انجمن قلم کردستان ایران

مقاله‌
 
  نقدهای اکادمیک و انتقادات افراد خودساخته از مطالبی      
Home
فارسی
Emglish
 

دکتر گلمراد مرادی

هایدلبرگ آلمان فدرال

این جملات زیرین را در مرحله نخست برای قلم به دستان جوان و نو پا و برای همه هم وطنان قلم به دست که حال و حوصله خواندن برخی مطالب را دارند و عزم می کنند، برای بهبود کار صاحب قلمان دگر نقدی بر آنها بنویسند، نگاشته میشود. نگارنده بسیار خوشحال خواهد شد، در صورت اظهار نظر در این خصوص، از دانش وسیع تر صاحبنظران محترم هموطن بیشتر سود ببرد، لذا این مطلب برای برخی ازسایتهای فرهنگ دوست، ارسال می گردد. امید است که سردبیران محترم، بارعایت اصول روزنامه نگاری، درصورت لایق درج دانستن آن، در سایتهای وزین خویش انتشار دهند.

در این نوشته کوشش می شود، فرقی بین انتقاد اکادمیک و سازنده و توهین و تهمت و دروغ بستن به مطلبی را، قایل شد. علاوه بر این اشاره کوتاهی به هدف برخی از منتقدان و ماهیت و دانائی آنها، جای ویژه ای در این مقاله دراد.

گویا به تازگی مد شده یا وجود داشت و نگارنده دراین باره کم اطلاع بوده که بر هر مطلبی اگر خبری و اطلاعیه هم باشد، بایستی نقدی نگاشته شود!! از همه جالب تر گویا مد شده که بعضی ها مطلبی را فقط و فقط به خاطر انتقاد کردن از آن، میخوانند. درغیرآنصورت، نگاهی گذرا به تیتر مطلب ونام نویسنده می اندازند ودگر لزومی بخواندن نمی بینند!! اگر میگویم برخی آدمها، مطلبی را فقط برای انتقاد می خوانند. بلوف نیست، زیرا یک خانم با سواد دیپلم و متجدد و بقول خودش روزنامه خوان و اهل مطالعه، درهمین شهرمحل اقامت نگارنده روزی بنده را دید و گفت: "رمان جدیدتان را دیدم و از پسر دائیم گرفته‌ام، حتما آن را می خوانم و پس از خواندن، انتقادم را برایتان می نویسم"! این عین جمله ای بود که به من گفت. ایشان هنوز رمان را نخوانده، ولی به فکر انتقاد از آن بود. من لب خندی زدم و گفتم: آرزو می کنم ارزش خواندن راداشته باشد. گرچه هنوز در انتظار آن انتقادم، و ای! شاید این منتقد عزیز هنوز داستان را نخوانده، زیرا تا کنون چیزی به دست من نرسیده. در هرصورت اگر این ادعای فوق، نه مثال، عمومیت داشته باشد، ازطرفی واقعا جای تأسف دارد. اما ازطرف دیگر می توان حد اقل شکرگذار بود که برخی از مطالب نوشته شده، اصلا از جانب آن افرادی که فقط هدف نقد را دنبال می کنند، نیز خوانده می شوند. در گذشته نه چندان دور، بودند افرادی در میان "باسوادان" ما که حتی حوصله خواندن یک سطر نامه را هم نمی داشتند، ولی چون آدم حراف، خودنما و کم رقیبی بودند و می خواستند خود را در ملاء عام بیش از آنچه که بودند، مطرح کنند، در مرحله اول فکر می کردند، ایراد گرفتن از هر چیزی، نشانه یک نوع تجدد و تمدن است. لذا بر مبنای این گونه افکار، از هر نوشته و یا گفته‌ای، انتقاد می کردند. اینان چون خود توانائی دست بقلم بردن را هم نداشته و حوصله خواندن هم نبود، بنابراین در هرمحفلی گوش به زنگ بودند که یکی ازخواندن کتاب یامقاله‌ای تعریف کند ویا نقدی شفاهی ارائه دهد. حالا برای این "آقای شنونده متجدد" فرق نمی کرد، طرف، مثبت یا منفی در باره آن کتاب یا مقاله نظرش را میگفت. مهم آن بود که او شمه‌ای از داستان را برای سوژه کارش می شنید و سرنخی بدست می آورد که در مکانها و جاهای دیگر خود نمائی کند. در نتیجه داستانی به میل خود و مسلما منفی سرهم بندی می کرد و بنام اینکه خود آن کتاب یا مطلب را خوانده است، تحویل آن شنونده های جدید می داد. در صورتیکه گاهی اوقات حتا تیتر مقاله و یا کتاب را چون خود ندیده بود عوضی می گفت! بیچاره به خالق آن کتاب یا مطلب که آرزو می کرد نوشته او درمیان مردم جائی بیابد و مردم از خدمتش یک قدر دانی ساده بکنند. حالا با چنین منفی بافی های این افراد "متجدد" تاچه اندازه نگارنده می توانست موفقیت داشته باشد، بستگی به وجدان آن مبلغ منفی باف و یا به اصطلاح نقد کننده و پذیرش گفته هایش از جانب شنونده داشت و پیش از همه بلوفها و حرفهایش در میان مردم چگونه و تاچه اندازه مخرب می توانست باشد. واقعا برای نگارنده آن اثر، تأسف بار بود که این چنین آقای "نقد" کننده و متجدد، خودش حتا کتاب یا مطلب اورا اصلا ندیده، اما در باره آن، نقدی نوشته و یا نقالی کرده است!! تأسف بار تر آن بود که چون اکثر پدران و مادران ساده ما، آدمهای پاک دلی بودند و اغلب به حرف این نوع حرافان روشنفکر نما و متجدد باور می کردند، بنابراین دیگر نه خود آنچنان کتابی را می خواندند و نه به فرزندانشان اجازه می دادند، این کار را بکنند. این فقط شامل کتابها و نوشته های حتا قابل نقد نمی شد، بلکه هر کتاب علمی دگری که این چنین آقای منتقدی خود از آن چیزی نمی توانست بفهمد، منفی معرفی می شد و در ردیف کتابها و نوشته های ضاله و یاگمراه کننده قرار میگرفت. بدین ترتیب پدران و مادران ما باگوش دادن به حرف این، می شود گفت آدمهای بی مسئولیت، خود و فرزندان خودرا صدها قدم از واقعیت و دانش جدید تر، بد یا خوب، بدور نگه می داشتند. بهمین دلیل نه فقط آنها، بلکه حتا اکثریت جامعه ما از بسیاری از دانش جدید و واقعیتهاها، نا آگاه و بی اطلاع می ماندند. معلوم بود که چنین کاری مطلقا بسود آن گروه از عوام فریبان و انحصار طلبانی می توانست باشد که از این نا آگاهی سود جسته و سالیانی دراز بر جوامع ما آقائی میکردند. قابل ذکر است که در هرکتابی یانوشته ای، اگر همه آن هم بد باشد بدون شک نکات آموزنده ای نیز در آن می تواند وجود داشته باشد. لذا درصورت بودن وقت ارزش یک بار خواندن را هم خواهند داشت. اکنون اگر برخی از ما یواش یواش به کتاب روی می آوریم و نوشته های دیگران را می خوانیم، هر چند فقط برای انتقاد کردن هم باشد، باز هم امیدوار کننده است. از طرفی این را می توان مفید ارزیابی کرد، زیرا حد اقل آن کسی که بفرض، فقط این هدف انتقاد را دنبال می کند، مجبور است مطلب را یک بار هم شده بخواند. این در واقع خود یک نوع تمرین است و تمرین بقول آلمانی ها آدم را استاد می کند. البته اگر آن آدم مطالب را بفهمد و خودش استاد شدن را بخواهد! در هرصورت و به فرض، اگر این آدم حد اقل نیمی از آن مطالب خوانده شده را هم بفهمد، خود کار مثبتی است. از طرف دیگر بعضی ها انتقاد را فقط از فردی یا کسی می کنند که با نظر او موافق نیستند و او را در اصل دشمن خود و مانعی در راه خواستهای اجتماعی خود می بینند. این نوع منتقدان هرگز و هرگز از دوستان و اطرافیان خود، اگر هجو و مطالب بی ربطی هم بنویسند، هیچ ایرادی نمی گیرند. غم انگیز تر اینجاست که اگر دیگری، مطالب به اصطلاح دشمن این فردرا همانگونه بی ربط و بی اساس نقدکند واین فرد به خوبی هم بداند که انتقاد طرف یک مشت هجو است، اما چون از دشمنش انتقاد شده، سکوت می کند. جالبتر اینجاست که بیشتر جاه طلبان و جستجو گران نام، از میان همین هائی هستند که دیگری را دشمن خود می پندارند که با کینه ورزی ویژه، باید اورا به هر وسیله ای از میدان بدر کنند. مجددا باتأسف باید گفت: چون هنوز درمیان این چنین افراد واژه تکامل و رشد فکری انسان برای دست یابی به هدف والای دمکراتیک در برخی جوامع، که یکی از شرایط ابتدائی آن تحمل کردن دیگران است، هنوز جا نیافتاده، پس انتظار ما واهی است که این افکار به زودی تغییر کند. آدم نیاز به یک روند بسیار طولانی دارد که قادر باشد، با تعلیم و تربیت درست زمینه ای بوجود آورد که این آدمهارا بنحوی وادارد، که نباید از هر وسیله غیر اخلاقی و غیر انسانی و دروغ برای نابودی به اصطلاح دشمن استفاده کرد. باز هم متأسفانه باید گفت: مشکلی که هنوز هم در قرن بیست و یکم، وجود دارد، آنست که بعضی ازما انتقاد را بادشمنی و توهین و تهمت ناروا و دروغ بستن به دیگری، یکی می گیریم. ماها که پرورده نظامهای خود کامه و دیکتاتوری هستیم، با وصف اینکه دریک محیط آزاد تر زندگی می کنیم و سالهاست با قانون انسانی و احترام قلبی به حق دیگران، آشنائی داریم، اما هنوز موفق نشده ایم، خود را از چنگ این فرهنگ ارتجاعی رها کنیم. پس در میان ما باصطلاح خارج نشینان هم هستند افرادی که از آزادی بدون قید و شرط بیان، با بی مسئولیتی خاصی، سوء استفاده می کنند. ما انسانهای به اصطلاح جهان سومی و حتا آن دسته از خارج نشینان، زمانی به آن درجه از رشد خواهیم رسید که اولا هر نقد کننده ای را (نه تهمت زن) دشمن خود ندانیم و دوما اگر ماخود از دیگری انتقادی سازنده کردیم، آن دیگری نباید حتما ما را دشمن پدر کشته به حساب آورد و هرچه درست هم بگوئیم لایق، نه فقط نقد، بلکه فحش و ناسزا و دروغ بستن بداند! متأسفانه این گروه از آدمهائی که این قاعده ساده را یاد نگرفته اند، هر کسی که کوچکترین انحرافی از مسیر آنها داشته باشد، آن دشمن صوری است و باید اورا با انتقاد آن چنانی بکوبند. بدون شک این آدمها از دوستان خود، همان طور که در پیش ذکرش رفت، اگر هجو هم بگویند بامراعات کاذب، انتقاد نمی کنند. مجددا یاد آوری می کنم انتقاد به معنی فحش و ناسزا گفتن و بد و بیراه گفتن و دروغ بستن نیست، بلکه رد ادعائیست با سند و مدرک. اگراین قاعده ساده را رعایت کنیم، آنزمان است که انسان یاد می گیرد، دنباله رو نباشد، خواستهای خودرا در چهار چوب خواستهای اجتماعی جستجو کند، مسئله احترام به حقوق دیگران و مسئله مساوات و برابری برای او مهم خواهد بود و نهایتا مستقل فکر می کند و درباره مسائل مهم درست و بجا، تصمیم می گیرد. برای مثال دیگر دست جمعی بادنباله روی ازپدران ومادران یا رؤسای قبایل به یک نفر که شایستگی انجام کاری را کمتر از دیگری دارد بیشترین رأی را نخواهد داد، بلکه به آن فرد یا کسی که توانائی و تبحر زیاد تری دارد و او با مشاهده و مطالعه خود و تشخیص درست می داند که آن فرد ثانی از عهده وظایف بر می آید، رأی خودرا خواهد داد! ما در اوایل انقلاب دیدیم که با یک حرف خمینی برای پست ریاست جمهوری 13 ملیون یا بیشتر رأی به صندوقها ریخته شد، درصورتی که افراد بسیار کاردان تر و شایسته تری کاندیدای این پست بودند و چون مورد تأیید رهبر نبودند، رأی نیاوردند! چه خوب است درباره این فرمول ساده کمی بیشتر فکر کنیم و خود را به اندیشیدن وا داریم. آرزو می کنم روزی فرا رسد که اکثر ما (نه فقط اقلیت ناچیزی) خودمان، مستقلا نظرات دیگران را بخوانیم و در باره ی آنان قضاوت کنیم و نه فقط چشم و گوش بسته تفسیر دشمن تراشان و عوام فریبان را بپذیریم. امکان دارد شوهر شما، زن شما و یا پدر و مادر شما و دوست صمیمی شما در بسیاری از زمینه ها، کاملا مورد اعتماد شما باشند، ولی چشم و گوش بسته و بدون مطالعه هر چه را از آنها قبول کردن، کاریست نه در شأن انسان آزاده و مستقل و آگاه. به امید آن روزی که همه ما هر کاری را با آگاهی کامل انجام دهیم. اکنون با اجازه، چند جمله ای در رابطه با مقوله های انتقاد و منتقد عرض می کنم. در اینجا می خواهم به ترتیب واژه های انتقاد و نقد کننده را در حد توانم توضیح دهم.

در مجموع، انتقادها بر دو نوع اند:

نخست انتقاد از مطلبی، به دلیل اینکه در آن مطلب نکاتی مطرح شده که مثلا، غیر واقعی هستند و یا با نظرات و ایدئولوژی انتقاد کننده نمی خواند و او بدرستی و با استدلال و رعایت عرف نویسندگی و احساس مسئولیت در برابر خوانندگان خود و حتا دربرابر نگارنده مطلب، آن را به نقد می کشد. هر انتقاد کننده ای معمولا می کوشد، مطلب مورد انتقاد را بادقت مطالعه کند و بفهمد و بدون هیچگونه پیشداوری و غرض ورزی شخصی نظر خود را در مقابل آن بیان دارد و با مدرک، استدلال کند که برای نمونه فلان موضوع مورد بحث به این دلیل و آن مدرک مستند، قابل رد است و صحت ندارد. این نوع انتقادهارا یک برخورد اکادمیک ومعقول گویند که خوشبختانه رعایت این نکات در میان جوانهائی که تحصیلات اکادمیک دارند، چون روش کاررا یادگرفته اند و احساس مسئولیت می کنند و وظیفه خطیر کار علمی و نویسندگی درمقابل قلم خود و خوانندگان را درروند فراگیری به آنها گوش زد کرده اند، فراوان بچشم می خورد. بندرت یافت می شود که یک تحصیل کرده یا اکادمیکر این قانون را رعایت نکند، مگر آنهائی که بمسایل بی قید و بند باشند. نا گفته نماند یک سری از نویسندگان بزرگ کار خود را به نقد نویسی ادبی و فرهنگی وحتا سیاسی اختصاص می دهند که آن خود یک بحث جداگانه است و در اینجا بحث ما نیست. البته در میان قلم به دستان محترم خودرو و یا خود ساخته نیز یافت می شوند شخصیتهائی که به این روش اکادمیک حتا با حس مسئولیت بیشتر از یک شخص تحصیل کرده ی دانشگاهی، بر خورد می کنند و کمتر به خود اجازه می دهند که کینه شخصی و یا غرض و دشمنی ایدئولوژیکی را در انتقاد دخالت دهند. لذا این هارا باید لایق ستایش دانست، زیرا با وصف این که فرد منتقد هیچ دانشگاهی را تمام نکرده و یا نگذرانده و در پشت هیچ نیمکت امتحانی، برای قبول شدن در این رشته ننشسته، اما آن اصول انسانی و احترام قلم را، خود بخودی می داند و رعایت می کند. نمونه برجسته و تاریخی آن در کشور خودمان زنده یاد احمد شاملو، شاعر بزرگ و نو پرداز بود که حتا دیپلم دبیرستان را هم نداشت، اما با وصف انتقادهای زیادی که بر او وارد آورده اند، او به درجه والای یک شاعر و نویسنده و ادیب نامدار کشور رسید که آثارش موردتأیید نخبگان ادب و فرهنگ جهان است. این مرد بزرگ اگر چیزی می نوشت و یا در سخن رانیها، می گفت و دیگران با استدلال گفته و نوشته او را نقد می کردند، با شهامت و افتادگی در ملاء عام عذر می خواست و از نقد نادرستش پوزش می طلبید. نمونه بارز آن انتقادش از شاهنامه فردوسی بود و پس گرفتن آن در ملاء عام. مثال دیگری داریم، با وصف اینکه اکثر قلم به دستان و صاحبنظران ازنظر ایدئولوژیکی و خط سیاسی با زنده یاد احسان طبری مخالف بودند، اما بارها و بارها از دهان و قلم این شخصیتهای بزرگ از نوشته ها و آثار بر جسته احسان طبری تعریف و تمجید شنیده شده و می خوانیم و یا اگر تعریفی از او هم بدلیل دشمنی سخت ایدئولوژیکی نکرده اند، در عوض به خاطر حفظ آبروی خود سکوت اختیار نموده اند. ای! چه خوب است، اگر ما هم حد اقل در بعضی موارد این سکوت را یاد بگیریم و قدمهائی در راستای حفظ آبروی خود بر داریم.

دوم انتقاد از مطلبی، به دلیل غرض شخصی و یا برای کوبیدن نگارنده مطلب و یا به دلیل خود نمائی و طرف را به چالش کشاندن و تا جائی مقابله بی تربیتانه با او کردن و هم پائی خودرا با فرد نشان دادن است و یا نفهمیدن مطلب. اگرچه شاید مطلب نگاشته شده آن چنان انتقادی برش وارد نبوده و نباشد، اما بنظر منتقد غیر مسئول باید آن مطلب مورد انتقاد قرار گیرد که نویسنده اش را هرچند کوتاه مدت، در اذهان عمومی خراب کرد. این نوع منتقدان در میان افراد متخصص فن پای بند به عرف و اخلاق و ارزش انسانی، بندرت یافت می شوند. اگر هم باشند، در واقع نا خود آگاه شخصیت و آگاهی خودرا زیر علامت سئوال خواهند برد. اما با تأسف فراوان باید گفت: این تعداد منتقدان بی مسئولیت و غرض ورز و خود نما در میان افراد خودرو و خود ساخته بیشتر به چشم می خورند تا دیگر اقشار. برای اکثر این افراد، جویای نام از هر وسیله ای استفاده کردن، مجاز است و برای بکرسی نشاندن باصطلاح  استدلال خودشان باید هر ابزاری را بکار گیرند. مهم آنست که آنها بهر نحوی و بهر قیمتی دیگری را بکوبند و خراب کنند، اگر این کوبیدن و خراب کردن عمر درازی هم نداشته باشد. مهم آنست، باید طرف را در حال حاضر از میدان بدر کرد. متأسفانه این گونه افراد احساس مسئولیت نمی کنند و یاد نگرفته اند که بدانند، نمی شود "هردم بیل" هرمطلبی را به نقد بکشند. یاد نگرفته اند که بدانند، باید نخست آن مطلب را خواند و دقیق فهمید و بعد آن را به نقد کشید. انها احتمالا ناخود آگاه دست به یک عوام فریبی می زنند، بدون آنکه خود بدانند که اکثر مردم با فرهنگ دیگر در نا آگاهی نمانده اند. علاوه بر اینها دیگر ترسیم شکل مار را بجای نوشتن نام مار به عنوان استدلال نمی پذیرند. در اینجا من چند نمونه زنده را مثال می آورم که خود تجربه کرده ام. اگر چه مطلب عمومیت ندارد و شاید منحصر به فرد باشد، اما شمه ای از آن گفتن به عنوان مثال شاید زیانی نرساند. در سال 1999 که یکی از کتابهایم درباره آئین یاری منتشر شد، درهمان اوایل چند شخصیت محترم و صاحب قلم کتاب را با دقت خوانده بودند و نظرات انتقادی خود را شخصا برایم نوشتند. بنده چه نوشتاری و چه با تلفن به آن عزیزان قول دادم که نظراتشان را در چاپ دوم بیاورم. یکی از منتقدان اکادمیکر، زنده یاد آقا سید خلیل عالی نژاد بودند که در سوئد ایشان را در اطاق کارش به قتل رساندند. آن زنده یاد در نامه 35 صفحه ای خود که یک کپی از نامه ایشان برای بنده، نزد یکی از مریدانش درشهر یوتوبوری در کشور سوئد است، ضمن انتقادها از شیوه نگارش و ربط دادن مسایل آئینی به مسایل اجتماعی و غیره، از کار بنده نگارنده، با دانائی خودشان از موضوع با لطف و محبت زیاد تعریف و تمجید کرده بودند. بنده که اول قصد داشتم آن را به عنوان ویژه نامه ای ازمجله یارسان بیاد سید خلیل عالی نژاد منتشر کنم، ولی درحقیقت برای جلوگیری از سوء تعبیرها، این کار انجام نشد. که آرزو می کنم روزی فرارسد که بنده قادر باشم، همه این انتقادات را در معرض دید خوانندگان قرار دهم. بهر حال در میان منتقدان شفاهی کتاب بنده نیز از یک نفر در گوشه و کنار شنیده شده: که ادعا کرده بود، اگر بخواهد بر کتاب من انتقاد بنویسد، صفحات آن از خود کتاب بیشتر خواهد شد! ولی متأسفانه تا کنون با وصف اینکه آن آقای محترم منتقد شفاهی، در حالی که هم از من جوانتر است و هم وقتش از من بیشتر، اما تا کنون حتا یک سطر در این باره منتشر نکرده است و یا من نقد او را ندیده ام. آرزو می کنم این نوع منتقدین کمی در راین زمینه تجدید نظر کنند. دو نفر دیگر که حد اقل باشهامت خود انتقادهائی، اگر هم اشتباه و نادرست، زیاد مهم نیست، نوشته بودند و حتا یکی از آنها "انتقادات" بس طولانی خود را در سایت وزین یارسان با آب و تاب نیز درج کرده. دگری انتقادش را برای خود نگارنده فرستاده بود که به دلیل سوء تفاهم مطلب زیاد به آن توجه نشد.  یکی از شخصیتهای محترم و واقعا خودساخته که هم آن نقد انتشار یافته و هم کتاب بنده را خوانده بودند، در یک دیدار در اسلو، پایتخت نروژ، با لحن دوستانه ای به بنده فرمودند، انتقادرا زیاد جدی نگیرید، یارو مطالب کتاب را نفهمیده و فقط خواسته است که خودنمائی کند. یعنی من هم هستم!! بنده بر صحبتهای آن بزرگوار نیز تأیید گذاشتم و گفتم: منهم همین تصمیم را گرفته ام که آن را زیاد جدی نگیرم. اما در هر حال در میان این گروه اخیر "منتقدان"، افرادی هستند که مطلب و مطالب را خوب فهمیده اند و خوب هم می دانند، بیشتر آن چیزی که نوشته شده درست است و علاوه بر این، خود نگارنده کتاب در سه جای مختلف از خوانندگان و صاحب نظران خواسته اند که در صورت ملاحظه نواقصی، باتذکرات خود براو منت گذارند که او خودرا تصحیح کند. پس تنها هدف منتقدان آنچنانی از "نقد" فقط دشنام دادن و دروغ بستن و خود نمائی بوده و کوبیدن و از میدان بدر کردن نگارنده و یا گوینده مطلب، نه انتقاد سازنده. متأسفانه در میان همین افراد خود نما، آدمهای بی مسئولیت و خودبزرگ بین، فراوان دیده می شوند و هیچ کارش را هم نمی توان کرد. آنها مطالبی تحریک کننده و حتا دروغ مطرح می کنند که خودرا نشان داده و منتظر عکس العمل طرف می مانند که به اطرافیان خود بگویند: دیدی که طرف را عصبانی کردیم!! اینها رعایت هیچ چیزی را نمی کنند و برای خراب کردن دیگران از هر وسیله ای، استفاده کرده و دروغ می گویند. آنها فکر می کنند، کسی نمی تواند دورغ بافته شده شان را با استدلال افشاء کند، چون بنظر آنها مردم ما از مسئله اطلاع دقیق ندارند و خیال می کنند که آنها نا آگاهند و دنبال قضیه را نخواهند گرفت. بدین ترتیب با بی مسئولیتی دروغهائی را سرهم بندی کرده و تحویل خواننده می دهند که هیچ واقعیت نداشته و ندارد. پس با تأسف باید گفت: بلوفها، دروغ بستنها به دیگران، تحریف واقعیت، حدس و گمانها و بر پایه آنها به دیگران حمله کردن از فرهنگ اسلامی به جامعه ما سرایت کرده و اگر چه بعضی از ملتهای ما نیز از نظر آئینی هیچ ارتباطی با اسلام ندارند، ولی در روند 1400 سال این فرهنگ بیگانه تأثیر مخرب خود را بر جامعه ما گذاشته است. ما همه آرزوی زدودن این فرهنگ عوامفریب و غلط و غیر دمکراتیک را ازصفحه تاریخ جامعه را داریم. من درانتظار نظرات آموزنده خوانندگان ارجمند و گرامی می مانم و مطلب نسبتا طولانی را خاتمه می دهم که امید است خسته کننده نبوده باشد.

امیدوارم نکات تذکر داده شده در بطن این گفتار مورد توجه جوانان قلم به دست قرار گیرد که بدون شک بکار گیری آنها ایجاد سر بلندی و احترام نویسندگان در نزد خوانندگان مطالب را خواهد کرد.

21.5.2008

Dr.GolmoradMoradi@t-online.de




info@qelem.com