریب و خودشیفته بارآمده
و دارای تیپ شخصیتی اقتدارطلب و آزادیگریز میباشند.
پیامد اجتنابناپذیر حاکمیت این گفتمانها عناد با
آزادی ، زیبایی ، خلاقیت و گفتگو است به طوری که در
نهایت فضایی بر جامعه مستولی میشود که افراد آن را به
انتخاب میان دوراهی بردگیتمامعیار و کنارهگیری و
وازدگی همهجانبه مجبور میگرداند. انسداد(Blockage)
مزبور که دوراهی بندگی و خودویرانگری را پیش پای افراد
جامعه نهاده است بیش از هر عامل دیگری مسئول آن
فاجعههایست که نمود هرروزه آن را در اعمال ستیزنده و
تخریبگرانهی مختلفی از خودکشی ، زنکشی و طلاق گرفته
تا اعتیاد به مواد مخدر و مصرف قرصهای روانگردان
میتوان مشاهده نمود. بیشک تمامی آنهایی که بر سر
این دوراهی جهنمی گیر افتادهاند با ایجاد زمینه
مساعد(جامعه باز)،در فرایند تأمل بر خود(Self-reflection)
و
خود بازاندیشی میتوانند راه برونرفت از بمبست را
پیدا نموده و در عین قبول نیهیلیسم به عنوان مرحله
گذار قادر به خلق ارزشهای نوین انسانی و پیگیری معانی
دیگرگونه و خلاق خواهند گردید.اگر جامعه ما از حقیقت
به مثابه امر متعالی و مطلق فاصله نگیرد بیشک همواره
مجبور خواهد بود زندگی خود را در جنگ و کارزار با
مخالفان این شیوه از حقیقت سپری نماید. لذا تنها با
جایگزینی معانی برساخته به جای حقایق متعالی است که
زمینه برای تساهل و بردباری و تحمل دیگری هموار
میگردد. استراتژیهای انگاره نیهیلیسم فعال از قبیل
نفی حقیقت و گفتمانهای متعالی(Master-discourses)،
نقد درونماندگار(Immanent)
، پیجویی اصل لذت به مثابه ژوئیسانس(سرمستی) و
آریگویی به زندگی اتفاقا دارای سویه رادیکال و
قدرتستیزی است که انسان مدرن آنها را در مقابله با
نهادهای اقتدارطلب و انقیادگر به کار میبندد. به
عنوان مثال در گفتمانهای حقیقتگرا بدن(Body)
همواره به عنوان مرکز االقائات حیوانی و شیطانی در زیر
لفافههای ایدئولوژیک پوشیده شده و با توجیهات
استعلایی مخفی میگردد اما انسان مدرن از طریق
خودآفرینشگری(Self-invention)بدن
را آشکار نموده و با تبدیل کردن آن به عنصری
زیباییشناختی و سیاسی ورود آن
به عرصه
عمومی و بهسخنآوریش(تحریک به گفتمان) را ممکن ساخته
است. سوژه انسانی مسئول و آزاد از طریق اخلاق
زیباییشناختی ؛خودآفرینشگری و تأیید نفس(Affirmation
of The Self)،تمامی
القائات و دستورات انقیادگرانه نهادهای قدرت را که
خواهان نفی آزادی و سلب انسانیت او هستند واپس زده و
فردیت خود را به گونهای مستقل و رادیکال برساخته
میکند.تن از این طریق در برابر «دیگری بزرگ»
تمرد نموده و فردیت خود را در یک کنش متقابل آزاد در
حوزهی عمومی شکل میبخشد.چنین فردیتی مبنای ایجاد
جامعه باز و عرصهای عمومی است که در آن افراد آزادانه
گروهها و تشکلهای جامعه مدنی را شکل داده و با ایجاد
همبستگیهای دمکراتیک به مشارکت در امر سیاسی و عمومی
مبادرت میورزند. بیشک رشد و تداوم آزادی و استقلال
فردیتهای شکلیافته منوط به وجود عرصه عمومی و ایجاد
حساسیت و مشارکت
فعال افراد نسبت به آن است.چیرگی بر نیهیلیسم و
تحقق ارزشگذاری دوبارهی ارزشها کنش سیاسی مهمی است
که انسان مدرن را در برابر تقدیر متناقض خویش قرار
داده و او را به عنصری انتخابگر و اقدامگر مبدل
مینماید.انسان مدرن همچون اخلاقدانان هلنی
کنش اخلاقی معطوف به حداکثر آزادی را در مواجهه با
خشونت و سرکوب به کارمیگیرد و هرگونه مقوله پیشینی را
به عنوان ذات و ماهیت انسان بجز مقوله آزادی انکار
میکند.«مرد «دانا» با تشدید لذات خویش ،دور از هرگونه
ملاحظه سرکوبگرانه همچنان که دور از هر ملاحظه
رهاییبخش ، خود را از قید نقش متحجری که فرهنگ غربی
بر «سوژه» هومانیستی تحمیل میکند رها میسازد و از
همین راه میتواند میدان عمل اجتماعی را موفقتر از
هر«ایدئولوژی»دیگر،به آشوب بکشاند.»(دولاکامپانی،1380)
بیشک برای جلوگیری از سقوط جامعه در گرداب
پوچانگاری تمام عیار که اشکال بارز آن در پرستش و
پیگیری بیفرجام سودانگاری و قدرتطلبی، نمود عینی
یافته است خلق رویای مخالف در هیأت پروژههای
سیاسی/اجتماعی انتقادی و رادیکال لازم و ضروری
مینماید اما باید آگاه باشیم که در طی این مسیر به
دام رهیافتهای بزرگ و گفتمانهای متعالی که دارای
آبشخوری متافیزیکی و بنیادگرایانه میباشند و با هدف
اثبات حقیقت به نفی زندگی و زیبایی میپردازند گرفتار
نشویم. بیشک دستیافتن به این مهم تجربهای نیهیلیستی
و ضدبنیانباورانه را طلب میکند که رندانه به نیشخند
شمول عام امر مطلق(Categorical
Imperative-)
پرداخته و با طنازی تمامی اشکال استعلاگرایی
اقتدارطلبانه را به نقد بنیانکن بکشاند.پردازش سیاست
دموکراتیک رادیکال فارغ از هرگونه بنیانباوری دامنه
تساهل و تراز فهم متقابل را افزایش داده و از سیاست
هویت و تکثرگرایی در مقابل سیاست حقیقت و تمامیتطلبی
دفاع میکند.
جامعه ما از فرط سنگینی بار حقیقت به سبکی بار
نیستی و پوچانگاری غیرمسئولانه سوق داده میشود لذا
راه برونرفت از این بمبست اخلاقی و سیاسی
پذیرش همان مهمان غریبی است که بر آستانه در منتظر
ایستاده است. به قول نیچه :
«من دیگر ورود نیهیلیسم را نکوهش نمیکنم بلکه آن را
میستایم . باور دارم که این پدیده را باید یکی از
خطیرترین بحرانها ، یعنی لحظه تأمل عمیق بشری دانست .
اینکه ما از چنگ آن رهایی می یابیم یا نه و آیا
میتوانیم بر آن چیره شویم خود به توانمندی ما بستگی
دارد. ممکن است که ما پیروز شویم».(به نقل از ضمیران ،
ص 302 ، 82)
|