انجمن قلم کردستان ایران

مقاله‌
 
  بررسی انتقاد خانم گرینگ قازی در مقاله «در تعقیب، تأیید و تکذیب مقاله آقای آرش دکلان با عنوان: "چرا جامعه بشری مردسالار شد"»      
Home
فارسی
Emglish
 

 آرش دکلان

در ابتدا از خانم قازی سپاسگذاری میکنم که نسبت به نوشته اینجانب واکنش نشان دادند. لذا شرط ادب دانستم که در پاسخ انتقاد ایشان چند سطری بنویسم. البته می­بایستی زودتر این کار را میکردم اما متأسفانه پروژه­های دیگری در دست بود که می­بایست به موقع تمام می­شد، چون انجام برخی از آنها جزو وظایف اداری من بود.

همانطوریکه خواهید دید درواقع این نوشته به سادگی به قصد پاسخ گفتن به انتقاد ایشان نیست بلکه یک نوع خود انتقادی نیز هست. چراکه با گذشت مدتی از نگارش اولیه این متن نظر خودم هم نسبت به برخی نکات مذکور در این مقاله تغییر یافته است، و البته این امر به دلیل مطالعات بعدی است که من را متوجه برخی نگرشهای نادرست در متن آن نوشته کرده است. اما قبل از بیان انتقاد خودم به مقاله "چرا جامعه بشری مردسالار شد؟" به شرح و بررسی انتقادات خانم قازی می­پردازم. در این بررسی آنچه را که بیان خانم قازی می­باشد از زمینه متن اصلی اندکی به طرف داخل صفحه رانده شده است.

اصولا ً لذت جنسی چیزی نیست که تجربه آن به دوره ای از تاریخ بشر به صورت جمعی برگردد، بلکه این به دوره ای از زندگی فردی  بشر ربط دارد که هر جسم سالمی در سنی خاص آن را تجربه می کند.

این حرفی است که نمی­توانم با آن موافق باشم. تجربه ما در عرصه­های جانورشناسی نشان داده است که در اکثر حیوانات جنس ماده از برقراری رابطه جنسی اکراه داشته و فرار می­کند. این امر گرچه تأثیر بقایی برای جانوران دارد، که با آن بخصوص درباره زنبور عسل آشنایی داریم، اما دلیل آن این است که جنس ماده واقعاً از برقراری رابطه جنسی لذت نمی­برد. اما دلیل دیگر و البته مهمتر برای عدم توافق من با ایشان این است که هیچ امری در جامعه بشری ذاتی نیست. فکر می­کنم برای اینکه این ادعای من باعث سوء تفاهم نشود بهتر است که منظورم را در قالب یک مثال بیان کنم. کودک انسان وقتی که به دنیا می­آید به محض اینکه مادر پستانش را در دهان وی می­گذارد می­داند که چگونه باید آن را بمکد. این امر باعث بقای کودک و از آنطریق نسل انسان است. اما سؤال این است که آیا واقعاً کودک انسان برای مکیدن پستان آمادگی بیولوژیکی دارد؟ یک آزمایش ساده نشان می­دهد که اینگونه نیست. اگر برای آزمایش در دهان بچه هرچیزی نظیر یک چاقو هم قرار دهید او شروع به مکیدن می­کند. خصوصیتی که نوزاد در قالب واکنشهای انعکاسی با خود به این دنیا می­آورد این است که به محص تماس یک شیء با دهانش شروع به مکیدن آن می­کند. یا به عبارت علمی­تر اگر نوزاد با لمسی در ناحیه دهان و لب مواجه شود واکنشی نشان می­دهد که آن را مکیدن می­نامیم. یعنی درست است که انسان با مقداری استعداد برای واکنشهای انعکاسی به دنیا می­آید، اما این استعدادها کاملاً بدون محتوا هستند. لذا نمی­توان گفت که چیزی طبیعی یا ذاتی است. علی­الاصول چنین ادعاهایی امروزه در جهان از رونق افتاده است و بخشی از انتقادات وارده بر کارهای فروید این است که روانشناسی او براساس مفاهیم ذاتگرایانه و فطرت­گرایانه استوار است. به عنوان مثال وی همجنس­گرایی را یک انحراف جنسی می­داند، اما امروزه می­دانیم که دیگر این امر را نمی­توان به سادگی یک انحراف به شمار آورد. امروزه می­دانیم که حتی مفهوم لذت را در اجتماع می­آموزیم. اگر این مفهوم را در جامعه نیاموزیم حتی هنگام لذت بردن نمی­دانیم که داریم لذت می­بریم. از آنجاییکه این مفهوم کاملاً ذهنی است، به محض آنکه به آن اندیشیده نشود وجود نخواهد داشت.

اگر زن در رابطه ی جنسی آزار می بیند دلایلش با آنچه شما ذکر کرده اید فرق می کند.بیشترین آسیبی که زن در این رابطه می بیند روانی است تا جسمی وفیزیکی. که بخش فیزیکی آن به علت عدم شناخت مرد از ساختار فیزیکی زن است و علت آسیب روانی زن باز عدم شناخت مرد از ساختار روانی زن است. و علت همه ی این علت ها، سالاری مرد است.

این حرفی است که نمی­توانم با آن مخالف باشم. بله، کاملاً درست است. اما نتیجه آن اتفاقاً همان است که در مقاله­ام بیان داشتم. اگر ارضاء جنسی زن به شناخت مرد از سازوکار روانی و فیزیکی وی بستگی داشته باشد پس طبیعی است که تصور کنیم که مردان زودتر از زنان لذت جنسی را تجربه کرده باشند. ایشان در بند بعد بیان می­دارند که

در دوره ی زن سالاری چون زن در موضع قدرت بوده است نسبت به همه چیز در مورد خودش امنیت خاطر داشته بنا بر همین امنیت خاطر است که می توان حکم داد که آن، زمانی بوده که زن لذت کامل را از رابطه ی جنسی تجربه کرده است.

اما باوجود آنکه من تاحدی با مقدمه این بند موافقم اما با نتیجه برآمده از آن موافق نیستم. اصولاً فکر می­کنم بعد از اثر برجسته و شاهکار جولیان جینز[1] ما باید در تفسیر تاریخ گذشته بسیار دقت کنیم. او در اثری که در متن یادداشت انتهای این متن به آن ارجاع داده شده است این امر را آشکار می­کند که الگوی اندیشه انسان از انتهای هزاره دوم و آغاز هزار اول قبل از میلاد دستخوش تغییر بنیادینی شده است. بر این مبنا به نظر من آنچه که زمانی در هزاره­های قبل از هزاره دوم قبل از میلاد به نام خدا مشهور بوده است درواقع نحوه تفکر انسان بوده است. به عنوان مثال انسانی که در هزاره سوم قبل از میلاد می­خواست درباره امری تصمیم بگیرد به زیر زمین خانه­اش می­رفت و با خدای خودش که می­توانست پدر یا پدربزرگ مرده­اش بوده باشد یا هرشخص دیگری یا حیوان یا گیاه توتمی، مشورت می­کرده است. ما انسانها امروزه راه دیگری را درپیش می­گیریم. ما فکر می­کنیم و با دیگران مشورت می­کنیم و در صورتیکه مذهبی باشیم به خداوند توکل می­کنیم؛ "خدایا به امید تو". اما انسان آن روز با کسی مشورت نمی­کرد، او حتی نمی­دانست که می­تواند فکر کند. او به جایگاه خدا می­رفت، او را می­دید، صدای او را می­شنید و با او حرف می­زد. در این باره به همه افراد اهل قلم پیشنهاد می­کنم اثر جولیان جینز را حتماً بخوانند. همین امر باعش می­شد تا انسانها تصمیماتی اتخاذ کنند که با معیارهای امروزین به هیچ وجهی منطقی نیست. در این باره به اثر باربارا تاکمن، سیر نابخردی[2]، هم مراجعه کنید که در آن ماجرای جنگ تروی را برای بررسی ریشه­های بی­خردی در فضای سیاسی جهان مدرن مورد بررسی قرار می­دهد، که به نظر من نتیجه وی را می­توان به تمام عرصه­های زندگی انسان مدرن گسترش داد. بر این مبنا به نظر من  در دوره زنسالاری درست است که زن از موقعیت خود مطمئن بوده است، هرچند این امر را قبول ندارم که زن در این زمان در مسند قدرت بوده باشد. چراکه همانطوریکه خانم اسرین محمدی[3] در مقاله­اش گفته و بسیاری هم با آن موافق هستند دوره زنسالاری دقیقاً به خاطر فقدان ساختار قدرت طبق الگوی جامعه مردسالاری به زنسالاری مشهور بوده است. در مجموع در دوره زنسالاری به سادگی نمی­توان از قدرت و مسند قدرت حرف زد. اما اینکه چرا در این دوره زنان از برقراری رابطه جنسی اکراه نداشتند، فکر می­کنم، به این دلیل بوده است که سنتهای آن جامعه تحت عنوان نمادهایی مانند مادینه خدایان و ربه­النوعها زنان را مسئول باروری می­کرده است. یعنی زنان برای حفظ موقعیت خود بوده است که به رابطه جنسی تن می­دادند. اگر بخواهیم وارد پیچیدگیهای موضوع شویم به اندازه کافی شواهد وجود دارد که نشان دهد برای برقراری رابطه جنسی لزوماً نیازی به احساس لذت جنسی نیست. در ابتدای کشف کشاورزی که ساختار جامعه هنوز بطور کامل در تسخیر مردان نبود در مراسم کشاورزی[4] مرحله­ای وجود داشت که مبتنی بود بر برقراری رابطه جنسی لجام­گسیخته در کنار زمین کشاوری. همانطوریکه خانم اسرین محمدی در مقاله خود گفته­اند و بسیاری از انسان­شناسان هم آن را قبول دارند، مدتهای مدیدی مردان نمی­دانسته­اند که در امر باردار شدن زن ایشان هم نقش دارند. لذا به سادگی می­توان تصور کرد که در یک جامعه پر از مراسم و آغشته به خدایان متعدد، حتی برقراری رابطه جنسی بین زن و مرد هم نوعی مراسم مذهبی خاص بوده است. در این میان هیچ دلیلی ندارد که زنان می­دانسته­اند که در اثر برقراری رابطه جنسی باردار می­شوند. بخاطر همین بود که آنها به مقام خدایی رسیدند و نیز به خاطر همین است که خدایان مادینه بر خدایان نرینه مقدم هستند؛ امری که فروید اقرار کرده است که از توجیه ان ناتوان است. او در صفحه 245 ترجمه فارسی توتم تابو می­گوید "می­پرسید خدایان مادری که شاید همواره مقدم بر خدایان پدری بودند، در این سیر تحولات چه محلی از اعراب دارند. این سئوالی است که پاسخی برای آن ندارم."[5]

ازتبعات و مسائل سرسری سالاری، می توان خودخواهی، بی ملاحظگی و بی پروایی را برشمرد، بنابراین طرف مقابل سالار، از ارتباط  خویش از هر نوع که باشد واهمه ای دارد که همان واهمه امنیت روانی و نهایتاً وحدت ذهن و روان را از بین خواهد برد.

هرچند با این گفته در حالت محض مخالفتی ندارم، و فکر نمی­کنم که محتوای مقاله­ام برخلاف این امر بوده باشد، اما لازم به ذکر می­دانم که به نظر من تاریخ را نباید اینگونه تفسیر کرد. درست است که امروزه جهان مردسالار پاسخگوی نیازهای پست­مدرن انسان امروزین نیست، اما فراموش نکنیم که جامعه مردسالار به دلیل خودخواهی مردان بوجود نیامده است. بلکه سعی من در آن مقاله این بود که نشان دهم که مردسالار شدن جامعه بشری یک نیاز آن دوران بوده است، همانگونه که ایجاد جامعه­ای بر بنیانهای دینی و اسطوره­ای هم نیاز جوامع بنیانگذار این ساختارها بوده است. در مورد بقیه مطالب این بند هم مخالفتی ندارم و آن را کاملاً قبول دارم.

در مورد بقیه آنچه که در ادامه آمده است هم کاملاً با ایشان موافق هستم، جز دو مورد جزیی. مورد اول؛ ایشان با نقل جمله­ای از متن مقاله مزبور که آن را در داخل پرانتز قرار داده­اند، می­گویند "در قضیه ی روسبی گری مردانه و یکجانبه نگریسته اید: (زنانی که توسط مردان از جامعه طرد می شوند!) این سکه ای ست که دو رو دارد." این را قبول ندارم که یکجانبه نگریسته باشم. بخصوص آنچه که ایشان در ادامه و تا پایان متن انتقاد در توضیح این مدعا آورده­اند، لااقل آنطوریکه خودم مقاله­ام را می­فهمم، با خط فکری متن مقاله­ام ناسازگاری ندارد. ممکن است که منظور ایشان را درست درک نکرده باشم. هرچند این را رد نمی­کنم که ممکن است لحن کلام من برای یک زن بوی یکجانبه­نگری بدهد. به هرحال من مرد هستم و هنوز باید خیلی تمرین کنم تا کاملاً از جو فرهنگی و فضای فکری مردسالارانه خارج شوم. من هم مانند همه انسانهای دیگر در یک جامعه مردسالار پرورش یافته­ام.

مورد دوم اینکه ایشان در آخرین بند متن مزبور می­گویند " نمیدانم چرا به یکباره حضور دوره ای پیامبران درجامعه ی مرد سالار خاتمیت یافت واین "خردک شرر" امید به وجود اصلاح گران را از بین برد." اگر منظور ایشان را درست فهمیده باشم از محتوای این کلام برمی­آید که حضور پیامبران را خردک شرر امیدی برای وجود اصلاحگران قلمداد کرده­اند. من نمی­توانم با این حرف موافق باشم مگر اینکه استدلال قانع کننده­ای بشنوم. البته وجود پیامبران در زمان خودشان نه تنها خردک شرر که آتش شعله­ور امید بوده است، آن هم با نگاه جینزی به این مسئله مبنی بر اینکه وحی در واقع جلوه مشروع و عرفی فکر کردن در زمان خاص خودش بوده است. اما در زمان ما این دیگر پیامبر نیست که شرر امید است. اکنون ما فهمیده­ایم که جهان ما از ساختاری مادی برخوردار است و اینکه انسان موجودی مادی است و امری الهی و ماورایی وجود ندارد. دلایل و مفهوم این ادعا را در مقالاتم "آیا علم نوعی دین است؟" بیان کرده­ام. در جهان امروز همین انجمنهایی نظیر انجمن قلم که هردوی ما برای آن می­نویسیم، داشگاهها و مراکز تحقیقاتی، سازمانهای بین­المللی نظیر سازمان ملل متحد و اقمار فرهنگی آن نطیر یونسکو و یونیسف، و نیز زمینه­های فعالیت در رشد و ترقی مفهوم و نیز قدرت جامعه مدنی و مشارکت فعال در فضای سیاسی و نیز درک مفهوم شهروندی که بر اساس کمک به فضای سیاسی حاکم برای رشد معرفت علمی و نیز رشد اقتصادی و نیز مشارکت فعال در سایر فضاهایی که می­توانیم به عنوان یک انسان، یا به مفهوم مدرن­تر به عنوان یک شهروند جامعه مدنی فعالیت کنیم چراغ امید ما هستند. چراغ امید ما اندیشه ماست و نیز کارکردن و کار کردن.

خودانتقادی

نوشته خانم قازی باعث شد که وادار شوم این متن نسبتاً قدیمی خودم را با دقت بازخوانی کنم. امر مهمی که درواقع نقطه ضعف مقاله من است را مورد نقد قرار می­دهم. من در آن مقاله نوشته­ام که با مردسالارانه شدن جامعه و تشکیل بنیان خانواده بر پایه نظام مردسالارانه، مردها با انتخاب زنانی با خصویات خاص باعث شده­اند که در دراز مدت ساختار ژنتیکی زنان تغییر یافته و آنان را انسانهایی احساساتی­تر و مذهبی­تری بارآورد. اعتراف می­کنم که این نظر به چند دلیل بسیار خام و نپخته است.

اول اینکه؛ معیارهای انتخاب چه برای مردان و چه برای زنان به دلیل ماهیت امر انتخاب که در زمانیکه آن متن را می­نوشتم درباره آن اطلاع کافی نداشتم، بسیار پیچیده­تر از آن است که بتواند در تغییر ساختار ژنتیکی زنان مؤثر باشد.

دوم اینکه؛ انسان مردسالار به خوبی از ظاهرسازی و فریب آگاه بوده و از عهده آن برمی­آمد، لذا این امر می­توانسته است در تغییر کدهای ژنتیکی زنان اختلال ایجاد کند. زنی که معیارهای اجتماعی را قبول نداشت می­توانسته است برای محافظت از خود در یک نظام مردسالار تا آخر عمرش تظاهر کند که آن را قبول دارد؛ همانطوریکه خانم قازی هم در متن نوشته خود به این امر البته به قصد دیگری اشاره کرده­اند.

سوم اینکه؛ این ادعا از بنیاد نادرست است. انسان موجودی است که در یک جامعه انسانی زندگی می­کند و در متن این جامعه ساختاری شکل می­گیرد که "معنا" نامیده می­شود. امروزه در علوم اجتماعی نظیر جامعه شناسی و نیز در تاریخ و روانشناسی "معنا" نقش مهمی بازی می­کند. امر مهم این است که "معنا" به وسیله یک محتوای گزاره­ای ساخته می­شود. کدهای ژنتیکی به این دلیل که فاقد معنا هستند نمی­توانند مشخص کننده خصوصیات رفتاری باشند. بلکه آنها در متن یک رابطه اجتماعی است که به خصوصیات اخلاقی شکل می­دهند. به عنوان مثال ما می­دانیم که انسانی که کرومزوم X اضافی دارد از قتل لذت می­برند. به این افراد عموماً قاتل بالفطره گفته می­شود. اما چند وقت پیش خبری را می­خواندم که در آن یک روانشناس فرانسوی نشان داده بود که حتی در مورد این افراد این ساختار تربیتی است که باعث می­شود تا آنها از قتل لذت ببرند و هیچ امری ذاتی و مستقل از تربیت در مورد رفتار آنها وجود ندارد. لذا حرف خودم را در این مورد اصلاح کرده و بیان می­دارم که تمام اموری نظیر مدهبی بودن یا احساساتی بودن زنها را جامعه به عنوان ارزش جنس زن به آنها آموزش می­دهد. ما باید خیلی تمرین کنیم تا از نگرشهای ذاتگرایانه در هر موردی از جمله در مورد تمایزهای جنسیتی دست برداریم.

چهارم اینکه؛ اصلاً عبارتهایی نظیر "احساساتی بودن" یا "مذهبی بودن" خود تعاریف اجتماعی هستند. رفتاری که امروزه یک رفتار مذهبی تلقی می­شود زمانی یک رفتار علمی بوده است. به عنوان مثال فالگیری با استفاده از شیوه ئی چینگ زمانی در چین جزو علوم مترقی دوران تلقی می­شده است. رفتاری که امروز عقلانی است فردا با تغییر معیارهای اجتماعی به رفتاری احساساتی تبدیل می­شود. این متن اجتماعی ماست که نه تنها "احساسات" و "عقلانیت" را تعریف می­کند که حتی معیارها و سنجشهای اندازه­گیری آن توسط جامعه تعیین می­شود. بر این اساس در یک جامعه مردسالار این نطام فکری مردسالارانه است که هم معیارهای عقلانیت و نیز روش محاسبه و آمارگیری را تعریف کرده است. تعجبی ندارد که در چنین نظام فکری­ای نتایج تحقیقات این باشد که مثلاً زنها احساساتی­تر از مردها هستند. در واقع این نتیجه نیست، یک پیش­فرض پنهان در قالب ساختار فرهنگی حاکم بر جامعه مردسالار ماست.

به همه این دلایل ادعای من در متن آن نوشته مبنی بر اینکه رفتارهای زنان ریشه در ژنتیک آنان دارد بسیار ناپخته و البته نادرست بوده است که در اینجا آن را اصلاح می­کنم. ضمن اعتراف به این امر که در این مورد برخطا بودم باید بگویم نمی­دانم اکنون مرتکب چه خطایی شده­ام که در آینده به آن اعتراف خواهم کرد.

در پایان باز هم از خانم قازی متشکرم که برای نوشته من اهمیت قائل شده و برای آن زمان صرف کردند و به این وسیله باعث شدند متوجه خطاهای خود شوم.

 


[1] - خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، جولیان جینز. ترجمه خسرو پارسا، احمد محیط، رضا نیلی­پور، هما صادقی، نحل رحیم، اصلان ضرابی، انتشارات اگاه، تهران، تیرماه 1385.

[2] - سیر نابخردی: از ترویا تا ویتنام، باربارا تاکمن. ترجمه حسن کامشاد. نشر فرزان روز، تهران، شهریور 1384.

[3] - تاریخ رو به جلو، حقوق زن رو به عقب. این مقاله را در سایت زیر ببینید:

http://lifewithoutgod-farsi.wetpaint.com

 

[4]- عبارت "مراسم کشاورزی" را بکار بردم چون در آن تاریخ "کار" به معنای امروزین این کلمه تلقی نمی­شد، بلکه تمام این امور به عنوان مراسم شناخته می­شدند. جهان آن دوران جهانی آکنده از خدایان مختلف است که هرکدام وظیفه­ای برعهده دارند. به عنوان مثال در بین رب­النوعهای رومی به خدایانی نظیر خدای آیش­بندی برمی­خوریم. حتی این خدا هم یکی نیست؛ خدای آیش­بندی اول، خدای آیش­بندی دوم، خدای وجین اول، خدای وجین دوم، خدای وجین سوم. اینها همه بیانگر این امر هستند که انسان اصلاً نمی­دانسته که خودش در انجام امور در جهان نقشی دارد. او فکر می­کرد امور این جهان اموری ذاتی هستند که بدون تأثیر و مداخله انسان به پیش می­روند، اما نیروهای مخالفی که آن را اهریمنی می­دانسته ممکن است که جلوی این فرآیند طبیعی و ذاتی را بگیرند. به همین دلیل او مسئول انجام مراسمی بوده است تا با خواندن اوراد راه تأثیر امور الهی را هموار کرده و جلوی اثرات منفی نیروهای اهریمنی را بگیرد. به این دلیل بود که اولین دولت جهان، یعنی دولت سومر، یک دولت دینی است. این ساختار دینی و نیایشی بوده است که زنان را هم متقاعد به برقراری رابطه جنسی به قصد انجام مراسم مذهبی می­کرده است.

[5] - توتم و تابو، زیگموند فروید. ترجمه دکتر ایرج پورباقر، انتشارات آسیا، تهران، مرداد ماه 1362.




info@qelem.com