|
برگردان: سامان حسینی
ضروری بنظر می رسد که در ارائه هر
اظهارنظری نسبت به جایگاه، نقش و مواضع اکادمیک و
تئوری روشنفکر درمورد جامعه وتحلیل مفاهیم متعدد تحقیق
و بررسی اجتماعی از جانب وی بایستی ابتدا هدف و
دیدگاه خود را در مورد مفهوم روشنفکر واضح و مفصل
توضیح دهیم زیرا چنانچه این مفهوم را با دقت تعریف و
تعین نکنیم و بارهای معنایی مختلف آن را مورد تجزیه و
تحلیل قرار ندهیم مشخص نیست که وقتی از مقوله
روشنفکرسخن می گوییم و آنرا به چالش می کشیم مرادمان
از روشنفکر چیست و از چه عنصرو نیرویی و در مورد چه
محورو مدار تاریخی بحث می کنیم. البته نباید این
واقعیت را نیز نادیده گرفت که ارائه هر گونه
تعریف ثابت وپایدار از موضوعی در نهایت یکنوع خیانت به
آن موضوع تلقی می شود چون به طور قطع هیچ تعریفی
توانایی کامل اظهار مجموع پیچیدگیهای یک تم آنهم
تمی پیچیده از نوع تم روشنفکر را ندارد اما با اینهمه
تعریف کردن هم مثل بسیاری از جنبه های کار اکادمی
اجبارا تحمیل می شود و نمی شود از آن صرفنظر کرد.
بهر حال درمدخل بحث به آن اصل جامعه
شناسی استناد می کنم که به
تعریفی ثابت و مستمر و پایدار
از روشنفکر و نقشی روشنفکرانه معتقد نیست یعنی تعریفی
که برای همه زمانها ومکانها و شرایط های تاریخی و
اجتماعی و سیاسی مختلف شایسته باشد، اشتباه قاطعی است
چنین تصور کنیم که میتوان تعریفی ثابت از مقوله های
روشنفکر و روشنفکری را یکبار و برای همیشه تعین کرد،
زیرا به حکم اینکه روشنفکران در مراحل های مختلف وظایف
مختلفی دارند بنابراین در مقابل شرایط های تاریخی
مختلف نیز تعاریف مختلف می طلبند، مثلا روشنفکری که
درمقابل مسئله اشغال زندگی توسط تاویلهای فاشیستی از
دین قرار گرفته که درآن فتوای دینی مولد حقیقت مطلق
است وظیفه ای دارد متفاوت از وظیفه روشنفکری که در
مقابل مسئله اشغال زندگی توسط تکنولوژی قرار گرفته که
در آن عقل گرایی به مراکز روحی زندگی حمله ور
شده است، وظیفه روشنفکری که درسرزمین او جریانها و
احزاب و گروها و جناحها تعین کننده تعاریف وطن ملت و
شرایط شهروند بودن هستند تا مختار بلامنازع
اقتصاد و رسانه وپلیس باشند وبه وسیله آن بعنوان وکیل
و مافوق جامعه قد علم کنند متفاوت از وظیفه روشنفکر
دیگری است که در مقابل سیستمی دیموکراتیک و امیدوار
قرار دارد که در آن خود جامعه نیز دارای اراده و
نیرویی عظیم برای پیگیری، نظارت، اظهارنظر و اجرای
تحولات است.
وظیفه روشنفکر در کشوری که در آن همه
نیروها در دست یک کاراکتر سیاسی یا در دست دفتر
سیاسی یک حزب یا در دست خانواده و طائفه ای مشخص
متمرکز گردیده باشد متفاوت از وظیفه روشنفکر ساکن
کشوری است که در آن تفکیک قوا صورت گرفته و قانون و
مراکز قانونی صالح احکام هستند وخود جامعه نیز
امکان پیگیری و نظارت نیروهای
سیاسی را داراست، در کشوری که در آن سایکولوژی یک
دیکتاتور بجای قانون عمل میکند روشنفکر در
مقابل مجموعه ای سوال قرار می گیرد متفاوت از سوالات
مطروحه روشنفکری دیگر که کشورش به وسیله قانون
اداره می شود . در کشوری که کارمند بودن در موسسات
عمومی را پرنسیپ های شهروندی، شایستگی و فعالیت اداره
می کنند روشنفکران وظیفه ای دارند متفاوت ازوظیفه
روشنفکر در کشوری که سمپاتی حزبی و شخصی در آن منبع
تقسیم کارهای عمومی و پیشرفت انجام وظیفه است، از همه
اینها هم مهمتر وظیفه روشنفکر در مرکزی فکری و
روشنفکری که تا حد زیادی متد و ابزار علمی ومجموعه ای
ارزش و هنجار و تکنولوژی جدی کارکردی غایب هستند خیلی
متفاوت از وظیفه روشنفکری است در مرکزی دیگر که دهها
موسسه تحقیقی و تحلیلی و نگارشی ومعرفتی وفکری وجود
دارند و در آنجا بازیهای روشنفکری خود نیز حامل ذخیره
ای متدی، فلسفی و علمی عظیمی هستند.
همچنان که گفته شد منطقی نیست و شاید
اشتباه هم هست که به گونه ای مطلق روشنفکر و نقش آن را
تعریف کنیم، اما همانطور که گفتیم بخاطر اینکه بتوانیم
از روشنفکر و نقشش صحبت به میان آوریم ناچار به ارائه
تعریفی هر چند نسبی از آن هستیم، تعریفی که با روح این
لحظه از زندگی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه ما
همخوان باشد، تاکید میکنم با روح لحظه کنونی زیرا به
نظر من معانی روشنفکر و نقش روشنفکر در اکنون
شکوفایی و تحول جامعه ما همان
تعریف نیست که در دهه های 1960 و 1970 و
1980 میلادی ما از روشنفکر داشته ایم مرحله بعد
از انقلاب و دوران استمرار نظام جمهوری اسلامی مرحله
ای است که از روی نوعیت متفاوت با مرحله قبل از انقلاب
و دوران مبارزه علنی و زیرزمینی است، در مرحله قبل از
انقلاب حماسه محور اصلی و در مرحله بعد از آن عقلانیت
اساس است بیگمان خیلی تفاوت سیاسی و فکری و اجتماعی
دیگر نیز وجود دارند که متاسفانه در اینجا مجال طرح
آنها نیست.
به هرحال عدم تعریف باعث می شود
نتوانیم مرز پدیده هایی را تعین کنیم که میخواهیم به
چالششان بکشیم ودرآن صورت مقوله مورد بحث وارد فضایی
بی سروته وبی نظم وبی پایان وهمه جانبه خواهد
شد که هر گفتار و مطلبی در این فضا کماکان بی نتیجه
می ماند، برای مثال چنانچه تعریفی برای روشنفکر
نداشتیم در این صورت یک شناگر را با یک روشنفکر یکی می
پنداریم و با این اشتباه فاحش هم خودمان و هم
خوانندگان و هم آن جامعه را سردرگم خواهیم کرد که
میخواهد فرد وگروههای متفاوت درون خود و وظایف آنها را
شناسایی کند و به وسیله این شناخت نیز احتمال و مرزهای
تغییر و پیشرفت خودش را به گونه ای معرفت خواه تعین
کند لازم است که به این چند نکته زیر توجه کنیم :
ابتدا من مقوله روشنفکر را از مقوله
تحصیلکرده
متمایز میکنم این تمایز هم جهت اولویت واهمیت
دادن این یکی بر دیگری نیست مثلا"
اینکه فکر کنم روشنفکران از
تحصیلکردگان مهمترند یا بر عکس، نخیر مسئله مسئله متد
است و تکیه به آن دیدگاه جامعه شناختی که می خواهد مرز
میان گروههای درون یک جامعه درحریم همدیگر دخالت نکنند
و از زاویه این نگاه جامعه شناختی نیزاین امکان فراهم
شود که بتوانیم از قوای مختلف صحبت کنیم. بدون تردید
روشنفکران تنها آگاهان و تحصیلکردگان دوران خودشان
نیستند بلکه همزمان تحصیلکرده و چیز دیگری نیز هستند.
یکبار دیگر تاکید می کنم که هدف از این نظریه این نیست
که اینطور وانمود کنیم که روشنفکران فهمیده تر دانشمند
تر یا هر تر دیگری هستند در رابطه با تحصیلکردگان.
نخیر ما در اینجا وقتی از روشنفکر صحبت می کنیم
مقصودمان همگی تحصیلکردگان و آگاهان نیستند، بلکه یک
نوع خاص آگاه و تحصیلکرده مطرح است که آن را
روشنفکر عنوان می کنیم به فرض ما کسی را داریم
که خیلی آگاه و دانشمند است اما جا دارد که روشنفکر
نباشد یعنی در چهار چوب آن تعریف جای نگیرد که ما برای
روشنفکر داریم، با این حال ما نمی توانیم از روشنفکر
صحبت کنیم بدون اینکه از دانش و آگاهی قاطع وی اطمنان
حاصل کرده باشیم، این تفکیک نیز به این لحاظ مهم نیست
که روشنفکران از آگاهان و تحصیلکردگان مهمتر یا لازم
ترند یا به این لحاظ نیست که آن یکی از دیگری بهتر یا
بدتر است بلکه، مساله مساله تفکیک قوای مختلف، وظایف
مختلف و تعاریف مختلف از همدیگر است، مساله مساله
توانایی تحلیل اجتماعی و کد گذاری برای نیروهای
اجتماعی گوناگون درون جامعه است هر کدام بنا به اقتضا
مکان و موقعیت و تعریف خودش، ما نمی توانیم هر کاتبی
را روشنفکر بنامیم چون چنانچه این کار را کردیم آنگاه
مقوله روشنفکر به حدی گسترده می شود که هیچ ارزش
اجرایی متدی برایش باقی نمی ماند و به کار بردن و به
کار نبردن آن هیچ معنی جامعه شناختی و فرهنگی
نخواهد داشت به همین خاطر است که من در اینجا
روشنفکران را بعنوان آن گروه خاص تعریف می کنم که
کارشان تولید معرفتی متدیک و منتقدانه است از مدخل
فعال کردن منتقدانه عقل وفانتازیای متکی به دستاوردهای
عظیم عقل. شاخص اصلی این تعریف در این است که نمی
توانیم حتی آنهایی را نیز که عقل را به تنهایی برای
تولید معرفت بکار می برند روشنفکر بنامیم چون در این
تعریف روشنفکر کسی است که عقل را به گونه ای انتقادی
به کار می برد وانتقادی بودن عقل نزد وی شرط اصلی و
بنیادی روشنفکر بودن است. اگر بخواهیم مسئله را واضح
تر کنیم بایستی گفت که روشنفکر کسی است که عقل را
بمثابه تلاش تردید کننده بکار می برد، بمثابه مهاجمی
مستمر بر اصول عرف نا دمکراتیک و نا جدی جامعه و
سیاست، بمثابه منهدم کننده گونه های معمول لذت و
زیبایی، بمثابه منتقد سرسخت قدرت و روشهای کارکرد
دیسیپلین نوع قدرت، بمثابه یک طالب عدالت و برابری
حقوق زن و مرد و......
جهت بیشتر روشن کردن نقطه نظرفوق با
هم به این نکته دقت می کنیم: در نظر بگیرید که کسی را
داریم که برنامه یک حزب سیاسی را طوری طراحی می کند که
مردم به حزب و جهتهای رقیب رای ندهند تا حزب وی روی
فرایند انتخابات تاثیر بگذارد و در رقابت انتخاباتی
بیشترین رأی را کسب کند ونهایتا پیروز شود، بدون تردید
آن شخص در طراحی آن برنامه چندین ابتکار متکی به عقلی
عمیق را به انجام می رساند و به عواملهای مختلف تاثیر
گذار برنده شدن تامل می کند ازابزارهای روانشناسی و
جامعه شناسی و تخیل عقل بهره ها می گیرد و چندان
تکنیک را بکار می گیرد تا به نتیجه مطلوب دست یازد اما
بنا به تعریف ما از روشنفکر نمی شود که آن شخص را جزء
روشنفکران بشمار آوریم و همچنین نمی توانیم نقشش را به
عنوان نقشی روشنفکرانه محسوب نماییم، اما شخص دیگری را
که وظیفه مطالعه منتقدانه آن برنامه را بعهده می گیرد
و از منظری انتقادی به نقاط ضعف و قوت آن برنامه می
نگرد و به کانال های تاریک و روشن آن تأمل و اثر گذاری
آن را بر روی زندگی فردی و گروهی درون جامعه بررسی می
کند را می شود روشنفکر نام ببریم و نقشی را که ایفا
کرده بعنوان نقشی روشنفکرانه معرفی نماییم، بدون تردید
هدف از این تفکیک کردن آن نیست که به این نتیجه برسیم
و بگوییم که شخص اولی یعنی شخص طراح اهمیت ندارد و
مورد نیاز شدید جامعه نیست و فقط شخص روشنفکر مورد
نیاز است و جامعه بدون آن قادرنیست نفس بکشد
برعکس شخص اولی که می شود آن را نخبه بنامیم شخصی است
که از اهمیت بسزایی برخوردار است و نقش و توانایی و
کارهایش از بسیاری جنبه ها فوق العاده حائز اهمیت
هستند اما اهمیت این شخص متفاوت از اهمیت شخص روشنفکر
است می گوییم متفاوت نه بهتر چون در این محور و مدار
روشنفکر معنی ووظیفه و نقش دیگری دارد که متفاوت از
معنی و وظیفه و نقش نخبه طراح میباشد بنا بر این
بایستی تحصیلکرده را از نخبه و هر دو را از روشنفکر
تفکیک سازیم اینها سه گروه متفاوت هستند و از منظر
سوسیولوژی اشتباهی محرز است که آنها را با هم قاطی
کنیم. محمد آرکون می گوید: "ازمقوله روشنفکر بدون
اراده پراکتیک کردن تئوریهای انتقادی در مورد تمامی
ابعاد جداگانه زندگی و بودن از پدیده های سیاسی گرفته
تا دین و از ادبیات گرفته تا رسانه های معاصر و از روش
اجتماعی گرفته تا مطالعه تشکیلاتهای فرهنگی و سمبلیک و
روحانی جامعه نمی شود سخن به میان آورد" شرط
انتقادی بودن و شرط آمادگی و توانایی پراکتیزه کردن
تئوری های انتقادی بر روی تمامی پدیده های اجتماعی و
سیاسی و فرهنگی شرط لازم برای روشنفکر بودن است، البته
این آمادگی و توانایی تئوریک روشنفکر را بطور مثال از
یک عالم دینی نیزتفکیک می سازد، چون روشنفکر این اجازه
را به خود می دهد که تئوریهای انتقادی قدیم و جدید
اندیشه انسانی را بر روی تمامی پدیده ها پراکتیزه
نماید و نشان دهد که در مقابل علم و تئوریهای علمی هیچ
حرامی وجود ندارد و اینجاست که در مقایسه روشنفکر با
یک عالم دینی روشنفکر از این نمی هراسد که به ما
بگوید که در پشت هر مقدسی پروسه و قدرتی اجتماعی حضور
دارد و به ما بگوید که دین در درجه اول یک فرایند
زمینی و اجتماعی است سپس زاده تلاش انسان است برای یک
سازماندهی کوسمولوژی و بخشیدن یک سیستم به هستی. تفاوت
روشنفکر با یک عالم دینی در این موارد و نکات است
عالمان دینی که بدون تردید جا دارد دانشمندان بزرگی
باشند نه تنها نمیخواهند که تئوریهای انتقادی جدید را
در مطالعه متون مقدس بکار ببرند بلکه به هیج وجه هیچ
سوالی را نیز متوجه تقدس متونشان نمی سازند در
حالی که روشنفکر با سوال انتقادی به سرزمین متون مقدس
نیز پا می نهد، در همین جا در ارتباط میان روشنفکران و
عالمان دینی بهتر است که روی مسئله مهم دیگری نیز
تاکید کنیم آن هم به اشتباه جایگزین کردن روحانیون
دینی بجای روشنفکران می باشد. روحانیون ایران در مرحله
زمانی خاصی به طور کلی هم تحصیلکردگان و هم روشنفکران
جامعه ما محسوب شده اند و هم آنها مشخص کننده پاسخ
تعین حقیقت بوده اند. اما اکنون ما دردوران و جامعه ای
کاملا متفاوت زندگی می کنیم بنا براین ادغام این دو
قشر یا جایگزین کردن نقش یکی برای دیگری یا حتی تصور
کردن نقش روشنفکران کنونی بر روی مدل نقشی که در دوره
های پیشین روحانیون بعهده داشته اند کاری نادرست و
ازمنظری تیوریک، فکری و علمی اشتباه است. تصور کردن
روشنفکر بمثابه یک روحانی جدید یا یک روحانی معاصر یک
اشتباه متدی و جامعه شناختی بزرگ است، روشنفکران بنا
به تعریفی که قبلا از آن ارائه کردیم یک قشر جدید
هستند و از منظر جامعه شناختی مولد مرحله پیچیده ترشدن
هرچه بیشتر جامعه انسانی و گسترش تحصیل علم و بوجود
آمدن گروههای مختلف کاتب که دارای کارکرد فکری بودند
نه فیزیکی، از جنبه فلسفی نیز روشنفکران حامل حقیقت
نیستند آنگونه که روحانیون دورانهای پیشین بودند و این
دو موجود اجتماعی از درون دو سیستم متفاوت نگریستن به
حقیقت و تولید معنی سر برآورده اند. پس اگر مردان دین
دارای پاسخ به همه مسائل بوده اند و در مورد هر مسئله
ای نقطه نظر خاصی را ارائه کرده واین نقطه نظرات را
نیز بمثابه حقیقتی مطلق پیشنهاد نموده اند اما
روشنفکران آن قشر هستند که زمینه را برای تولید کردن
معانی متفاوت فراهم می کنند و خارج از حقیقت مطلق و
یگانه تئوری راستین سخن می گویند در حالی که روحانیون
هم نقشه این جهان و هم نقشه جهان دیگر را ترسیم کرده
اند، روشنفکران اعضاء گروهی هستند که دارای هیچ گونه
طرح ایدالوژیکی نیست و یگانه طرحی که بتوانند بطور
مستمر و پیگیر از آن دفاع کند طرح نقشه جغرافیاهای
پیچیده نقد است. بنا براین در این مرحله خاص پیشرفت
جامعه ما آن خط بنیادی که می شود از طریق آن معنی و
وظیفه و کارکردهای روشنفکری را مشخص نمود همانا آن
دیدگاه انتقادی است که در حال حاضر در مقابل جهان و
پدیده ها و حوادث این مرحله موجود است. بنا به این
تعریف روشنفکر حامل معرفتی جدید است، معرفتی که متکی
به تئوریی علمی است بوسیله تصویر کردن جنبه های تاریک
و قبیح واقعیت و جستجو بدنبال آن احتمالات مبهم نیز که
با تفسیر انتقادی آن جهان اجتماعی که در آن نفس می
کشد تئوریزه می گردد که جا دارد واقعیت بعنوان یک
موجود درونی حامل آن باشد، روشنفکر شخصی است حامل یک
نوع ضریب هوش که واقع بین و رئالیستی است و به طور
مستمرو پیگیر نیاز به تفسیرو شناخت و تغیر و به روز
کردن دارد،
یک تجد د گرای اجتماعی و سیاسی و
فرهنگی و فکری است که می خواهد میدانهای مقابل تحول
اجتماعی و دمکراسی رابیش از پیش گسترده تر و گسترده تر
سازد، اگر ما روشنفکر را بنا به این تعریف تصور کنیم و
بنا به همین تعریف نیز در واقعیت موجود خودمان آن را
جستجو کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که ما در فقر
اندیشه و روشنفکری بزرگی بسر می بریم و این واقعیت
برایمان محرزتر می شود که چه در درون جریانهای سیاسی و
چه در بیرون آنها یک غیبت وحشتناک روح متد وعقل و
انتقاد حضور دارد. اگر بخواهیم بیرحمانه تر بگوییم می
توان گفت که جامعه ما تا حد بسیار زیادی جامعه ای بدون
روشنفکر است، جامعه ای است که مولد چندین پدیده سیاسی
و اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی و سایکولوژی متفاوت و
پیچیده است اما اکثر قریب به اتفاق این پدیده ها در
درون یک فرایند گسترده عدم مطالعه فراموش شده اند، در
مملکت ما آنچه اولویت دارد تفسیر جهانی نیست که در
مقابل سیاست و جامعه و نیروها قرار گرفته، آنچه موجود
است تعمقی معرفت مدار نیست در اندرون جامعه و سیاست و
مسله افراد و گروههای ما، بلکه یک رمان طولانی از تهمت
و تردید و ترس است در هر نگاهی جدی به واقعیت و تاریخ
و پدیده های پیرامون، در جهان ما و ارتباط آن به مقوله
روشنفکرو روشنفکری یک گفتمان رسانه ای حکومت گرا موجود
است که اولا جهان را از دیدگاه جریانی می نگرد و ثانیا
هر تلاشی را خارج از محدوده جبهه و جریان خود از
دریچه فکر "با من یا دشمن من" نگاه می کند و سوم اینکه
همه کار و فرایند و مواضع فکری و اجتماعی را بر آن
رقابت های سیاسی تقسیم می کند که امروزه در ایران و
خیلی از کشورهای خاورمیانه و جهان سوم سایه خود را بر
سر احزاب و گروهها و جریان های مختلف گسترده است. در
جهان ما سیاست و رسانه اجازه نمی دهند اندیشه وفکر
زبان بگشاید بنا بر این غیبت یک معرفت راستین، غیبت
کاربرد متد، غیبت اندوخته ای عظیم از تفکرو اندیشه
انتقادی که در واقع شاخص خود را درآن میدان وسیع
روشنفکری باز می یابد که جامعه ما در آن نفس می کشد
همواره بطور مستمر باز تولید و تثبیت می گردد. در
دانشگاهها، در مساجد و در داخل احزاب همواره تحصیلکرده
بدون اندیشه تولید می شود. تحصیلکرده ای بدون موضوع و
بدون موسسه فکری و بدون غنای متدیک که بتواند از طریق
آن جهان و پدیده ها را تفسیر کند. همه اینها نیز در
دورانی اتفاق می افتد که سراسر محور و مدارهای هستی
تاریخ ما جهت تفسیری معرفت گرا و متدیک جیغ می کشند،
چنان که می بینیم در درجه اول مشکل در آن است که
ما فاقد روشنفکری هستیم که بتواند در مورد جامعه و
پدیده های پیچیده درون آن عمیق و دقیق حرف بزند، فاقد
روشنفکری هستیم بیرون از گفتمان حماسه، گفتمان دلیل
تراشی، گفتمان متهم کردن، گفتمان انتقادی الوده به
توهین، گفتمان تکرار شعار ایدالوگها، گفتمان مساوی
دانستن رسانه با فکر گفتمان فضا سازی سیاسی وگفتمان
مقصر کردن فعالیت بکند. لذا به نظر می رسد وظیفه اول
این است که ابتدا گفتمانی انتقادی در مورد خود بازی
روشنفکری داشته باشیم، گفتمانی که در آن مساوی دانستن
اندیشه را با انشانگاری و تحقیر کردن متد و عدم طبقه
بندی و بی ارزش دانستن اندیشه را از میان بردارد. من
در اینجا و در رابطه با این بخش مطلبم تنها پنج گفتمان
را به چالش می کشم که به نظر میرسد بایستی بعنوان
سوالی اساسی متوجه جامعه ایرانی بطور کلی و جریان های
سیاسی بالاخص گردد.
گفتمان اول
گفتمان همواره تقسیم کردن قدرت و اعلام خاتمه کاریزما
است حال چه کاریزمای فردی یا آن کاریزمایی که به تعبیر
ماکس ویبر به یک فرم تبدیل شده و از رئیس به فامیل و
بستگان و دوستان به ارث رسیده یا به آن گروه کوچک که
در کنار رئیس هدایت جریان را بعهده دارد، بدون تردید
این فرایند فرایندی است که بدون فعال کردن نیروهای
اجتماعی خارج از جریان وحزب سیاسی و بدون زمینه سازی
جهت شرایطی سیاسی، فرهنگی و روانکاوی که در آن مکانیزم
های مرعوب کردن، مقصر کردن، منوپولیزه کردن و مطلق
کردن تا حد زیادی ضعیف گردیده باشند کاری تقریباغیر
ممکن است.
گفتمان دوم گفتمان تفاوت است.
گفتمان تفاوت گفتمانی است که جهت تولید حقیقت سیاست
دیگری را پیشنهاد می کند و جامعه ما را از جامعه ای تک
حقیقتی به جامعه ای چند حقیقتی تبدیل می کند، در این
گفتمان حقیقت از یک تعریف از پیش تعین شده به انتاج
نتیجه گیری یک گفتگوی وسیع اجتماعی بدل می گردد یعنی
حقیقت همان معنای باقی نمی ماند که از طرف اراده قدرت
و اراده نخبگان مسلط به جامعه تحمیل می گردد بلکه از
آخرین نتیجه گیریی های یک دیالوگ گسترده اجتماعی بدست
می آید، بدون تردید وقتی یک نیرویی از میان نیروها حال
چه یک نیروی سیاسی یا اجتماعی یا فرهنگی به حامل
فرایند مطلق کردن حقیقتهای سیاسی و فکری و دینی و
اخلاقی مبدل می گردد در آن شرایط ما در مقابل فرایندی
قرار گرفته ایم که جامعه ما را بطرف چندان جنگ اعلام
نشده سیاسی و اجتماعی دیگر می کشاند که بجز
ویرانی حاصل دیگری در پی نخواهد داشت.
گفتمان سوم
گفتمان دفاع از جامعه در برابرجریانها و مدیرانشان و
آن لشکر از سیاسی های متنوع که جایگاه جریانشان را و
حفظ جایگاه سیاسی و اجتماعی خود را از جامعه و منافع
عمومی آن مهمتر می دانند، بدون تردید این گفتمان دفاع
کردن از جامعه گفتمان اهانت کردن و ناسزا گویی سیاسی
نیست بلکه گفتمان بخشیدن ثقل مخصوصی است به جامعه و
باز کردن درهای سیاست و قدرت در مقابل جامعه جهت شرکت
در فرایند تصمیم گیری اجتماعی، در عین حال این گفتمان
بایستی گفتمان دیموکراتیزه کردن جامعه و ایجاد عدالت
اجتماعی و دفاع از یک ارتباط همسان میان زن و مرد و
بزرگ و کوچک باشد.
گفتمان چهارم
گفتمان دوباره بازسازی خاطرات و پیشنهاد و تولید یک
نوع سیاست دیگر فراموش کردن و به خاطر آوردن است اینکه
سوال چه چیزی را فراموش کنیم و چه چیزی را به خاطر
بیاوریم یکی از مهمترین سوال های روشنفکری اکنون ایران
باشد، امروزه در ایران نسلی در حال شکل گیری است که
نمی تواند با خاطرات جریان ها و دولت زندگی کند و این
نسل تا حد زیادی دشمنی ها و جنگ های اخیر در ارتباط با
کشور را تجربه نکرده است و این دوران بعد از جنگ را
نیز بعنوان تصویری واضح از خودکشی ملی و رقابت با
زاویه دیدی محدود تصور می کند و از طرف دیگر مهاجرت
مغزها و انسانهای معمولی دیگر نیز برای این نسل تصویر
بهشتی گمشده ایجاد کرده که اول و آخر این بهشت تخیلی
در هر جا باشد بدون تردید در ایران نیست، خیلی سخت است
که این نسل را بتوان از طریق ستایش کردن حماسه های
گذشته تاریخ سی ساله اخیر وارد فعالیت اجتماعی و
بازسازی آینده کرد، بر عکس این نسل به یک فرایند
روشنفکری نیازمند است که به سمت آینده پیش برود و عهد
و بشارت واقع بینانه نثار وی کند، به هر حال این نسل
نیاز به یک نوع سیاست جدید بازسازی خاطرات دارد که در
آن آینده خواهی جای خود را به گذشته پرستی بسپارد.
گفتمان پنجم
عبارت است از گفتمان تحلیل و بررسی و تفسیر بنیادهای
متفاوت خود روشنفکر ایرانی، روشنفکران در این مورد علی
رغم این که این مدل روشنفکریشان همواره نیاز حیاتی به
گشودن پی در پی مرزهایش دارد بروی روشنفکران و
تحصیلکردگان و حقیقت، به تفسیر مستمر مکانیزمهای
تولیدو تقسیم و ترویج این گفتمان و همچنین أفشا کردن
منابع آن یعنی استراتیژیها ساکت کردن و تبعیضگری و به
حاشیه راندن و تحریم و تحکم نیازمبرم دارد.
در واقع نمی شود که در مورد روشنفکران
ایرانی صحبت کنیم و از گروه وسیعی از تحصیلکردگان حرف
نزنیم که در موسسات
گوناگون به اشتغال مشغول هستند، حال چه موسسات خصوصی
یا موسسات وابسته به دولت و جریانهای سیاسی مقصود از
این ها نیز آن تعداد کثیر تحصیلکردگان میباشند که در
درون موسسات فعالیت های اجرایی یا فکری یا سیستمی می
کنند. همانطور که گفته شد ما این گروه را به عنوان
روشنفکر نمی شناسیم و فکر می کنیم که این گروه وظیفه
دیگر و پیام دیگری دارند که متفاوت و گاها مغایر با
کار روشنفکران است اما ثقل و اهمیت این گروه به لحاظ
جامعه شناختی از وظیفه روشنفکران شاید بیشتر و از جنبه
های عملی و اجرایی نیزاهمیت این گروه پس از قشر
سیاسیون بر روی بارزتر است چون هم اینها هستند که
مدیریت و اجرای پروژه های موسسات را بعهده دارند و در
داخل این موسسات نیز تعین می کنند که چه چیزی و چگونه
و توسط چه کسانی گفته شود نوشته شود
آموزش داده شود چه کسانی اخراج شوند و چه مطالبی از
محتوای منابع یاددهی حذف گردند، بدون تردید مرکز ثقل
اجتماعی اینها و موثر واقع شدنشان در این نیست که
کارهایی به انجام می رسانند که بسیار ابتکاری،
مستقل و غنا بخش روح انتقادی انسان جامعه ما هستند، بر
عکس مرکز ثقل و اهمیت آنها از آنجا ناشی شده است که به
طور مستقیم بر روی جامعه اثر می گذارند و یک فرم و
محتوای خاص را نیز به آن می بخشند و مسئله در این جاست
که تا حد زیادی در درون این سیستمها یک مدل خاص انسان
تولید می شود که با روحیه ی رضایت کامل و تسلیم و عدم
نقد و بی خیالی و بی رویایی تربیت شده اند، این موسسات
تا حد زیادی کارخانه تولید و بازتولید تسلیم و ترس و
قدرت کاریزماتیک و قدرت پدرسالاری و نابرابری میان زن
و مرد و بزرگ و کوچک و از همه بدتر سیستم تک محوری
حقیقت هستندو بخش عمده ای از روحیه ی انتقادی را نابود
می سازند و دیوار بزرگی را میان یک روشنفکری جدی و
جامعه ایجاد می کنند، فاصله ای که در مقابل هر گونه
پروسه مدرن کردن جدی جامعه سد معبر میشود.
در ایران آن مدار کلی که حامل اندیشه
و روشنفکری است و فعالیت میکند مدار طراحی و ساخت و
بنیانگذاری جریان سیاسی برای جامعه است و همچون بخشهای
دیگر خاورمیانه در اینجا نیز جامعه موسس جریان ها و
دولت نیست که بخواهد فرمی خاص و مکانیزم مشخصی برای
تصمیم گیری و توسعه و پیگیری سیاسی و اجتماعی را بر
دولت تحمیل کند بر عکس این دولت است که از بالا تعین
می کند که هر نیرویی چه نقشی و هر شخصی را چه حقی و هر
منطقهای را چه طرحی و هر روشنفکری را چه پستی و هر
روزنامه ای را چه پیامی و هر موسسه و اداره ای را چه
وظیفه ای در بر گیرد و اجرا کند. با این همه جریان
حاکم (دولت) یک تعامل انتقائی با جامعه و بخش های
متعدد اجتماعی و نیروی درون آنها دارد و تا کنون نیز
این تعامل بر اساس منافع عمومی اجتماع و استراتیژ
مشترک ملی نیست بلکه بر اساس تثبیت و قدرتمندتر ساختن
قدرت جریان حاکم و نخبه درون حاکمیت است. در این مدل
جامعه و مهندسی اجتماعی آن مستقیما از طرف جریان حاکم
و از بالا طراحی می گردد این طراحی نیز یک طراحی همه
جانبه است وابتدا زندگی تحصیلکردگان را به این علت که
دولت تنها خریدار تولیداتی است که آنها می توانند از
پس تولیدش برآیند تحت تأ ثیر قرار میدهد وسپس به همان
اندازه که زندگی کارگران را تحت تاثیر قرار می دهد در
زندگی روشنفکران نیز موثر واقع می گردد. اینجاست که
متوجه
می شویم جریان حاکم تاحد بسیار زیادی تمامی میدانهای
کار مستقل را تصخیر نموده و مکان مستقل هر چند اندکی
را به جای نگذاشته که کسی بتواند در آنجا بیرون از
جریان حاکم زندگی کند، بگوید و بنویسد، بدون تردید در
همه جا حاشیه وجود داشته و وجود دارد، ما تاریخی بدون
حاشیه سراغ نداریم و هیچ نیرویی هم یافت نمی شود که
بتواند فضای بیرون خودش را صد در صد کنترل و منظم
نماید اما مسئله این است که نیروهای در حاشیه آنقدر
مقتدرنیستند که بتوانند ماهیت مکانیزم های فوق الذکر
را دگرگون سازند.
سیستم حقیقت در ایران سیستمی سیاسی است و آنچه حقیقت
را تولید می کند جریان سیاسی است نه جامعه، آنچه معانی
را جهت می بخشد جریان سیاسی است نه نیروهای اجتماعی و
از اینجاست که در ایران روشنفکران در سیستم تولید
حقیقت و در تئوریزه حقیقت های سیاسی که تا حد زیادی
سرنوشت اکثر حقیقت های اجتماعی دیگر را رقم می زنند
نقش و سهم شایسته را ندارند، نه تنها روشنفکران بلکه
حتی تحصیلکرده گان نیز در تولید حقیقت سهیم نیستند.
وظیفه تحصیلکردگان دوباره بازتولید حقیقتهای پیشتر
تولید شده و مسئولیت انتشار و اجرا قانون و اجبارهایی
آن جهت سوژه های مورد نظر آن حقیقتها می باشد. در
ایران سیاسی ها حقیقتها را تعریف کرده و جامعه را
ناچار به پذیرفتن یا نپذیرفتن آن می کنند و بخش عمده
ای آسیب آن نیز در این مکانیزم ظهور می کند که بایستی
تمامی جامعه در امتداد آن خط حقیقت بخط شوند و نام و
عنوان های اجتماعی و سیاسی آنها نیز فاصله نیروها از
آن حقیقت تعین شودوتحصیلکردگان نیز که جریان سیاسی
بکلی مهارشان کرده براین طرف و آن طرف خطوط آن حقیقت
سیاسی تقسیم میشوند. این تحصیلکردگان بعلت اینکه هیچ
ابزاری برای مستقل بودن اجتماعی بیرون از سیستم سیاسی
برایشان باقی نمانده و قبل از همه آنها نیز معیشت و
اقتصاد آنها متکی و وابسته به آن است عمدتا ناچارند
که تسلیم این حقیقت ها بشوند یا حداقل نسبت به
بخش عمده ای از جوانب وحشتناک آن حقیقت ها ساکت شوند،
واینجاست که با این عدم موضع نیرومندترین نیروی
سوسولوژی پشت سر سیاسی ها به بیرون از سیاست تولید
حقیقت و تصمیم گیری اجتماعی رانده می شوند. بنابراین
می شود گفت مکان تولید حقیقت در ایران فضای عمومی و
باز خود جامعه نیست بلکه پشت درهای بسته و درجلسات
سیاسی میباشد و تصمیم گیرنده و تولید کننده حقیقت
سیاستمداران و مردانی ردیف اول جریان سیاسی حاکم هستند
نه نیروهای اجتماعی مختلف.
از حماسه به سمت انتقاد
نکته مهم دیگر که بایستی در ارتباط میان جریان سیاسی
حاکم و روشنفکران در موردش صحبت کنیم، مسئله خاتمه
بخشیدن به مرحله حماسه گرایی و مرحله توجیه به اصطلاح
روشنفکری در مورد پدیده های سیاسی و اجتماعی و
فرهنگی زشت و نابهنجاراست. دیگر وقت آن فرا رسیده است
همه آن نظراتی که مدتی طولانی است تحت عنوان اینکه
حالا زمان انتقاد نیست و بیایید که انتقاد گرفتن را به
مراحل پس از حل اختلافات اساسی جامعه با استکبار و
استعمار و دشمنان خارجی و داخلی موکول کنیم و تا آن
زمان بایستی صبر پیشه کرد و ساکت شد را زیر یک مطالعه
انتقادی و عمیق قرار داد و طمعهای اجتماعی زیر ساخت
اینگونه نظرات را افشاء کرد. این توهم سیاسی و فکری و
روشنفکری که در خواست سپردن و کنار گذاشتن انتقاد را
برای آینده می نماید وحال کسی هم نمی داند کی و چگونه
می رسد امروزه بیشتر از هر زمان دیگر نیاز به تخریب
وانکار دارد. آزادی فرایندیست که نمی شود آن را تاخیر
کرد. پیروزی فرایند و پروسه ای است که قدم به قدم و
خشت روی خشت بنیان گذاری می شود، ما چگونه پیروزی را
بدست بیاوریم در حالی که درون واقعیتی را که ساخته ایم
اراده انسانی ما و موجودیت ملی مان و
وجود هر گونه همصدایی سیاسی و اجتماعی
و فکری نابود شده باشد، چگونه خصومت اصلی مان را با
استکبارحل کنیم اگر در داخل اراده حل کوچکترین اختلاف
خودمان را نداشته باشیم، وطنی که روحش مالامال از زخم
تاریخ است و انسانی که محکوم شده باشد به بازی
انتخابات و وابسته کردن و آزادی حرکت و تعامل و تفکر
نیز مستقیما به آن تقسیمات حقیر متکی شده باشد، انسانی
که اگرجریان حاکم به وی حقوق نپردازد از امرار معیشت
باز بماند و در معرض خطر قوت لایموت قرار گیرد وانسانی
که اگر جریان حاکم استخدامش نکند بیکار و علاف شود و
انسانی که اگرجریان سیاسی حاکم قبولش نکند و دوستش
نداشته باشد یتیم گردد چگونه می تواند حامل پروسه و
فرایند آزادی باشد؟
انسانی که بخواهد درتاسیس سرزمین
آزادی سهیم و شریک باشد انسانی است که دارای اراده ای
آزاد است، اراده ای که جریان سیاسی حاکم آن را اشغال و
تجزیه و فلج نکرده است، بدون تردید این حرف ها به این
معنا نیست که مردم به عضویت جریان سیاسی حاکم درنیایند
و برایش فعالیت نکنند نه من هرگز چنین نظری را تائید
نمی کنم، آنچه من در اینجا می خواهم روی آن تاکید کنم
موضوع دفاع از یک فضای عمومی آزاد است که هیچ نیرویی
حق منوپلیزه آن را نداشته باشد، فضایی که در آن آزادی
برایند گفتگو و تصمیم عقلانی و انتخاب اراده گرانه
باشد نه اینکه جریان سیاسی حاکم تصور کند که آن را
بعنوان اشانتیون به جامعه می بخشد.
روشنفکرو تاثیراتش
بگذارید ابتدا این واقعیت را اثبات
کنیم که زمانی صدای روشنفکران در یک جامعه شنیده می
شود که درآن جامعه حداقل دو شرایط اساسی فراهم باشد،
اول اینکه تصمیم سیاسی به طرف جهان بیرون باز باشد
یعنی تصمیم سیاسی تنها درپشت درهای بسته و با فاصله از
جامعه تولید نگردد واین امکان موجود باشد که از بیرون
خود نیزتاثیر بپذیرد ودوم اینکه مجال حضور انظار عموم
در فرایند مشورت و تصمیم گیری فراهم شود و کانالهای
اثر گذار بر روی این انظار نیز باز باشد. در واقع آنچه
که قدرت روشنفکر را حفظ میکند و فرصت حضور و تاثیر
گذاری را به آن می بخشد آن دو شرط هستند. وقتی که
انظار عمومی نابود گشت در کنارش اولین چیزی که نابود
می گردد قدرت روشنفکران است، وقتی که سیاست در پشت
درهای بسته تولید شد در چنین حالتی نه تنها روشنفکران
بلکه هیچ نیروی دیگر تاثیری نخواهد داشت، اما
براستی آن مکانیزمها چه مکانیزمهایی هستند که از طریق
آنها انظار عمومی خفه می شود و سیاست را در اطاق های
بسته ساکن می کند من در اینجا می خواهم تنها به چند تا
ازاین مکانیزمها اشاره کنم.
اول مکانیزم مرعوب کردن فرد و گروههای
داخل جامعه دوم منوپل کردن اقتصاد و تصاحب معیشت جامعه
یا اینکه تبدیل جامعه به کارمند در خدمت جریان سیاسی
حاکم سوم منوپل کردن رسانه و ابزارهای دیگر ابراز
افکارو دیدگاه اجتماع از طرف خودش و چهارم وجود لشکری
از روشنفکران بازیچه که هم مورد بازی قرار می گیرند و
هم خود آنها نیز همه چیز را به بازی می گیرند (روشنفکر
بازیچه عبارتی است که از متفکر آمریکایی نوام چومسکی
گرفته شده) این لشکراز بازیچه و بازیگر باعث نابودی هر
گونه سوال جدی وبی ارزش جلوه دادن هر مسئله واقعی
میشوند، به گونه ای که کار اینها باعث می شود که انظار
عموم از آن قدرت روشنفکری محروم گردد که جا دارد
کاتالیزور یک پروسه انتقادی - اجتماعی مهم و حیاتی
باشد.
مشکل اساسی شرایط موجود ما در رابطه
با روشنفکران به همان اندازه که مشکل بود و نبود آنها
است بنا به تعریفی که در اینجا از روشنفکر ارائه شد در
همین حال مشکل جا یگاه و اثر روشنفکران در جامعه ایران
بطور کلی و جامعه سیاسی ایران بطور خاص است، یکی از
مشکلات بزرگ واقعیت موجود ما در حال حاضر در این است
که ما نیروی اجتماعی و سیاسی آنچنانی را نداریم که
روشنفکری و اندیشه یکی از اصول تاسیس قدرت سیاسی و
فرهنگی و اجتماعی خودش باشد. در جهان ما روشنفکری در
پروگرام هیچ کدام از نیروهای اجتماعی و سیاسی لحاظ
نگردیده است، جامعه سیاسی ما فقط به روی روشنفکران
بسته نیست بلکه بروی روشنفکری نیز بسته است، با اینهمه
گاها در بعضی از مکانها و مراکز مشخص روشنفکران حضور
دارند اما آن واقعیت موجود سیاسی که در آن بسر می برند
از آنها هیچ طرح روشنفکری را طلب نمی کند بلکه آنها را
بعنوان فرد می خواهد تا در کنار یا در درون جریان
سیاسی حاکم بصورت فرمالیته حضور داشته باشد، جریان
سیاسی حاکم مایل است که روشنفکران در داخل اداره و
موسساتش یا در درون آن مدلهایی که جریان حاکم خواستار
ایجاد آنها است حضور و موقعیتی داشته باشند، او می
خواهد روشنفکران در داخل نقشه اش ذوب شوند و در میان
خود و آن نقشه و مدلها که جریان سیاسی حاکم حامل آن
است هیچ فاصله ای انتقادی بجای نگذارند. در واقع جریان
سیاسی حاکم میخواهد که روشنفکران به نسخه ای کاربونی و
فتوکپی خیلی ناواضح از شخصیت های سیاسی تبدیل شوند،
اما همه ما می دانیم که این فرایند یک فرایند محال است
و امکان ندارد که سیاسی و روشنفکر به یک چیز بدل
گردند. قطع نظر از این خواست جریان سیاسی حاکم تفاوتی
عمده میان شخصیت سیاسی و شخصیت روشنفکر وجود دارد
همانگونه که تفاوت عمده میان وظایف هر کدام از آنها
وجود دارد، انسان سیاسی انسانی است که وظیفه عمده اش
فعالیت در میان مردم به منظور سازماندهی و توجیهات و
جلب توجه به خود است اما وظیفه روشنفکر به طور عمده
عبارت است از تحقیق و پژوهش میان اندیشه و متد و
تئوریهای گوناگون، شخص سیاسی به دنبال این نیست که
ببیند که آیا بنا به معرفت و متد و فلسفه یک
اندیشه صحیح است یا نه؟ وی در درجه اول به این توجه می
کند که آیا چند نیرو و جریان اجتماعی و افراد متنفذ و
قدرتمند از آن اندیشه جانبداری می کنند در حالی که
موضوع اصلی نزد روشنفکر موضوع صحت و صقم فکرو عقیده و
متدهاست بدون اینکه در این فکر باشد چه تعداد مردم از
آن فکرو عقیده و متد پشتیبانی می کنند، بدون تردید این
اتکتها به هیچ وجه اتکت های مطلق نیستند چون همواره
تعداد زیادی از فعالین سیاسی متمایل به فعالیت
روشنفکری و فعال روشنفکری متمایل به فعالیت سیاسی وجود
دارند اما آنچه من در اینجا مطرح می کنم تلاش برای از
هم گسستن دو گروه سوسیولوژی و دو نقش اجتماعی متفاوت
است که جامعه به هردوی آنها تا حد فوق العاده ای نیاز
دارد، وظیفه شخص سیاسی عبارت از آرام کردن و مطمئن
کردن مردم است، او می آید تا به ما بگوید مادامیکه او
حضور دارد و دارای قدرت است پس جهان و روابط و جامعه
در حال عقب نشینی هستند، اما نقش روشنفکر ایجاد تردید
است نسبت به آن آرامشی که سیاسی ها به ما ارزانی می
دارند مخصوصا در کشوری که همواره بر لب پرتگاه قرار
گرفته باشد البته این نظر به معنی فاصله انداختن و
دور کردن مردم نیست از جریان سیاسی حاکم آن تفسیری که
ممکن است منطق جریان راضی و ناراضی برای این گفتار
من مطرح کنند نه اینگونه نیست بلکه این کلمات
تلاش برای مطرح ساختن یک نوع آگاهی است تا نگذارد که
قدرت به صورتی ناعادلانه و تبهکار مورد استفاده قرار
بگیرد، چون هر اندازه مردم آگاه ومنتقد باشند وهر
اندازه روشنفکران مردد و با تردید زندگی کنند به همان
اندازه کیفیت فعالیت سیاسی و روش کارکرد سیاسی کاران
جدی ترو مسئولانه ترو به این ترتیب بهتر می شود و از
این زاویه است که فکر می کنم یکی از کارهای مهم
روشنفکر ایجاد تردید در همه آن مسائلی است که بنظر می
رسد قابل تردید نیستند، مثلا در حالی که یک
بنیادگر دینی مذهبش را به عنوان کشور آخرین یقین می
شناسد و یک سیاسی نیز برنامه حزبش را به عنوان آخرین
ابزار ایدال ها می داند دقیقا در این حالت وظیفه
روشنفکر تلاش بر ایجاد تردید به هر دوی این مطلق گرایی
هاست تا فضایی بازتر درمقابل آزادی وحقیقت باز نماید
یا مثلا در حالی که یک روش نوشتن، یک گونه مشخص
استاتیک و لذتی خاص لذتها خودشان را آخرین و یگانه
گونه و یگانه لذت می دانند، وظیفه روشنفکر دفاع
کردن از به پایان نرسیدن شیوه و روشهای تعبیرو اظهار
کردن گونه های لذت و مرزهای استاتیک است، خلاصه همچنان
که نویسنده ایتالیایی انتنیو تابوشی می گوید در حالی
که دانشمندان دین و دیکتاتورها و همه آنهایی که معتقد
به فکر شمولی و منبع وجود کمال مطلق هستند وظیفه
روشنفکر این است که در وجود نظریه ی شمولی و کمال طلبی
تردید کند.
از طرف دیگر به همان اندازه که
روشنفکر مشغول تولید معرفت و معنا است به همان اندازه
نیز مشغول ایجاد کردن یک فضای آزاد است، معنا ها و
معرفت ها تغیر می کنند آنچه که بایستی همواره لا یتغیر
باقی بماند تو لید فضا و شرایطی است که همیشه معنای
جدید در آن مطرح شود شرایطی که هیچ شخص و جریانی
تحت عنوان هیچ حقیقت مطلقی نتواند آن را تصاحب کند، جا
دارد که در اینجا به این واقعیت نیز اشاره کنیم که در
پایان قرن نوزدهم درغرب اصطلاح روشنفکر چون اهانت و
فوش بنظر رسیده است، در آن دوران هیچ کس نخواسته از وی
بعنوان روشنفکر نام برده شود چون روشنفکر به کسی گفته
شده که هیچگونه التزام اجتماعی نداشته است، در آن
دوران صفت روشنفکر بمثابه برچسب و لکه دار کردن بوده و
این لقب را به کسانی می دادند که مدعی گره گشایی از
مشکلات بزرگ و پیچیده جهان بوده اند و تحت عنوان
حقیقت، پیشرفت و قدرت عقل حرف زده اند و چنین انگاشته
اند که هر کس تحت این عناوین اظهار نظر کند کسی را
استثمار نمی کند و نژاد پرستی و تبعیض اجتماعی و
مخالفت با قوم و ملت گرایی و مذهب گرایی بخشی از تعامل
و تفکرو تأملش نمی شود، در حالی که از طریق بکارگیری
عقل برای حل مسائل تلاش کردن سودو منفعت فردی یا گروهی
کسی را تأمین نمی کند بلکه فقط سعی می شود که قدرت به
گونه ای ناروا بکار گرفته نشود چون روشنفکران
پرنسیپهای پیشرفت، عقلگرایی و حقیقت را به یک محدوده
ملی خاص گره نزده اند بلکه فکر می کنند که این
پرنسیپها پرنسیپ جهانی هستند و روا نیست که به اسم وطن
و ملت و سود و منافع های شخصی نادیده گرفته شوند بنابر
این اولین اتهامی که به روشنفکران آن دوران وارد کرده
باشند اتهام خیانت به کشور بوده است، فیلسوف هلندی
لوله ناوته(1) در این باره می گوید: روشنفکران از همان
آغاز به این متهم شده اند که کشور و وطن خود را دوست
ندارند. ابتدای این اتهام نیز به محاکمه امیل زولا و
چند روشنفکر دیگر فرانسوی در دفاع از آن افسر یهودی
برمی گردد که گویا به ملت فرانسه خیانت کرده است، امیل
زولا و دوستانش دفاع سرسختانه ای
را از این
افسر به عمل آوردند در حالی که بیشتر قریب به اتفاق
مردم جامعه فرانسه آن افسر را خائن و ناپاک شمرده اند،
تعاریف ایجابی و مثبت اصطلاح روشنفکران بعدها شکل می
گیرد تا به جایی می رسد که در روند شکوفایی و پیشرفت
خود به تعاریفی رسیده که روشنفکر را به عنوان نجات
دهنده معرفی کرده است، بدون تردید روشنفکران نه نجات
دهنده هستند و نه می توانند آن نقش را به عهده بگیرند
آنکه می باید نجات دهنده باشدخود جامعه است، در بهترین
حالت روشنفکران ابراز کننده وجدان اجتماعی جامعه ای
مشخص هستند و همان گونه که ژان پل سارتر می گوید
خودشان را سرگرم مسائلی می کنند که ارتباطی به آنها
ندارد.
ما بایستی این واقعیت را همواره در
نظر داشته باشیم که روشنفکر آمپول یا داروی معینی را
بر ضد خیانت، دیکتاتوری، اصول گرایی، فساد اداری، بی
قانونی، استثمارو قتل عام زنان، بیعدالتی نسبت به
کودکان و سالمندان، رابطه نامتعادل میان زن و مرد،
کاریزما، روح عشایری، تبدیل موسسات عمومی به جریانی و
دولتی وتجزیه ملت ندارد روشنفکر همانگونه که ریجیس
دوبریه می گوید: صدایی یا در بهترین حالت فریادی
است که جا دارد شنیده شود یا نشود شاید مهمترین
تفاوت میان جوامع مختلف در این است که بعضی جوامع
فریاد روشنفکران را می شنوند و بعضی دیگر هیچ شرط
شنیدن چنین فریادهای را در خود ندارند، در جهان ما
مجموعه ای توهم مشخص نسبت به کار روشنفکرو موضع
روشنفکران مطرح است، آنهایی که می خواهند روشنفکران
بطور مستمر در همه مناسبات و حوادث و جشن و عزایی حضور
داشته باشند کم نیستند و حتی اگر برایشان میسر شود
وظایف پلیس، اطلاعات، تامین اعتبارو تعین تعطیلات و
تفریح ها را نیز به دوش آنها می اندازند و این حضور
همه جانبه روشنفکران را نیز به گونه ای از انقلابی
بودن و التزام آنها بشمار می آورند پس از همه آنها
درخواست می شود که هر کس به نسبت خودش در این موارد
انجام وظیفه کند، اما به نظر من روشنفکر محکوم نیست به
اینکه همواره و در هر شرایطی نسبت به همه آن چیزهایی
که در زندگی روزمره یک جامعه اتفاق می افتند موضع
انقلابی و اخلاقی داشته، چون هیچ کس نمی تواند دارای
این همه موضع و حضور همه جانبه باشد و در عین حال نیز
روشنفکر باقی بماند، پس در اینجا همصدا با دوبریه می
گویم: روشنفکر بایستی در اطاقش بنشیند و کار کند و فقط
زمانی بیرون بیاید که یا شهرآتش می گیرد یا مسائل خیلی
ذاتی به زیر سوال می روند، بدون تردید من در اینجا
هدفم این نیست که بگویم که روشنفکر نباید موضع داشته
باشد ودر رقابت و کشمکش های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی
شرکت کند، نه من هرگز چنین حرفی را نخواهم زد و این
نظر را تائید نمی کنم اما تا حد زیادی موضع اصلی
روشنفکران را در نوشتن و تولید عقلی و انتقادی و
ابتکاری آنان می بینم نه در شرکت یا عدم شرکت آنان
درهر تظاهرات و مناسباتی، موضع روشنفکر تا حد بسیار
زیادی متکی به ابداع و دفاع کردن آنان از آن جهانی است
که دوباره در آثارش باز تولیدش می کند، جهانی که در آن
تعریف انسان و تعریف زندگی زیبا تر و وسیعتر و انسانی
تر تصویرمی شود، بدون تردید همانگونه که کار روشنفکر
آن نیست که همواره همچون یک فعال سیاسی در خیابان ها
حضور داشته باشد و مردم را به اعتراض ترغیب و تشویق
کند به همان اندازه نیز کارش آن نیست که همواره در
اطاقش بنشیند و بر روی قلم و کتابش چرت بزند، روشنفکر
به خیابان می رود اما وقتی می رود که احترام زندگی و
کرامت و عزت انسان در معرض تهدید و پایمال شدن قرار
بگیرند، وقتی نیرویی از نیروها، ایدالوژیی از میان
ایدالوژیها و تحلیلی از میان تحلیل ها می خواهد که
دیگری را خفه و ساکت کند و از طرف همه و بعنوان وکیل
مدافع همه صحبت کنند، وقتی که به مسائل ذاتی خراش وارد
می شود و زخمی می گردند یا در معرض تهدید زخمی شدن
قرار می گیرند آنگاه روشنفکر نیز همچون همه به خیابان
می آید، اما حتی در آن حالات نیز همانگونه که دوبریه
می گوید شرکت روشنفکران یک حضور سمبلیک است و آنها
هیچگاه نمی توانند به مانند آن فعالین سیاسی شروع کنند
که همواره مشغول سازماندهی راهپیمایی و جمع آوری امضاء
و ارسال نامه های مستمر هستند جهت ابراز اعتراض و
ناراضی بودن دوبریه راست می گوید که یک تضاد بزرگ
میان شخصیت فرد انقلابی با شخصیت فرد روشنفکر وجود
دارد، انسان یا اینکه مرتبا در خیابان است و راهپیمایی
و کار عملی و مشخص و بدیهی انجام می دهد یا در
کتابخانه خودش مشغول نوشتن و تحقیق و فعالیت
فکری و اندیشمدارانه است و از اینجاست که آن جامعه ای
که روشنفکرانش همواره مجبورند به خیابان بروند و در
راهپیمای ها شرکت کنند جامعه ای مریض و نا سالم است،
جامعه ای است که در آن بطور روزمره ارزشهای ذاتی حفظ
زندگی و حفظ عزت انسان پایمال و نابود می گردند، و
اینجاست که بایستی حضور روشنفکران در تظاهرات بعنوان
پدیده ای مثبت به نظر نرسد یعنی بمثابه التزامی که
بعدها مایه افتخار کردن شود، برعکس بایستی این مسئله
مایه یک شرمساری بزرگ و یک ناامیدی عمیق گردد، بله
تفاوت میان شرکت روشنفکران و شرکت فعالین سیاسی در
تظاهرات و اعتراضات اجتماعی، دقیقا در این نکته تجلی
می یابد، وهم در اینجا بایستی این واقعیت را نیز در
نظر گیریم که جامعه در هر شرایطی به همان اندازه که به
فعال اجتماعی و سیاسی نیازمند است همان قدرهم نیز به
کار تحقیقی و مطالعه و تحلیل و بررسی روشنفکران
نیازدارد، از طرفی دیگر با توجه به نظر دوبریه نبایستی
بررسی های عقل مدار انتقادی را بعنوان مهمترین وظیفه
روشنفکران با آن غریزه انقلابی گری که شاید در ذات هر
کدام از ما موجود است را اشتبا ه گرفت، چون روشنفکر
کسی است که اجازه نمی دهد که این دو کانال با هم قاطی
شوند درحالی که هیچکدام از آنها را نیز انکار نمی کند،
به عقیده من در شرایط امروز جامعه ایران به همان
اندازه که به فعال سیاسی نیازمندیم به همان اندازه نیز
به روشنفکر عقل گرا نیازداریم.
اما اینکه نسبت به این جهان کنونی که
جامعه ما در آن نفس می کشد امیدوارم یا ناامید؟ می
گویم که هم امید و هم ناامیدی بخش جدایی ناپذیر خود
زندگی هستند، برای اینکه روشنفکران بتوانند بنویسند و
بتوانند با پشتکار پیشرفت نمایند بایستی یک پایشان در
جهان امیدها و پای دیگرشان در جهان یاس و ناامیدی قرار
بگیرد، تکه ای از روحشان در مملکت خوش بینی سیروصفا
نماید و تکه دیگر آن نیز غرق یاس و ناامیدی گردد هم
امیدواری بسیارو هم ناامیدی بسیار انسان را منحرف می
کنند، زندگی چیست بجز اینکه سفری مستمر باشد از
امیدواری به سمت ناامیدی و از ناامیدی نیز به سمت
امید؟
|