انجمن قلم کردستان ایران

مقاله‌
 
  فرهنگ شهادت و تضاد آن با دموکراسی      
Home
فارسی
Emglish
 

آرش دکلان

مقدمه

در فرهنگی که در آن زندگی می­کنیم غالباً شهادت به عنوان یک ارزش تلقی می­شود. البته واژه فرهنگ در این مقاله به هیچ فرهنگ خاصی اشاره ندارد، بلکه فرهنگ انسانی را در کلیتش مورد بررسی قرار خواهم داد. غالباً در دل فرهنگهای دموکراتیک هم از فرهنگ شهادت دفاع می­شود و تلاش می­شود که بین "شهید" و "قربانی" تمایز ایجاد گردد. در تعریف، شهید کسی است که با انتخاب خود راهی را برمی­گزیند که به مرگش ختم می­شود؛ این انتخاب آگاهانه و آزادانه برای یک هدف والا صورت می­گیرد. اما این هدف والا نمی­تواند چیزی جز آسایش و راحتی انسانها باشد؛ هر هدفی جز این؛ خاک، و طن، کشور، میهن، سرزمین یا هرچیزی از این دست محتوای ایده­آلیستی داشته و علی­الاصول تفاوتی با ساختار اهداف افراطیون مذهبی که غالباً تروریست هم هستند و نظامی مانند جمهوری اسلامی نخواهد داشت. هرچند اینکه آیا آسایش و رفاه می­تواند یک غایت باشد یا نه نیز جای بحث فراوان دارد، از آنجاکه بدون این امور به سختی می­توان آزادی را تصور کرد، فکر می­کنم، در نظر گرفتن آنها به عنوان غایتی که وسیله­ای برای زیست هستند اشکالی نداشته باشد. فرهنگی که زندگی را می­ستاید و نه مرگ را با این غایت همخوانی دارد. اما همانطوریکه در ادامه بحث خواهیم دید "شهادت" با این فرهنگ همخوانی ندارد. یک فرهنگ یا برای شهید ارزش قائل است یا برای زندگی در غیر این صورت از تناقض بنیادینی رنج می­برد. لذا همانطوریکه خواهیم دید "شهادت" نمی­تواند ارزش باشد و تفاوتی بین شهید و قربانی وجود ندارد.

در این مقاله، همانطوریکه خواهیم دید، من صرفاً به فرهنگهای خاورمیانه­ای اشاره نخواهم کرد بلکه از آنجائیکه شهادت در تمامی فرهنگهای انسانی امری پسندیده و مطلوب شمرده می­شود انتقادم متوجه تمام این فرهنگها خواهد بود.

چگونه شهادت به ارزش تبدیل می­شود؟

البته این گفته که "شهادت نمی­تواند ارزش باشد" لزوماً به این نتیجه ختم نمی­شود که هیچگاه نباید فداکاری کرد و یا اینکه فداکاری دارای ارزش نیست. مسئله مهم این است که بدانیم چگونه است که فداکاری دارای ارزش می­شود. ما عموماً وضعیتی را که در آن وضعیت قرار است بین زندگی خودمان و دیگری یا دیگران یکی را انتخاب کنیم تصور کرده و کسی را که دیگری را بر خود ترجیح می­دهد فداکار نامیده و در موقعیتهای خاصی او را شهید می­نامیم. اما داستان به همینجا ختم نمی­شود. اولین پرسشی که اکنون مطرح می­شود این است که اگر ما بین مرگ خودمان و مرگ دیگری، در موضع انتخاب، خود را بر دیگری ارجح بدانیم چه پیش خواهد آمد؟ در پاسخ به این سؤال من دو حالت حدی را در نظر می­گیرم. یک حالت این است که دیگران را با ارعاب وادار کنیم که از مواضع خود در برابر ما دست بکشند. روشی که در طول تاریخ و بخصوص در خاورمیانه بارها شاهد آن بوده­ایم؛ کتیبه­های بجا مانده از آشوریان، از نبونئید، کتاب استر یهودیان و کتیبه بیستون داریوش هخامنشی و در قرن معاصر حمله آمریکا به عراق[1]، نظامهای توتالیتری مانند جمهوری اسلامی و گروههای تندرویی مانند القاعده، طالبان و اقمار آنها و نظایر آن همه از این دسته هستند؛ ترجیح خود بر دیگری.

راه دیگر راه تشویق افراد به انتخاب آزادانه فداکاری است. البته این مورد به ذکاوت و هوشمندی زیادی نیاز دارد و فقط در دل یک ساختار پیچیده فرهنگی امکان دارد.

اما مسئله جالب توجه این است که در تاریخ موردی را نمی­یابید که انتخاب طرز برخورد اول به صراحت انجام گرفته باشد. به عنوان مثالی زنده درگیری ایالات متحده را با طالبان و القاعده در نظر بگیریم. رهبران آمریکائی در این ماجرا فکر و اعلان می­کنند که برای هدفی والا که آن را دموکراسی و حقوق بشر می­دانند مبارزه می­کنند، در مقابل القاعده هم خود را دارای اهدافی والا و الهی می­داند. ایالات متحده سربازان آمریکائی کشته شده در جنگ را شهید خوانده و سربازان بن­لادن را تروریست می­خواند، در مقابل بن­لادن کشته شده­های خود را شهید خوانده و سربازان آمریکایی را گمراه و کافر می­خواند. لذا حتی موقعی که ما خود را بر دیگری ارجح می­دانیم این امر را به صراحت اعلان نمی­کنیم بلکه آن را در لفافه انواع و اقسام القاب و اسامی گوناگون می­پیچیم. البته این امر به این معنی نیست که فداکاری دارای ارزش ذاتی بوده و قتل و ارعاب ذاتاً ضد ارزش است. بلکه اساساً ارعاب به این دلیل که ناکارآمد است خیلی زود از فرهنگ حذف می­شود. انسانی که دست به ارعاب می­زند و به صراحت اعلان می­کند که که خودش بر دیگری برتری دارد همه را بر علیه خود متحد می­کند. لذا اگر کسی دیگران را وادارد که خودشان را فدای او کنند در نهایت ناچار است که اعلان کند آنها خودشان را با انتخاب آزاد و در راه ارزشی والا فدا کرده­اند. به این طریق است که شهادت همواره یک ارزش تلقی می­شود؛ نه به این دلیل که دارای ارزش ذاتی است، بلکه به این دلیل که دارای نقش بقائی است. فرهنگی که برتری خود بر دیگری را تبلیغ می­کند خیلی زودتر از آنکه فراگیر شود نابود می­شود.

چرا شهادت یک ارزش نیست؟

 اما با همه این احوال شهادت نمی­تواند یک ارزش تلقی گردد. ارزشها و حتی روشهای تصمیم­گیری همه از راه اجتماع به افراد آموزش داده می­شوند. کسی که به اصطلاح آگاهانه و آزادانه "شهادت" را انتخاب می­کند در واقع عاملهای جبر را درونی کرده است؛ به جای اینکه درگیر یک نزاع در جهان خارج شده و از حریفش شکست بخورد یا توسط او فریفته شود در یک نزاع درونی از حریفش شکست می­خورد یا فریفته او می­گردد. البته در این صورت بازهم حریفش او را به لقب "شهید" مفتخر می­گرداند. تفاوت این دو مورد تنها در نوع و شکل این رقابت و نزاع است. درواقع هردوی این افراد قربانی هستند. یکی قربانی یک فرد یا گروه خاص و دیگری قربانی یک فرهنگ. در مورد اول می­توان مقصر را ردگیری کرده و او یا آنها را یافت و در مورد دوم این کار امکان ندارد. در یک مورد یک فرد یا گروه مشخص مسئولیت قتل او را برعهده دارند و در مورد دیگر کل یک فرهنگ مقصر است.

با همه این احوال تمایزهای یاد شده چندان دقیق نیستند. مهم­ترین مسئله این است که به یک سؤال اساسی نمی­توان پاسخ داد؛ عبارت "کل یک فرهنگ" در آخرین جمله پاراگراف قبل به چه چیزی ارجاع می­دهد؟ شاید در داخل تئوری بن­لادن بتوان از کل فرهنگ اسلامی حرف زد اما در فضای خارج از آن، در سایر برداشتهای متفاوت از اسلام و در دیدگاه ایالات متحده این کل، یک جزء تلقی شده و آنها می­پندارند که می­توانند فرد و یا گروه خاصی را مسئول قتل افراد و نیز حملات انتحاری بدانند. امری که در دل یک فرهنگ شهادت تلقی می­شود در دل فرهنگ دیگر قتل وجنون و خودکشی تلقی می­گردد.

بر این اساس فرهنگ شهادت یک فرهنگ جمع­گرایانه بوده و در تضاد با فردگرایی دموکراتیک قرار دارد. لذا تفکر دموکراتیک نه تنها در ایجاد یک خط مرز بین قربانی و شهید ناتوان است بلکه خود این تلاش از جانب افراد معتقد به دموکراسی بعید به نظر می­رسد.

درواقع "شهید" عبارتی است که فرهنگ انسانی برگزیده است تا دلیل قتل انسان را در قالب یک تعریف بسیار ساده کننده و البته بسیار سطی­نگرانه به فرد عرضه کند؛ شهید کسی است که در راه یک هدف والا جان خود را فدا می­کند. حال اگر با این سؤال مواجه شویم که این هدف والا چیست پاسخی شایسته به آن یافته نمی­شود. به زودی در ادامه در این مورد به بحث خواهم پرداخت. البته کار به همینجا ختم نمی­شود. همیشه در پس مفهوم "شهادت" یک "مقصر"، یک "شرور"، یک "دشمن"، یک "او" یا "دیگری" یا "غیرخودی" نهفته است که "مخالف" و "معاند" است. یک شهید به دست چه کسی به شهادت می­رسد؟ به دست "دشمن" که موجودی پست، بدکار و شریر است. در پس مفهوم "شهادت"و "شهید" نوعی تقسیم جهان بین دو قطب نهفته است: خیر و شر. خیر همان شهید است و افرادی که شهید ار از خود می­دانند و شر کسانی که وی را شهید کرده­اند. و در پس این مفاهیم نوعی تفکر ذاتگرایانه نهفته است. "شهید" دارای ارزشی است که نمی­تواند نسبی باشد. به محض اتخاذ دیدگاه نسبی­گرایانه به ارزشهای انسانی "شهادت" مفهوم خود را از دست داده و "شهید" با یک "قربانی" یکی می­شود. لذا فرهنگی که شهادت را تبلیغ می­کند دیدگاهی ذاتگرایانه به ارزشهای انسانی دارد؛ "من"، "گروه من"، "ملت من" ارزشهای والایی را دنبال می­کند و "دشمن" که می­خواهد ما را از پای درآورد ارزشهای انسانی را که مطلق پنداشته می­شوند به سخره می­گیرد. بیاید فرض کنیم که در یکی از صحنه­های نبرد بین ایالات متحده و بن­لادن ناگهان سروکله موجودات فضایی پیدا شود. آنها چه برداشتی از این صحنه خواهند داشت. بطور حتم، همانطوریکه قبلاً هم در قسمت دوم مقاله­ام "آیا علم نوعی دین است؟" گفته­ام این وضعیت کاملاً با تاریخ آشنایی اروپاییان با بسیاری از فرهنگهای جهان، بخصوص فرهنگهای خاورمیانه­ای و آفریقایی شباهت دارد. به احتمال قوی برای آنها مهم نیست که چه کسی با چه هدفی برعلیه دیگری می­جنگد. هر دوی طرفهای درگیر مجرمند. به همین دلیل است که نمی­توان هیچ ارزشی را به عنوان هدفی والا معرفی کرد که ارزش آن را داشته باشد که انسان خود را در راه آن فدا کند. تکرار می­کنم که این حرف به این معنی نیست که فداکاری مطلقاً بی­ارزش است، بلکه صرفاً به این معنی است که فداکاری دارای ارزش مطلق نیست. امری که امروزه فداکاری نامیده می­شود چند سال بعد دیوانگی و جنون نامیده خواهد شد. انسانی که خود را در راه انسانهای دیگر فدا می­کند از دید اسلامگرایان افراطی مشرک است و انسانی که خود را در راه اسلام فدا می­کند از دید بسیاری از فرهنگهای جهان مجنون.

غالباً گفته می­شود که "دموکراسی"، "آزادی" و "عدالت" ایده­آل­هایی هستند که ما نمی­توانیم آنها را بطور مطلق پیاده کنیم. هیچ کسی تاکنون به دلیل این امر اشاره نکرده است و یا اگر هم نظری شبیه من داشته من از آن بی­خبرم. غالباً دلیل ناتوانی ما برای متحقق ساختن ارزشهای یاد شده و بسیاری از این قبیل بگونه­ای بیان می­شود که به نظر می­رسد اموری تحت عنوان "آزادی"، "عدالت" و "دموکراسی" وجود دارند که ما قرار است به آنها برسیم، یا آنها را متحقق گردانیم. از نظر من این دیدگاه افلاطون­گرایانه به "دموکراسی"، "آزادی" و "عدالت" تفاوت بنیادینی با تفکر نظانهای توتالیتری مانند نظام جمهوری اسلامی ­ندارد که بر مبنای الگوبرداری از یک جامعه آرمانی به نام مدینه­النبی یا مدینه­الرسول استوار است. تا زمانی که تلقی ما از "آزادی"، "عدالت" و "دموکراسی" به این فرم افلاطون­گرایانه باشد البته باید انتظار داشته باشیم که توتالیتاریسم از مهد دموکراسیهای جهان برخیزد و دشمنان آزادی از دل مبارزان راه آزادی[2]. همانطوریکه ایشنتین اعلان کرده است "طول" آن چیزی است که با خطکش اندازه می­گیریم و "دموکراسی"، به زعم من، همانی است که از آن می­فهمیم و آن را اجرا می­کنیم. تعاریف متفاوت دارای خصلتهای کمال و نقص نیستند، به این معنی که تعریف کسی کاملتر از دیگری و تعریف دیگری ناقص­تر باشد. بلکه تنها وجه تفاوت تعاریف و رویکردهای متفاوت به مفاهیم یاد شده در دو مسئله بسیار اساسی است. یکی اینکه این تعاریف سازگارند یا در دل خود تناقض دارند، و دوم اینکه این تعاریف تا چه حد با اعمال ما سازگارند و از آنجایی که اعمال ما به تاریخچه زندگی و نیز شرایط خاص فرهنگی ما وابسته هستند این تعاریف تا چه حد با آموزشهای فردی و ساختار اجتماعی ما سازگارند.

به محض اینکه درک کردیم که حتی مفاهیمی که عموماً بعنوان مفاهیم و ارزشهای والا معرفی می­شوند صرفاً دارای ارزشهای نسبی هستند جایی برای  خودی و غیرخودی باقی نمی­ماند. به محض اینکه مرز بین خودی و غیرخودی شکست جایی برای فرهنگ شهادت و ارزش والا برای شهید باقی نمی­ماند. "شهادت"نمی­تواند با دموکراسی سازگاری داشته باشد. این دیدگاه ذات­باورانه رهبران نظامهای دموکراتیک است که باعث شده تا از موضعی که قرار است از دموکراسی دفاع کرده و آزادی را ترویج کند از فرهنگی غیر دموکراتیک دفاع کنند.

اما به هرحال مواقعی هست که از جنگ ناگزیر هستیم. در این مواقع انسانهایی که خود را فدا می­کنند شهید خوانده می­شوند. این البته یک واقعیت غیر قابل انکار  جامعه امروزین انسانی ماست، اما با اینحال یک واقعیت مطلق نیست و می­تواند مانند بسیاری از واقعیتهای انسانی تعویض و جایگزین گردد. پس باید ببینیم که به واقع در چه شرایطی جنگ به امری گریز ناپذیر تبدیل می­شود.

چرا گاهی جنگ گریزناپذیر است؟

یک تقسیم بندی بسیار ساده و البته سطحی­نگرانه این است که جنگ یا برسر عقاید است یا بر سر منافع. اما واقعیت این است که هیچ جنگی نمی­تواند صرفاً بر روی منافع رخ دهد. برای اینکه من با دیگری بر سر یک منبع آب، به عنوان مثال، بجنگم باید در ضمن این را هم قبول داشته باشم که من از دیگری برتر بوده و لذا حق بیشتری برای برخورداری از منبع مزبور دارم، در غیر این صورت تنها کمبود آب نمی­تواند آتش جنگ را برافروزد. ما می­توانیم در سخت­ترین شرایط بر سر منابع، اگر صرفاً بحث بر سر منابع و منافع باشد، باهم مذاکره کنیم. اما مسئله این است که فرهنگ انسانی ما تا امروز دیدگاه خودمرکز بینی را به ما آموخته است. ممکن است در شرایط عادی ما این دیدگاه را تا حد زیادی سرکوب کنیم، اما در شرایط حاد این آموزشی که بصورت بسیار مخفی در قالب اشعار حماسی در فرهنگ ما ریشه دوانده است در عرصه عمل خود را ظاهر می­کند. این چنین فرهنگی البته نیاز به افرادی دارد که به موقع حاضر باشند که جان خود را در راه اهدافی که همین فرهنگ آنها را والا می­نامد فدا کنند. این چنین است که فرهنگ شهادت شکل می­گیرد، لذا شهادت نمی­تواند ارزشی مطلق باشد. اما مسئله این است که مطلقیت جزئی از تعریف مفاهیم شهادت و شهید است. به همین دلیل است که به محض فروپاشی این مطلقیت به راحتی می­توان ادعا کرد که اینها نمی­توانند ارزش باشند، نه به این دلیل که امورات دیگری هستند که دارای ارزش مطلق هستند، بلکه به این دلیل که هیچ ارزش مطلقی نمی­تواند وجود داشته باشد.

اما با این حال مواقعی هست که جنگ و مبارزه به امری گریزناپذیر بدل می­گردد. مثال واضح این امر زمانی است که کسی مستقیماً به شما حمله می­کند تا شما را از پای در آورد. در این زمان البته شما محق هستید که برای نجات خود دیگری را نابود کنید، اما در این مورد باید به امری توجه کرد. چگونه است که در این مواقع خودمان را بر دیگری ترجیح داده و او را از پای درمی­آوریم اما در مقابل در مواقع دیگری جان خود را فدای دیگران و اهداف والا می­کنیم. بازهم پای آموزش به میان می­آید. ما اینگونه آموخته­ایم؛ تنها همین. این نوع ساختار آموزشی علی­الاصول قابل انتقال به نسلهای بعدی است. درحالیکه فرهنگی که خشونت را فریاد می­زند و به صراحت اعلان می­کند که برحق است و دیگران باطل و گمراه، به دلیل اینکه همه را برعلیه خود متحد می­کند قبل از انتقال به نسل بعد از پای در می­آید. این نوع رویکرد خود ناشی از تقسیم جهان به دو قطب "ما" و "دیگران" است. اما واقعیت این است که کسی که حتی در این شرایط ناگزیر از کشتن انسانی دیگر بوده است یک قهرمان نیست. او انسانی است که از روی ناچاری دست به یک عمل ممنوعه زده است؛ قتل. او نمی­تواند یک قهرمان باشد؛ قهرمان همواره یک عنصر مفهومی وابسته به شهادت است.

بازهم مورد دیگری، که البته بسیار ظریف است، را می­توان سراغ گرفت که مبارزه و فداکاری در آن می­تواند دارای ارزش باشد. این مورد درواقع مبارزه با نظامهای توتالیتر است. بعنوان مثال نظامی توتالیتر از پوشیدن لباسی خاص در دل یک فرهنگ ممانعت به عمل می­آورد. اگر یک فرد به این قصد با این سیستم مبارزه کند که "پوشیدن فلان لباس حق من است"، اینکه "این لباس نماد فرهنگ من است" یا هرچیزی از این قبیل نتیجه مبارزه­اش چیزی جز تعویض شخص توتالیتر نخواهد بود. او  یک توتالیتر را برمی­اندازد و یک توتالیتر دیگر را جایگزین می­کند. او هرچند خود می­پندارد که در راه آزادی مبارزه می­کند، اما به واقع مبارز راه آزادی نیست. او بر سر منافع خود، گروه خود یا افرادی خاص می­جنگد هرچند خود از این امر ناآگاه باشد. اما اگر مبارزه با این پس­زمینه فکری صورت گیرد که "خواسته­های نظام توتالیتر در مرحله لباس نخواهد ماند و او رفته رفته عرصه را بر زنگی من تنگ می­کند" آنگاه البته او می­تواند مبارز راه آزادی باشد. تفاوت این دو پس­زمینه فکری در مبارزه با یک نظام توتالیتر در این است که در حالت اول ما با نوعی وسواس مواجه هستیم. اصرار یک نظام توتالیتر برای حرف زدن به زبان خاص به هیچ وجهی توجیه اقتصادی نداشته و فقط ناشی از نوعی خودبزرگ­بینی و وسواس فکری است. اصرار کردن بر اینکه "من می­خواهم به زبان خودم حرف بزنم" نیز به همان اندازه ناشی از وسواس و خودبزرگ­بینی است. من به زودی در نوشته­های دیگرم در این مورد بحث خواهم کرد.

تفاوت دیگر دو رویکرد ذکر شده، که البته به زعم من مهمترین تفاوت است، این حقیقت است که در مورد اول روند مبارزه یک روند دائمی بوده و هیچگاه پایان نمی­پذیرد. دیدگاه مذهبی که براساس نوعی وسواس ذهنی و دشمن پنداری تمام جهان استوار است، دیدگاه نظامهای توتالیتری مانند جمهوری اسلامی که با گذشت نزدیک به سه دهه از انقلاب هنوز آیت­الله خامنه­ای را رهبر انقلاب می­داند، انگار که هنوز انقلاب تمام نشده است، و نیز تلاشهای نظامهای توتالیتری مانند جمهوری اسلامی و شوروی کمونیستی برای صدور انقلاب همگی از این دست هستند. وقتی که این را با انقلاب آمریکا مقایسه می­کنیم که بعد از پیروزی بر استعمار انگلیس دیگر فرآیند انقلاب را فراموش کرده و به تولید پرداختند، نگرشی بر اساس رویکرد دوم، آنگاه متوجه تفاوت این رویکردها در مرحله عمل خواهیم شد.

فرهنگ شهادت با رویکرد اول همخوانی دارد نه با دومی. هرچند که افرادی که رویکرد دوم را اتخاذ می­کنند تاکنون ناچار بوده­اند که از مفهوم شهادت سود جویند، اما اگر قرار باشد که دموکراسی پیشرفت کند و لیبرالیسم وارد فاز جدیدی شود ما باید راه دیگری را برگزیده و از تبلیغ شهادت که به هیچ وجهی نمی­تواند با ستایش حیات و آزادی سازگار باشد دست برداریم.

لذا باید به این امر اذعان کنیم که هرجند گاهی جنگ گریز ناپذیر است- امری که فرهنگ انسانی ما آن را پدید آورده است- اما نه فاتحان جنگ قهرمان هستند و نه کشته شدگان شهید.

 


[1] - توجه داشته باشید که در مورد ایالات متحده صرفاً از حمله این کشور به عراق یاد کرده و البته به تمامی کنشهای این چنینی این کشور می­توان انتقاد کرد. واضح است که ایالات متحده در کلیتش یک نظام دموکراتیک و یکی از بزرگترین دموکراسی­های جهان است. اگر به این کشور و این نظام انتقادات تندی می­شود، به زعم من، به این دلیل است که ما از این کشور انتظارات زیادی داریم. این کشور باید بتواند همچنان الگوی دموکراسی و لیبرالیسم در جهان باشد. تکرار می­کنم تمامی انتقادات من به این کشور صرفاً به این دلیل است که من شخصاً از این کشور بسیار ثروتمند و ابرقدرت انتظارات بسیار زیادی دارم.

[2] - اشاره به کفته اریک فروم در مقدمه کتابش "گریز از آزادی".




info@qelem.com