|
آرش دکلان
مقدمه
در فرهنگی که در آن زندگی میکنیم غالباً شهادت به
عنوان یک ارزش تلقی میشود. البته واژه فرهنگ
در این مقاله به هیچ فرهنگ خاصی اشاره ندارد، بلکه
فرهنگ انسانی را در کلیتش مورد بررسی قرار خواهم داد.
غالباً در دل فرهنگهای دموکراتیک هم از فرهنگ شهادت
دفاع میشود و تلاش میشود که بین "شهید" و "قربانی"
تمایز ایجاد گردد. در تعریف، شهید کسی است که با
انتخاب خود راهی را برمیگزیند که به مرگش ختم میشود؛
این انتخاب آگاهانه و آزادانه برای یک هدف والا صورت
میگیرد. اما این هدف والا نمیتواند چیزی جز آسایش و
راحتی انسانها باشد؛ هر هدفی جز این؛ خاک، و طن، کشور،
میهن، سرزمین یا هرچیزی از این دست محتوای ایدهآلیستی
داشته و علیالاصول تفاوتی با ساختار اهداف افراطیون
مذهبی که غالباً تروریست هم هستند و نظامی مانند
جمهوری اسلامی نخواهد داشت. هرچند اینکه آیا آسایش و
رفاه میتواند یک غایت باشد یا نه نیز جای بحث فراوان
دارد، از آنجاکه بدون این امور به سختی میتوان آزادی
را تصور کرد، فکر میکنم، در نظر گرفتن آنها به عنوان
غایتی که وسیلهای برای زیست هستند اشکالی نداشته
باشد. فرهنگی که زندگی را میستاید و نه مرگ را با این
غایت همخوانی دارد. اما همانطوریکه در ادامه بحث
خواهیم دید "شهادت" با این فرهنگ همخوانی ندارد. یک
فرهنگ یا برای شهید ارزش قائل است یا برای زندگی در
غیر این صورت از تناقض بنیادینی رنج میبرد. لذا
همانطوریکه خواهیم دید "شهادت" نمیتواند ارزش باشد و
تفاوتی بین شهید و قربانی وجود ندارد.
در این مقاله، همانطوریکه خواهیم دید، من صرفاً به
فرهنگهای خاورمیانهای اشاره نخواهم کرد بلکه از
آنجائیکه شهادت در تمامی فرهنگهای انسانی امری پسندیده
و مطلوب شمرده میشود انتقادم متوجه تمام این فرهنگها
خواهد بود.
چگونه شهادت به ارزش تبدیل میشود؟
البته این گفته که "شهادت نمیتواند ارزش باشد" لزوماً
به این نتیجه ختم نمیشود که هیچگاه نباید فداکاری کرد
و یا اینکه فداکاری دارای ارزش نیست. مسئله مهم این
است که بدانیم چگونه است که فداکاری دارای ارزش
میشود. ما عموماً وضعیتی را که در آن وضعیت قرار است
بین زندگی خودمان و دیگری یا دیگران یکی را انتخاب
کنیم تصور کرده و کسی را که دیگری را بر خود ترجیح
میدهد فداکار نامیده و در موقعیتهای خاصی او را شهید
مینامیم. اما داستان به همینجا ختم نمیشود. اولین
پرسشی که اکنون مطرح میشود این است که اگر ما بین مرگ
خودمان و مرگ دیگری، در موضع انتخاب، خود را بر دیگری
ارجح بدانیم چه پیش خواهد آمد؟ در پاسخ به این سؤال من
دو حالت حدی را در نظر میگیرم. یک حالت این است که
دیگران را با ارعاب وادار کنیم که از مواضع خود در
برابر ما دست بکشند. روشی که در طول تاریخ و بخصوص در
خاورمیانه بارها شاهد آن بودهایم؛ کتیبههای بجا
مانده از آشوریان، از نبونئید، کتاب استر یهودیان و
کتیبه بیستون داریوش هخامنشی و در قرن معاصر حمله
آمریکا به عراق[1]،
نظامهای توتالیتری مانند جمهوری اسلامی و گروههای
تندرویی مانند القاعده، طالبان و اقمار آنها و نظایر
آن همه از این دسته هستند؛ ترجیح خود بر دیگری.
راه دیگر راه تشویق افراد به انتخاب آزادانه فداکاری
است. البته این مورد به ذکاوت و هوشمندی زیادی نیاز
دارد و فقط در دل یک ساختار پیچیده فرهنگی امکان دارد.
اما مسئله جالب توجه این است که در تاریخ موردی را
نمییابید که انتخاب طرز برخورد اول به صراحت انجام
گرفته باشد. به عنوان مثالی زنده درگیری ایالات متحده
را با طالبان و القاعده در نظر بگیریم. رهبران
آمریکائی در این ماجرا فکر و اعلان میکنند که برای
هدفی والا که آن را دموکراسی و حقوق بشر میدانند
مبارزه میکنند، در مقابل القاعده هم خود را دارای
اهدافی والا و الهی میداند. ایالات متحده سربازان
آمریکائی کشته شده در جنگ را شهید خوانده و سربازان
بنلادن را تروریست میخواند، در مقابل بنلادن کشته
شدههای خود را شهید خوانده و سربازان آمریکایی را
گمراه و کافر میخواند. لذا حتی موقعی که ما خود را بر
دیگری ارجح میدانیم این امر را به صراحت اعلان
نمیکنیم بلکه آن را در لفافه انواع و اقسام القاب و
اسامی گوناگون میپیچیم. البته این امر به این معنی
نیست که فداکاری دارای ارزش ذاتی بوده و قتل و ارعاب
ذاتاً ضد ارزش است. بلکه اساساً ارعاب به این دلیل که
ناکارآمد است خیلی زود از فرهنگ حذف میشود. انسانی که
دست به ارعاب میزند و به صراحت اعلان میکند که که
خودش بر دیگری برتری دارد همه را بر علیه خود متحد
میکند. لذا اگر کسی دیگران را وادارد که خودشان را
فدای او کنند در نهایت ناچار است که اعلان کند آنها
خودشان را با انتخاب آزاد و در راه ارزشی والا فدا
کردهاند. به این طریق است که شهادت همواره یک ارزش
تلقی میشود؛ نه به این دلیل که دارای ارزش ذاتی است،
بلکه به این دلیل که دارای نقش بقائی است. فرهنگی که
برتری خود بر دیگری را تبلیغ میکند خیلی زودتر از
آنکه فراگیر شود نابود میشود.
چرا شهادت یک ارزش نیست؟
اما با همه
این احوال شهادت نمیتواند یک ارزش تلقی گردد. ارزشها
و حتی روشهای تصمیمگیری همه از راه اجتماع به افراد
آموزش داده میشوند. کسی که به اصطلاح آگاهانه و
آزادانه "شهادت" را انتخاب میکند در واقع عاملهای جبر
را درونی کرده است؛ به جای اینکه درگیر یک نزاع در
جهان خارج شده و از حریفش شکست بخورد یا توسط او
فریفته شود در یک نزاع درونی از حریفش شکست میخورد یا
فریفته او میگردد. البته در این صورت بازهم حریفش او
را به لقب "شهید" مفتخر میگرداند. تفاوت این دو مورد
تنها در نوع و شکل این رقابت و نزاع است. درواقع هردوی
این افراد قربانی هستند. یکی قربانی یک فرد یا گروه
خاص و دیگری قربانی یک فرهنگ. در مورد اول میتوان
مقصر را ردگیری کرده و او یا آنها را یافت و در مورد
دوم این کار امکان ندارد. در یک مورد یک فرد یا گروه
مشخص مسئولیت قتل او را برعهده دارند و در مورد دیگر
کل یک فرهنگ مقصر است.
با همه این احوال تمایزهای یاد شده چندان دقیق نیستند.
مهمترین مسئله این است که به یک سؤال اساسی نمیتوان
پاسخ داد؛ عبارت "کل یک فرهنگ" در آخرین جمله پاراگراف
قبل به چه چیزی ارجاع میدهد؟ شاید در داخل تئوری
بنلادن بتوان از کل فرهنگ اسلامی حرف زد اما در فضای
خارج از آن، در سایر برداشتهای متفاوت از اسلام و در
دیدگاه ایالات متحده این کل، یک جزء تلقی شده و آنها
میپندارند که میتوانند فرد و یا گروه خاصی را مسئول
قتل افراد و نیز حملات انتحاری بدانند. امری که در دل
یک فرهنگ شهادت تلقی میشود در دل فرهنگ دیگر قتل
وجنون و خودکشی تلقی میگردد.
بر این اساس فرهنگ شهادت یک فرهنگ جمعگرایانه
بوده و در تضاد با فردگرایی دموکراتیک قرار دارد. لذا
تفکر دموکراتیک نه تنها در ایجاد یک خط مرز بین
قربانی و شهید ناتوان است بلکه خود این
تلاش از جانب افراد معتقد به دموکراسی بعید به نظر
میرسد.
درواقع "شهید" عبارتی است که فرهنگ انسانی
برگزیده است تا دلیل قتل انسان را در قالب یک تعریف
بسیار ساده کننده و البته بسیار سطینگرانه به فرد
عرضه کند؛ شهید کسی است که در راه یک هدف والا جان خود
را فدا میکند. حال اگر با این سؤال مواجه شویم که این
هدف والا چیست پاسخی شایسته به آن یافته نمیشود. به
زودی در ادامه در این مورد به بحث خواهم پرداخت. البته
کار به همینجا ختم نمیشود. همیشه در پس مفهوم "شهادت"
یک "مقصر"، یک "شرور"، یک "دشمن"، یک "او" یا "دیگری"
یا "غیرخودی" نهفته است که "مخالف" و "معاند" است. یک
شهید به دست چه کسی به شهادت میرسد؟ به دست "دشمن" که
موجودی پست، بدکار و شریر است.
در پس مفهوم "شهادت"و "شهید" نوعی تقسیم جهان بین دو
قطب نهفته است: خیر و شر. خیر همان شهید
است و افرادی که شهید ار از خود میدانند و شر کسانی
که وی را شهید کردهاند. و در پس این مفاهیم نوعی تفکر
ذاتگرایانه نهفته است. "شهید" دارای ارزشی است که
نمیتواند نسبی باشد. به محض اتخاذ دیدگاه
نسبیگرایانه به ارزشهای انسانی "شهادت" مفهوم خود را
از دست داده و "شهید" با یک "قربانی" یکی میشود. لذا
فرهنگی که شهادت را تبلیغ میکند دیدگاهی ذاتگرایانه
به ارزشهای انسانی دارد؛ "من"، "گروه من"، "ملت من"
ارزشهای والایی را دنبال میکند و "دشمن" که میخواهد
ما را از پای درآورد ارزشهای انسانی را که مطلق
پنداشته میشوند به سخره میگیرد. بیاید فرض کنیم که
در یکی از صحنههای نبرد بین ایالات متحده و بنلادن
ناگهان سروکله موجودات فضایی پیدا شود. آنها چه
برداشتی از این صحنه خواهند داشت. بطور حتم،
همانطوریکه قبلاً هم در قسمت دوم مقالهام "آیا علم
نوعی دین است؟" گفتهام این وضعیت کاملاً با تاریخ
آشنایی اروپاییان با بسیاری از فرهنگهای جهان، بخصوص
فرهنگهای خاورمیانهای و آفریقایی شباهت دارد. به
احتمال قوی برای آنها مهم نیست که چه کسی با چه هدفی
برعلیه دیگری میجنگد. هر دوی طرفهای درگیر مجرمند. به
همین دلیل است که نمیتوان هیچ ارزشی را به عنوان
هدفی والا معرفی کرد که ارزش آن را داشته باشد
که انسان خود را در راه آن فدا کند. تکرار میکنم که
این حرف به این معنی نیست که فداکاری مطلقاً بیارزش
است، بلکه صرفاً به این معنی است که فداکاری دارای
ارزش مطلق نیست. امری که امروزه فداکاری نامیده
میشود چند سال بعد دیوانگی و جنون نامیده خواهد شد.
انسانی که خود را در راه انسانهای دیگر فدا میکند از
دید اسلامگرایان افراطی مشرک است و انسانی که خود را
در راه اسلام فدا میکند از دید بسیاری از فرهنگهای
جهان مجنون.
غالباً گفته میشود که "دموکراسی"، "آزادی" و "عدالت"
ایدهآلهایی هستند که ما نمیتوانیم آنها را بطور
مطلق پیاده کنیم. هیچ کسی تاکنون به دلیل این امر
اشاره نکرده است و یا اگر هم نظری شبیه من داشته من از
آن بیخبرم. غالباً دلیل ناتوانی ما برای متحقق ساختن
ارزشهای یاد شده و بسیاری از این قبیل بگونهای بیان
میشود که به نظر میرسد اموری تحت عنوان "آزادی"،
"عدالت" و "دموکراسی" وجود دارند که ما قرار است به
آنها برسیم، یا آنها را متحقق گردانیم. از نظر من این
دیدگاه افلاطونگرایانه به "دموکراسی"، "آزادی"
و "عدالت" تفاوت بنیادینی با تفکر نظانهای توتالیتری
مانند نظام جمهوری اسلامی ندارد که بر مبنای
الگوبرداری از یک جامعه آرمانی به نام مدینهالنبی یا
مدینهالرسول استوار است. تا زمانی که تلقی ما از
"آزادی"، "عدالت" و "دموکراسی" به این فرم
افلاطونگرایانه باشد البته باید انتظار داشته باشیم
که توتالیتاریسم از مهد دموکراسیهای جهان برخیزد و
دشمنان آزادی از دل مبارزان راه آزادی[2].
همانطوریکه ایشنتین اعلان کرده است "طول" آن چیزی است
که با خطکش اندازه میگیریم و "دموکراسی"، به زعم من،
همانی است که از آن میفهمیم و آن را اجرا میکنیم.
تعاریف متفاوت دارای خصلتهای کمال و نقص نیستند، به
این معنی که تعریف کسی کاملتر از دیگری و تعریف دیگری
ناقصتر باشد. بلکه تنها وجه تفاوت تعاریف و رویکردهای
متفاوت به مفاهیم یاد شده در دو مسئله بسیار اساسی
است. یکی اینکه این تعاریف سازگارند یا در دل خود
تناقض دارند، و دوم اینکه این تعاریف تا چه حد با
اعمال ما سازگارند و از آنجایی که اعمال ما به تاریخچه
زندگی و نیز شرایط خاص فرهنگی ما وابسته هستند این
تعاریف تا چه حد با آموزشهای فردی و ساختار اجتماعی ما
سازگارند.
به محض اینکه درک کردیم که حتی مفاهیمی که عموماً
بعنوان مفاهیم و ارزشهای والا معرفی میشوند صرفاً
دارای ارزشهای نسبی هستند جایی برای
خودی
و غیرخودی باقی نمیماند. به محض اینکه مرز بین
خودی و غیرخودی شکست جایی برای فرهنگ شهادت و ارزش
والا برای شهید باقی نمیماند. "شهادت"نمیتواند با
دموکراسی سازگاری داشته باشد. این دیدگاه ذاتباورانه
رهبران نظامهای دموکراتیک است که باعث شده تا از موضعی
که قرار است از دموکراسی دفاع کرده و آزادی را ترویج
کند از فرهنگی غیر دموکراتیک دفاع کنند.
اما به هرحال مواقعی هست که از جنگ ناگزیر هستیم. در
این مواقع انسانهایی که خود را فدا میکنند شهید
خوانده میشوند. این البته یک واقعیت غیر قابل انکار
جامعه امروزین انسانی ماست، اما با اینحال یک
واقعیت مطلق نیست و میتواند مانند بسیاری از
واقعیتهای انسانی تعویض و جایگزین گردد. پس باید
ببینیم که به واقع در چه شرایطی جنگ به امری گریز
ناپذیر تبدیل میشود.
چرا گاهی جنگ گریزناپذیر است؟
یک تقسیم بندی بسیار ساده و البته سطحینگرانه این است
که جنگ یا برسر عقاید است یا بر سر منافع. اما واقعیت
این است که هیچ جنگی نمیتواند صرفاً بر روی منافع رخ
دهد. برای اینکه من با دیگری بر سر یک منبع آب، به
عنوان مثال، بجنگم باید در ضمن این را هم قبول داشته
باشم که من از دیگری برتر بوده و لذا حق بیشتری برای
برخورداری از منبع مزبور دارم، در غیر این صورت تنها
کمبود آب نمیتواند آتش جنگ را برافروزد. ما میتوانیم
در سختترین شرایط بر سر منابع، اگر صرفاً بحث بر سر
منابع و منافع باشد، باهم مذاکره کنیم. اما مسئله این
است که فرهنگ انسانی ما تا امروز دیدگاه خودمرکز بینی
را به ما آموخته است. ممکن است در شرایط عادی ما این
دیدگاه را تا حد زیادی سرکوب کنیم، اما در شرایط حاد
این آموزشی که بصورت بسیار مخفی در قالب اشعار حماسی
در فرهنگ ما ریشه دوانده است در عرصه عمل خود را ظاهر
میکند. این چنین فرهنگی البته نیاز به افرادی دارد که
به موقع حاضر باشند که جان خود را در راه اهدافی که
همین فرهنگ آنها را والا مینامد فدا کنند. این
چنین است که فرهنگ شهادت شکل میگیرد، لذا شهادت
نمیتواند ارزشی مطلق باشد. اما مسئله این است که
مطلقیت جزئی از تعریف مفاهیم شهادت و شهید
است. به همین دلیل است که به محض فروپاشی این مطلقیت
به راحتی میتوان ادعا کرد که اینها نمیتوانند ارزش
باشند، نه به این دلیل که امورات دیگری هستند که دارای
ارزش مطلق هستند، بلکه به این دلیل که هیچ ارزش مطلقی
نمیتواند وجود داشته باشد.
اما با این حال مواقعی هست که جنگ و مبارزه به امری
گریزناپذیر بدل میگردد. مثال واضح این امر زمانی است
که کسی مستقیماً به شما حمله میکند تا شما را از پای
در آورد. در این زمان البته شما محق هستید که برای
نجات خود دیگری را نابود کنید، اما در این مورد باید
به امری توجه کرد. چگونه است که در این مواقع خودمان
را بر دیگری ترجیح داده و او را از پای درمیآوریم اما
در مقابل در مواقع دیگری جان خود را فدای دیگران و
اهداف والا میکنیم. بازهم پای آموزش به میان میآید.
ما اینگونه آموختهایم؛ تنها همین. این نوع ساختار
آموزشی علیالاصول قابل انتقال به نسلهای بعدی است.
درحالیکه فرهنگی که خشونت را فریاد میزند و به صراحت
اعلان میکند که برحق است و دیگران باطل و گمراه، به
دلیل اینکه همه را برعلیه خود متحد میکند قبل از
انتقال به نسل بعد از پای در میآید. این نوع رویکرد
خود ناشی از تقسیم جهان به دو قطب "ما" و "دیگران"
است. اما واقعیت این است که کسی که حتی در این شرایط
ناگزیر از کشتن انسانی دیگر بوده است یک قهرمان نیست.
او انسانی است که از روی ناچاری دست به یک عمل ممنوعه
زده است؛ قتل. او نمیتواند یک قهرمان باشد؛ قهرمان
همواره یک عنصر مفهومی وابسته به شهادت است.
بازهم مورد دیگری، که البته بسیار ظریف است، را
میتوان سراغ گرفت که مبارزه و فداکاری در آن میتواند
دارای ارزش باشد. این مورد درواقع مبارزه با نظامهای
توتالیتر است. بعنوان مثال نظامی توتالیتر از پوشیدن
لباسی خاص در دل یک فرهنگ ممانعت به عمل میآورد. اگر
یک فرد به این قصد با این سیستم مبارزه کند که "پوشیدن
فلان لباس حق من است"، اینکه "این لباس نماد فرهنگ من
است" یا هرچیزی از این قبیل نتیجه مبارزهاش چیزی جز
تعویض شخص توتالیتر نخواهد بود. او
یک توتالیتر را برمیاندازد و یک توتالیتر دیگر
را جایگزین میکند. او هرچند خود میپندارد که در راه
آزادی مبارزه میکند، اما به واقع مبارز راه آزادی
نیست. او بر سر منافع خود، گروه خود یا افرادی خاص
میجنگد هرچند خود از این امر ناآگاه باشد. اما اگر
مبارزه با این پسزمینه فکری صورت گیرد که "خواستههای
نظام توتالیتر در مرحله لباس نخواهد ماند و او رفته
رفته عرصه را بر زنگی من تنگ میکند" آنگاه البته او
میتواند مبارز راه آزادی باشد. تفاوت این دو پسزمینه
فکری در مبارزه با یک نظام توتالیتر در این است که در
حالت اول ما با نوعی وسواس مواجه هستیم. اصرار یک نظام
توتالیتر برای حرف زدن به زبان خاص به هیچ وجهی توجیه
اقتصادی نداشته و فقط ناشی از نوعی خودبزرگبینی و
وسواس فکری است. اصرار کردن بر اینکه "من میخواهم به
زبان خودم حرف بزنم" نیز به همان اندازه ناشی از وسواس
و خودبزرگبینی است. من به زودی در نوشتههای دیگرم در
این مورد بحث خواهم کرد.
تفاوت دیگر دو رویکرد ذکر شده، که البته به زعم من
مهمترین تفاوت است، این حقیقت است که در مورد اول روند
مبارزه یک روند دائمی بوده و هیچگاه پایان نمیپذیرد.
دیدگاه مذهبی که براساس نوعی وسواس ذهنی و دشمن پنداری
تمام جهان استوار است، دیدگاه نظامهای توتالیتری مانند
جمهوری اسلامی که با گذشت نزدیک به سه دهه از انقلاب
هنوز آیتالله خامنهای را رهبر انقلاب میداند، انگار
که هنوز انقلاب تمام نشده است، و نیز تلاشهای نظامهای
توتالیتری مانند جمهوری اسلامی و شوروی کمونیستی برای
صدور انقلاب همگی از این دست هستند. وقتی که این را با
انقلاب آمریکا مقایسه میکنیم که بعد از پیروزی بر
استعمار انگلیس دیگر فرآیند انقلاب را فراموش کرده و
به تولید پرداختند، نگرشی بر اساس رویکرد دوم، آنگاه
متوجه تفاوت این رویکردها در مرحله عمل خواهیم شد.
فرهنگ شهادت با رویکرد اول همخوانی دارد نه با دومی.
هرچند که افرادی که رویکرد دوم را اتخاذ میکنند
تاکنون ناچار بودهاند که از مفهوم شهادت سود جویند،
اما اگر قرار باشد که دموکراسی پیشرفت کند و لیبرالیسم
وارد فاز جدیدی شود ما باید راه دیگری را برگزیده و از
تبلیغ شهادت که به هیچ وجهی نمیتواند با ستایش حیات و
آزادی سازگار باشد دست برداریم.
لذا باید به این امر اذعان کنیم که هرجند گاهی جنگ
گریز ناپذیر است- امری که فرهنگ انسانی ما آن را پدید
آورده است- اما نه فاتحان جنگ قهرمان هستند و نه کشته
شدگان شهید.
[1]
- توجه داشته باشید که در مورد ایالات متحده
صرفاً از حمله این کشور به عراق یاد کرده و
البته به تمامی کنشهای این چنینی این کشور
میتوان انتقاد کرد. واضح است که ایالات متحده
در کلیتش یک نظام دموکراتیک و یکی از بزرگترین
دموکراسیهای جهان است. اگر به این کشور و این
نظام انتقادات تندی میشود، به زعم من، به این
دلیل است که ما از این کشور انتظارات زیادی
داریم. این کشور باید بتواند همچنان الگوی
دموکراسی و لیبرالیسم در جهان باشد. تکرار
میکنم تمامی انتقادات من به این کشور صرفاً
به این دلیل است که من شخصاً از این کشور
بسیار ثروتمند و ابرقدرت انتظارات بسیار زیادی
دارم.
[2]
- اشاره به کفته اریک فروم در مقدمه کتابش
"گریز از آزادی".
|