مقاله‌


آیا علم نوعی دین است؟ 

مدتهاست که به این فکر هستم که در این باره متنی بنویسم. اما متأسفانه اموری که در مقالات بعدی راجع به آن مفصلاً حرف خواهم زد مانع از اینکار بود تا اینکه برحسب اتفاق با سخنرانی آقای دکتر مهدی گلشنی در سایت باشگاه اندیشه برخورد کردم. البته سخنرانی ایشان درباره ارتباط بین دین و علم بوده است. من در این مقاله نه تنها نظرات ایشان را به نقد می­کشم، بلکه سعی من بر این خواهد بود تا آموزه­ای را که دین و علم را از یک سنخ می­پندارد نیز به نقد بکشم.

در ابتدا به سخنرانی آقای گلشنی می­پردازم که در شماره 16-17 فصلنامه حوزه و دانشگاه درج شده است. این سخنرنی را در سایت باشگاه اندیشه هم می­توانید ببینید. (http://bashgah.net/pages-6642.html)

قسمت اول: نقد سخنان آقای گلشنی

ایشان سخنان خود را با بحثی درباره سابقه تاریخی پدیده­ای به نام "اسلامی­ کردن دانشگاها" آغاز می­کنند. ایشان فوراً از بحث اسلامی کردن دانشگاه به بحث ارتباط بین دین و ایمان جهش می­کنند که به نظر من این دو مقوله خود مباحثی جداگانه­اند. یعنی ممکن است که ما به این نتیجه برسیم که علمن با ایمان دینی ارتیاطی داشته باشد، هنوز استدلال نکرده­ایم که این ایمان مزبور ایمان به اسلام است. از این نکته که بگذریم ایشان با ارجاع به یک استاد مجهول­الهویه دانشگاه تهران این سوال را در دهان این شخص مجهول­الهویه می­گذارند که "نمي‏دانم دين و ايمان داشتن استادي كه مي‏خواهد فيزيك درس بدهد چقدر مهم است؟" راستش بعد از خواندن تمام این مقاله من هنوز انتقاد آقای گلشنی به این سوال رادرک نکرده­ام. بیائید ببینیم ایشان چگونه به این سوال پاسخ داده­اند. اولین گام پاسخ این است که این بحث در خیلی از دانشگاهها به عنوان یک رشته دانشگاهی مطرح است. به عنوان مثال ایشان می­گویند که "در سال اخير دانشگاه ليدز انگلستان مركز مطالعات ميان رشته‏اي در مورد تعامل علم و دين را تأسيس كرده است و از يكي دو ماه پيش دوره فوق ليسانس علم و دين را ارائه كرده و دانشگاه باستون (Boston)در آمريكا دوره دكتراي علم و دين و فلسفه را اعلام كرده است، ..." تمام این حقایق درست. اما جناب آقای گلشنی به عنوان یک فیزیکدان اگر دغدغه تحقیق بر روی “Free Energy” را صدر کار خود قرار می­دادند بیشتر برای مملکت مفید بود. یکی نیست از ایشان بپرسد خوب دانشگاههای غربی خیلی کارهای دیگر هم می­کنند، آنها شتاب دهنده هم می­سازند. آنها تحقیقیات فضائی هم دارند. آنها برروی منابع جدید و ارزانتر انرژی هم تحقیق می­کنند. چرا از بین این همه شما این یکی را برگزیده­اید. این سوال یک سوال ساده نیست و برای اتهام زدن مطرح نشده است. بلکه یک بحث اساسی است که اهمیت ان در قسمت دوم مقاله مشخص خواهد شد. نکته مهم اینکه تئوری جدائی روشهای علمی و دینی اصلاً توجیهش را از این نمی­گیرد که چه کسی از آن دفاع کرده است یا نه؟ چه کسی گفته است که هر کار که غرب انجام داد درست است که ایشان در ادامه به ارائه کلی سمینار در این باره می­پردازند؟ به نظر من گفتن اینکه ما می­توانیم علم دینی داشته باشیم حرفی بی­منطق و بدون پشتوانه است، حتی اگر این جمله را اینشتین گفته باشد، اگر گفته باشد. در ادامه در این مقاله ارجاع به حرفهای این آن است که این عبارتها را تأیید می­کنند. اما باید گفت که ایشان آگاهانه یا ناآگانه سوء استفاده­های هم از گفته­های افرادی مثل اینشتین کرده­اند. به عنوان مثال اینشتین این جمله را گفته است که " علم بدون دين لنگ است؛ دين بدون علم كور است" اما او همچنین گفته است که به هیچ خدائی شخص وار (خداوی که با بندگانش حرف می­زند، عذاب می­دهد، بهشت دارد، به دعاها پاسخ می­دهد) اعتقاد ندارد. در این باره به کتاب داوکینز به نام “The God Delusion” و ترجمه فارسی آن که اخیراً در سایت " www.secularismforiran.com" قرار گرفته است مراجعه کنید[i]. در ادامه نقل قولهای بی­شماری از اینگونه را ذکر می­کند؛ بعنوان مثال از قول " آقاي هايزنبرگ (Heisenberg)كه يكي از ستارگان درجه اول فيزيك جهان در قرن حاضر بود مي‏گفت:

شما اين كار را ادامه ندهيد و متوقف كنيد؛ زيرا او با ايده تجزيه‏پذيري نامحدود ماده بر اساس زمينه‏هاي فلسفي مخالف بود و چون فرد خيلي مهمي بود براي چند سالي ساختن دستگاههاي شتابدهنده توليد كننده ذرات بنيادي پرانرژي را متوقف كرد؛ يعني پيشفرضها مي‏تواند حتي در مقام گردآوري تأثير بگذارد.

خوب این مثال بسیار زیباست. برای اینکه دقیقاً همان چیزی را نشان می­دهد که ما می­خواهیم؛ تأثیر مخرب پیش­فرضهای متافیزیکی. من نمی­دانم آقای دکتر گلشنی موقعی که این مثال را ذکر می­کردند حواسشان بوده است که این مثال برعلیه خودشان است یا نه.

در بحثی راجع به حیات می­گوید:

نمونه سوم، مسئله حيات است كه كساني امثال داكينز و اتكينز Atkins چيزهاي كاملاً مكانيكي فرض مي‏كنند و فكر مي‏كنند كه همين تحولات فيزيكوشيميايي مي‏توانند مسئله حيات را توضيح دهند.

 اما

در مقابل بعضي ديگر معتقدند كه مسئله حيات و مسئله شعور بسيار پيچيده‏تر از آن است كه با فيزيك و شيمي توضيح داده شود. من به ياد ندارم كه در بيست سال پيش در ميان فيزيكدانان يا شيميست‏ها كسي بوده باشد كه به چنين قولي معتقد باشد، ولي در سالهاي اخير دانشمندان بسيار برجسته را مي‏بينيد كه مي‏گويند مسئله شعور با علم فعلي قابل توضيح نيست. ويگنر، فيزيكدان درجه اول قرن حاضر و برنده جايزه نوبل، مي‏گويد: "من هنوز مطمئن هستم كه حيات يك پديده بنيادي است كه كاملاً خارج از اهتمام فعلي فيزيك است

يا پنروز كه از اساتيد برجسته و طراز اول دانشگاه اكسفورد، است بر اين باور است كه مسئله شعور را نمي‏توان با فيزيك كنوني توضيح داد و بايد برويم سراغ يك رياضيات غيرالگوريتمي كه كاملاً از مقوله‏اي ديگر باشد.

در همه این جملات تا اینجا عبارتهائی نظیر "کنونی" و "فعلی" را پررنگ کرده­ام تا ببینیم که منظور اصلی گویندگان این جملات چیست و آقای گلشنی در چه راستائی ار آنها استفاده می­کنند. اینکه امری را با فیزیک فعلی نمی­توان توضیح داد یک بحث است، و این ادعا که علی­الصول نمی­توان پدیده­ای را با فیزیک توضیح داد بحثی دیگر. و ادامه سخنان او می­خوانیم «او به طريق رياضي استدلال مي‏كند كه نمي‏توان شعور را با كامپيوتر پيشرفته مقايسه كرد. شعور از مقوله ديگري است.» خیلی جالب است. به طریق ریاضی استدلال می­کند که شعور از مقوله «دیگری» است. این کلمه «دیگر» بسیار مهم بوده و نقطه کلیدی این سلسله از مباحثات من خواهد بود.

در ادامه بازهم می­خوانیم:

اينها مي‏گويند شما ابزار بروز حيات را كشف كرده‏ايد، اما اين به معناي آن نيست كه بتوانيد غير از آن را نفي كنيد. يكي از دانشمندان مثال خوبي زده است. او مي‏گويد شما فرض كنيد خبر نداريد كه دستگاه فرستنده‏اي در تهران امواجي را مي‏فرستد، مي‏آييد يك ترانزيستور، يك خازن و تعدادي چيزهاي ديگر را كه در يك راديوي ترانزيستوري وجود دارد برمي‏داريد و به شكل خاصي به هم وصل مي‏كنيد و راديوي ترانزيستوري آماده مي‏شود و شما آن را روشن مي‏كنيد و صدايي را مي‏شنويد و فكر مي‏كنيد كه اين صدا از خود اين راديوست. البته اگر اين راديو خراب شود شما صدا را نمي‏شنويد؛ زيرا براي شنيدن صداي دستگاه فرستنده اين ابزار لازم است.» مثال این رادیوی ترانزستوری بسار جالب است. مهم نیست که این مثال توسط یک فوق تخصص دانشگاه آکسفورد مطرح شده یا یک چوپان بی­سواد. این مثال مثالی بسیار بد بوده و از یک درک بسیار بچه­گانه فلسفی از جهان پیرامون ناشی می­شود.

نکته اول اینکه "آیا بدون شناخت امواج و طرز کار آنها می­توان دانست ترانزیستور چیست و چگونه آن را می­توان به کار برد؟" ما اول طرز کار امواج را آموخته و بعد ترانزیستور ساخته­ایم. من این مثال را به هیچ وجه درک نمی­کنم. در ثانی به فرض اگر هم چنین امری ممکن باشد و آن موجودی را که این ترانزیستور را سرهم کرده تا صداهای آن را بشنود احمق فرض نکنیم به راحتی می­توان پذیرفت که آن موجود می­تواند بفهمد که این امواج از یک فرستنده فرستاده می­شود. کافی است که گاهی بدون نقص قابل آشکار، این به اططلاح رادیو کار نکند، یا اینکه کافی است که این موجود به این امر بیندیشد که چرا با اینکه تغییر قابل مشاهده­ای در ساختار رادیو مشاهده نمی­شود این صداها به ترتیب خاصی تغییر می­کنند. این تحقیق او را به این نتیجه خواهد رساند که اموارج از خارج این جعبه سیاه در حال ارسال می­باشند. نه اینکه فوراً به این نتیجه برسیم که

خوب اين سيستم يك آثاري را بروز مي‏دهد كه در اجزاء آن نبود. اين دانشمندان غيرمعتقد به خدا مي‏خواهند بگويند كه يك سيستم پيچيده خواصي را بروز مي‏دهد كه در مؤلفه‏هاي تشكيل‏دهنده آن نبوده و در فيزيك از اين نوع سيستمها زياد است. پديده حيات هم از همين نوع است، ولي دانشمندان برجسته‏اي را مي‏بينم كه اين را قبول ندارند.

این نتیجه­گیری بسیار جالب است. چگونه ما به این نتیجه رسیده­ایم که یک سیستم پیچیده خواصی را بروز می­دهد که در اجرای آن نیست. اصلاً این حرف یعنی چه که "یک سیستم پیچیده خواسی را بروز می­دهد که در اجزای آن نیست؟" مثلاً آب را به عنوان مثال در نظر بگیریم. این مایع از اکسیژن و ئیدروژن تشکلیل شده است. اکسیژن آتش­زا است و ئیدروژن شدیداً محترق. آب خواصی را دارد که خواض هیچ یک از اجرای آن نیست. بعد؟ باید به این نتیجه برسیم که خواص آب را خداوند مثل اخواج آن رادیوی کذائی به این مایع ارسال می­دارد؟

بحث بعدی ایشان درباره وجود پیش­فرضهای متافیزیکی در علم است. ما به یمن تلاشهای افرادی مثل کوهن و فایرابند امروزه می­دانیم که ساختار علم ما فارغ از پیش­فرضهای متافیزیکی نیست. این کاملاً درست است. ببینیم آقای گلشنی چه می­گویند:

در اينجا فرضيات بسيار مهم و اساسي وجود دارد كه از تجربه به دست نمي‏آيد. مثلاً فرض مي‏كنيم كه قوانيني را كه بطور موضعي و محلي كشف كرده‏ايم به تمام جهان قابل تسري است.

به عنوان مثال:

ما در اينجا عنصر سديم را به صورت گاز تهيه مي‏كنيم مي‏گذاريم جلوي شعله آتش و نورش را پشت اسپكتروسكپ (Spectroscope)مي‏بينم، دو خط زرد در نور آن مشاهده مي‏كنيم. اگر در طيف ستاره ديگري هم اين دو خط زرد را ديديم مي‏گوييم آنجا هم سديم هست و قوانين محلي را به همه جهان تعميم مي‏دهيم و اين از علم كيهان‏شناسي برنمي‏آيد.

 یا بیان دیگری از این پیش­فرضهای متافیزیکی:

براي كار علمي بايد قبول كنيم كه جهاني كه مورد مطالعه علم قرار مي‏گيرد قانونمند است و منظم. اين را نمي‏توان از علم استخراج كرد؛ زيرا ما نيازمند به يك فرض فلسفي هستيم كه "ناشناخته مانند شناخته شده است" و الا هرگز نمي‏توانستيم يافته‏هاي علمي‏مان را تعميم دهيم و فرض كنيم كه تمام بخشهاي واقعيت يكسان است و قابل درك، حتي اگر قابل مشاهده نباشد. ما نياز به مبنايي داريم كه به ما اطمينان دهد كه كشفيات علم را امي‏توان با اطمينان در زمانها و جاهاي مختلف به كار برد. (تأکید از من است)

برای کار علمی نیازی به این نداریم که فرض کنیم که جهان قانونمند است، کافی است که فرض کنیم که جهان هیچ قانونی ندارد، آنگاه این را بیفزائیم که این مائیم که یک سری زبانهای مختلف برای توصیف جهان ساخته­ایم. این مائیم که سعی می­کنیم که ساختار زبانی خود را بگونه­ای پی­ریزی کنیم که به نظرمان برسد که بیشترین همخوانی را با جهان پیرامون دارد. در ضمن بر عکس گفته ایشان و همچنین همتای مسیحی ایشان جناب "پلانتینگا"[ii] ما هیچ اطمینانی به این نداریم که قوانین را می­توان به راحتی بسط داد. من از افرادی که اینطور فکر می­کنند می­پرسم "اگر ما این اطمینان را داشتیم، چرا اولین قانونن علمی را که در تاریخ کشف کردیم با اطمینان به تمام دنیا بسط داده و خیالمان را راحت ن­کردیم؟" واقعیت این است که ما خیالمان از بابت بسط دادن قوانین راحت نیست. برای همین است که دست به آزمون و تجربه می­زنیم. اینکه یک دانشمند با خیال راحت قوانینیش را بسط داده و حتی اطمینان دارد که کارش صحیص است منجر به درستی این امر در ساختار علم نیست. ما همواره این کارا را با تردید انجام می­دهیم. و خود آقای گلشنی هم اذعان دارند که فعالیت علمی یک فعالیت اجتماعی می­باشد. لذا در زمینه فعالیت علمی افراد زیادی حدسهای متفاوتی می­زنند. اینکه یکی از این حدسها تا حدی بهتر از بقیه حدسها است به هیچ وجهی جای شگفتی ندارد. بخصوص اگر در فعالیتهای علمی یک دانشمند منفرد هم نگریسته شود به این نتیجه می­رسیم که یک فرد بارها راههای نادرستی را پیموده یا یک راه جواب داده است. کاملاً مثل یک تنیس­باز حرفه­ای که در تمام مدت عمرش تعداد ضربه­های غلطی که زده بیشتر از تعداد ضربه­های درست است. اما ما به دو دلیل خطاها را فراموش می­کنیم. یکی اینکه حجم بسیار زیادی از این خطاها هرگز گزارش نمی­شود. جامعه علمی به هیچ وجهی مایل نیست بداند که یک دانشمند چند راه خطا را آزموده است. بسیاری از این راههای آزموده­ای که برخطا بوده­اند به همراه سطل زباله به زباله­دانی شهرها ریخته می­شوند (چرک نویسهای شبانه دانشمندان). همه اینها مبنی بر این است که برعکس ادعای آقای گاشنی ما هیچ اطمینانی نداریم. نکته بعدی که ایشان در این باره ذکر می­کنند این است که:

 كاربردپذيري رياضيات در مورد جهان فيزيكي خود حاكي از اين است كه يك عقليت زيربنايي در ساختار جهان به كار رفته است. اين غيرعادي است كه علائم توليدشده در عالم انسان بتواند عميقترين اسرار جهان فيزيكي را كشف كند و به ما قدرتي براي تسلط بر طبيعت بدهد. به نظر مي‏رسد كه نظمي در درون اشياء باشد كه قابل شناخت براي ذهن انسان است. علم بدون اين استعداد انساني براي فهم ساختار واقعيت فيزيكي غيرممكن مي‏بود.

خیلی ساده می­توان همین امر را از زاویه دیگری دید: ما دریافته­های حسی خود را بگونه­ای منظم می­کنیم که با قوانین ریاضی­ای که کشف می­کنیم قابل صورتبندی باشد. لذا دیگر این سوال و جواب که:

يك جواب به اين سؤال كه چرا واقعيت يك نظم ذاتي دارد، اين است كه اين درست وضعيتي است كه اشياء دارند، اما اين استدلال وزنه‏اي ندارد كه موجب اطمينان به جهانشمولي ادعاهاي علم شود. يك جواب اساسي‏تر اين است كه واقعيت اينچنين است كه هست؛ زيرا خداوند جهان را اينچنين آفريد. اين حركتي از رئاليسم متافيزيكي به خداباوري است. در واقع، مي‏توان ادعا كرد كه علم نمي‏تواند در هيچ زمينه ديگري مشروعيت پيدا كند مي‏توان گفت كار علم مستلزم پيشفرضهايي است كه تنها مي‏توان از خداباوري آنها را استنتاج كرد. قطعا تاريخ تكون علم جديد مؤيد اين مطلب است.

محلی از اعراب ندارد. بازهم آقای گلشنی به دنبال اعتماد و اطمینان می­گردند. من نمی­دانم که اگر ما از این امورات مطمئن بودیم چرا دست به آزمون تجربی می­زنیم. ایشان یک لحظه نمی­توانند تصور کنند که برای انجام فعالیت علمی ما نیازی به این پیش­فرضهای متافیزیکی قوی نداریم که با ارجاع به حرف آقای اندره لیده آن را مشروع جلوه دهیم:

آقاي آندره لينده، فيزيكدان درجه اول روسي عصر حاضر كه تئوري جهان خودزا را ارائه داده است و جايي براي خدا قايل نيست، امسال در كنفرانسي در بركلي مي‏گفت: "كل كيهان‏شناسي عميقا متأثر از سنت غربي توحيد است... اين ايده كه ممكن است جهان را از طريق يك "نظريه همه‏چيز" نهايي بفهميم ناشي از اعتقاد به خداي بيگانه است. (تأکید از من است)

جمله فوق را که من روی آن تأکید کرده­ام در چند خط بعد بررسی می­کنم. آقای گلشنی این را نتیجه می­گیرند که:

بنابراين، چيزي كه مورد غفلت كساني است كه اين شبهات را در جامعه ما مطرح مي‏كنند اين است كه علم پشتوانه بسيار قوي متافيزيكي دارد و اين پشتوانه مي‏تواند خداباورانه باشد و جهان را هدفدار و داراي نظام اخلاقي و متكي به خداوند بداند.

بله این حرف درست است که علم از پشتوانه متافیزیکی برخوردار است. اما اینکه این پشتوانه چقدر قوی است خود جای بحث دارد. در یک بحث جدی نباید از آب گل­آلود ماهی گرفت. در ثانی در اینکه آیا این پشتوانه متافیزیکی می­تواند دینی باشد یا نه خود جای بحث فراوان است. ایشان درباره مسئله “Fine Tuning” هم می­گویند که:

 متألهين و فيزيكدانان خداباور اين تنظيم ظريف را نمودي جديد از برهان نظم دانسته‏اند، برهان نظم در سطح بالاتري كه خدشه‏هاي دارويني به آن وارد نيست و در واقع اين تنظيم ظريف را يك تعبير خداباورانه كرده‏اند؛ يعني اين تنظيم به اراده خداوندي صورت گرفته است، ولي غيرمتالهين و خداستيزان دنبال تعبيرهاي ديگر رفته‏اند، اما تعبيرهايي كه اينها دنبالش رفته‏اند همان‏قدر متافيزيكي است كه تعبير متألهان متافيزيكي بود.

اینکه ایده "نظریه همه چیز" ناشی از اعتقاد به خدای یگانه است حرفی گزاف بیش نیست. آقای گلشنی می­دانند که در الکترومغتاطیس قضیه­ای داریه به نام قضیه "هلم­هولتز". این قضیه در واقع بیان شرایط مرزی است. باین ساده این قضیه که آن را از استادم آقای "هایک قولتوقچیان" آموخته­ام این است که "مهم نیست جواب مسئله را از کجا آورده­ایم، مثلاً ممکن است که آن را از جیب­مان در آورده باشیم. چیزی که مهم است این است که شرایط مرزی مسئله درباره جوای مذکور صادق باشد." در همین راستا با فرض اینکه این ایده را از ایمان دینی هم گرفته باشیم، اصلاً مهم نیست. مسئله مهم در علم اصلاً مقام کشف نیست. مسئله مهم در اینجا مقام توجیه است. لذا مهم این است که ایده "تئوری همه چیز" در ساختار علمی چونه توجیه می­شود. این امر در دین با ایمان برگزار می­شود و در علم براساس دلایل بین­الذهانی درباره آن قضاوت می­شود. در این باره در مقالات بعدی در همین مورد حرف خواهم زد. در واقع اصل مطالبی را که من قصد بیان کردن آنها را دارم از اینجا آغاز می­شود. برای پرداختن به بحث من استدلالات آقای گلشنی را در یک خط منظم پی­گیری می­کنم.

پی­گیری استدلالات آقای گلشنی

1-      علم از پشتوانه متافیزیکی برخوردار است.

2-      پشتوانه­های متنافیزیکی علم قوی هستند، به همان قوت پشتوانه­های متافیزیکی دینی.

3-      علم می­تواند از پشتوانه­های متافیزیکی دینی استفاده کند.

4-      علم می­تواند از پشتوانه متافیزیکی دین اسلام استفاده کند.

اکنون به بحث راجع به تک تک این موارد می­پردازم.

1-      علم از پشتوانه متافیزیکی برخوردار است.

به قول معروف که "بر منکرش لعنت". فکر نمی­کنم که امروزه کسی باشد که وجود پیش­فرضهای متافیزیکی در علم را نقض کند، اما اینکه آیا این پیش­فرضها تا چه اندازه قوی هستند، اینکه آیا آنها با پیش­فرضهای متافیزیکی دینی از یک سنخ هستند سوالاتی هستند که نه تنها آقای گلشنی که تا جائی که بنده اطلاع دارم هیچ کسی به طور جدی به آنها نپرداخته است. برای وارد شدن به بحث یکی از پیش­فرضهای منافیزیکی علم فیزیک را که آقای گلشنی هم به آن پرداختند در نظر می­گیریم: "همگنی و همسانگردی فضای فیزیکی". بیائید ببینیم این پیش­فرضها به واقع چه می­گویند.

همگنی فضای فیزیکی: این اصل اعلان می­دارد که در حل یک مسئله فیزیکی مهم نیست که دستگاه مختصات را در کدام نقطه از فضا قرار دهید. البته هر دانشجوی متوسط رشته فیزیک هم می­داند که نصب دستگاه مختصات در حالتهای خاصی حل مسئله را ساده­تر می­کند، اما این را هم می­داند که ان امر برای حل یک مسئله به هیچ وجه اهمیتی بیشتر از یک راهنمای ساده کننده ندارد. از طرفی تمام جوابهائی که در تمام دستگاههای مختصات بدست آمده­اند به یکدیگر قابل ترجمه­اند. این اصل به ما کمک می­کند که از راه دور با هم ارتباط برقرار کنیم. بدین­طریق این اصل یک اصل دلبخواه نیست که ما اصرار بر حفظ آن داشته باشیم. اینکه آیا این اصل قابل نقض است یا نه مسئله­ای است که در ادامه به آن می­پردازم.

همسانگردی فضای فیزیکی: این اصل هم بیان می­دارد که در هر نقطه مفروض که دستگاه مختصات را قرار دادیم، پاسخ مسئله مستقل از انتخاب جهتهای محور دستگاه مختصات ما است. کلیه توضیحات دیگر در این مورد کاملاً نظیر آنچه است که در بالا به آن اشاره شد.

از طرفی این اصول نتیجه کاربرد قوانین ریاضی در فیزیک است. این اصول به سادگی می­گویند که اگر می­خواهید جهان فیزیکی را با قوانین ریاضی فرمولیزه کنید باید این اصول را بپذیرید.

مسئله بعدی این است که آیا این اصول را می­توان نقض کرد؟ ببینیم که نتیجه نقض این اصول چه است. اگر این اصول را نقض کنیم دیگر نمی­توانیم راجع به جهان حرف بزنیم. آقای گلشنی این دو را به عنوان پیش­فرضهای متافیزیکی علم فیزیک مطرح می­کنند، و بعد به پیش­فرض متافیزیکی قابل شناخت بودن جهان می­پردازند بدون اینکه اشاره کنند که این دو دسته پیش­فرض در واقع یکی هستند. وقتی که برای راحتی محاسباتمان فرضهای ریاضی همسنگردی و یکنواختی فضای فیزیمکی را پذیرفتیم، در نتیجه می­توانیم قوانین فیزیکی را به تمام جهان بسط دهیم، مگر اینکه تجربه خلاف آن را ثابت کند. این عبارت اخیر حرفی است که آقای گلشنی هیچ اشاره­ای به آن نمی­کنند. ما قوانین را به تمام عالم بسط می­دهیم، مگر اینکه تجربه خلاف آن را ثابت کند. و همانطوریکه بارها در تاریخ علم شاهد آن بوده­ایم همیشه تجربه خلافآن را ثابت می­کند. همین امر انگیزه ماست برای یافتن تئوری­های جامع­تر. این امر انگیزه اصلی ما برای یافتن “Theory Of Everything” است، نه ایمان به خدای یکتا. در این باره جلوتر بحث خواهم کرد. اما هنوز پاسخ این سوال که آیا این پیش­فرضها قابل نقض هستند یا نه داده نشده است. من در اینجا با مقدمه­ای وارد بحث بعدی می­شوم که در آنجا به این سوال پاسخ خواهم داد. مسئله اساسی این است که این پیش­فرضها به ما کمک می­کنند تا مسائل فیزیکی را حل کنیم. مسئله اساسی در علم فیزیک این است نقض پیش­فرضهای آن از قوانینی تبعیت می­کند که در مجموع نه تنها به بدنه علم فیزیک ضربه نمی­زند بلکه آن را بالنده­تر می­سازد.

2-     پشتوانه­های متافیزیکی علم قوی هستند به همان قوت پشتوانه­های متافیزیک دینی.

برای پرداختن به بحث، دوباره عبارت آقای گلشنی را که درباره “Fine Tuning” بیان کرده­اند نقل می­کنم:

متألهين و فيزيكدانان خداباور اين تنظيم ظريف را نمودي جديد از برهان نظم دانسته‏اند، برهان نظم در سطح بالاتري كه خدشه‏هاي دارويني به آن وارد نيست و در واقع اين تنظيم ظريف را يك تعبير خداباورانه كرده‏اند؛ يعني اين تنظيم به اراده خداوندي صورت گرفته است، ولي غيرمتالهين و خداستيزان دنبال تعبيرهاي ديگر رفته‏اند، اما تعبيرهايي كه اينها دنبالش رفته‏اند همان‏قدر متافيزيكي است كه تعبير متألهان متافيزيكي بود. (تأکید از من)

آیا واقعاً "تعبيرهايي كه اينها دنبالش رفته‏اند همان‏قدر متافيزيكي است كه تعبير متألهان متافيزيكي بود". بیائید به عنوان یک مثال آموزنده یکی از پیش­فرضهای متافیزیکی فیزیک ارسطوئی را در نظر بگیریم؛ "جهت مرجح در فضا"[iii]. فایرابند در فصل چهارم جلد اول کتابش[iv]  "واقعگرائی، عقلانیت و روش علمی" بارها و بارها از مثال “Pair ‘Up-Down’” به عنوان یک نمونه از پیش­فرضهای متافیزیکی حاکی از جهت مرجح فضا در فیزیک ارسطوئی استفاده می­کند تا نشان دهد که این پیش­فرض متافیزیکی یکی از آن پیش­فرضهائی است که در فیزیک نیوتنی نقض می­شود. مقصودم از ذکر این مثال این است که دو نتیجه خیلی عمده بگیرم. نتیجه اول و البته کم­اهمیت­تر من این است که "بله ممکن است که هر پیش­فرض متافیزیکی­ای را نقض کرد". ما در تاریخ علم بارها شاهد این امر بوده­ایم که واضح­ترین پیش­فرضهای منتافیزیکی زمانه به چالش گرفته و بارها هم به واقع نقض شده­اند. نمونه اخیر که در قرن گذشته شاهد آن بودیم نقض پیش­فرض متافیزیکی مطلقیت فضا و زمان فیزیک نیوتنی توسط نسبیت عام اینشتین بوده است. من نمی­دانم فیزیکی که در آن فرض همسانگردی و یکنواختی فضای فیزیکی نقض شود چه فرمی خواهد داشت، اما این مسئله اصلاً مهم نیست. بسیاری از دانشمندان قرون وسطی هم نمی­توانستند تصور کنند که فیزیکی که پیش­فرض جهت مرجحه فضا را نقض کند چه فرمی خواهد داشت. اما به محض اینکه این فرم کشف می­شود، اگر به اندازه کافی قانع­کننده باشد نمی­توانید با تبلیغات و اسلحه و دستگاه تفتیش عقاید جلوی انتشار آن را بگیرید. این مسئله­ای خواهد بود که در مقاله بعد به آن خواهم پرداخت. جلوتر در همین زیرعنوان این امر را با پیش­فرضهای منتافیزیکی دینی مقایسه خواهم کرد.

اما درس مهم­تری که از ذکر این مثال می­گیرم این است که بواقع مسئله تعیین اینکه چه پیش­فرضهائی از دسته پیش­فرضهای متافیزیکی هستند پیچیده­تر از آن است که بخواهیم به ضرص قاطع در این­باره نظر بدهیم. به عنوان یک مثال همان پیش­فرض مبنی بر "جهت مرجهه فضا" در فیزیک ارسطوئی را در نظر بگیریم. اولین مسئله­ای که در فیزیک نیوتنی با آن برخورد می­کنیم نقض این پیش­فرض است. حال یک سوال مطرح می­شود که آیا نقیض یک پیش­فرض متافیزیکی خود یک پیش­فرض متافیزیکی است؟ به راحتی نمی­توان پاسخ مثبت به این سوال داد. اگر پاسختان مثبت است باید بگویم که خیلی از اقوام این پیش­فرض متافیزیکی را داشتند که زمین بر پشت یک لاکپشت قرار دارد. حال در فیزیک امروزین ما به این گزاره باور نداریم. آیا باید گفت این گزاره که "زمین بر پشت یک لاکپشت قرار ندارد" یک پیش­فرض متافیزیکی علم معاصر است؟ بیان کردن این امر به دو جهت ایراد دارد. اولین مسئله این است که با پیشرفت علم معنای پیش­فرض متافیزیکی عوض می­شود. گزاره مزبور که در ساختار فلان فرهنگ در فلان گوشه جهان صرفاً یک پیش­فرض متافیزیکی است در ساختار فیزیک جدید به یک گزاره مشاهدتی تبدیل شده است. در هیچیک از عکسهائی که از فضا از کره زمین گرفته شده است لاکپشتی مشاهده نکرده­ایم. البته به این حرف من می­توان این ایراد را گرفت که می­توانیم پیش­فرض متافیزیکی "قرار داشتن زمین بر پشت لاکپشت" را به طریقی نجات دهیم. این حرفی است که با آن موافقم. اما این بحثی خواهد بود که در مقاله بعد به آن خواهم پرداخت. ایراد مهم دیگر بر این رویکرد که نقیض هر گزاره متافیزیکی را یک گزاره متافیزیکی فرض کرده و در ساختمان فیزیک بگنجانیم این است که خود این ایراد بر یک پیش­فرض متافیزیکی شدیداً مشکوکی استوار است؛ بر این مبنا که پیش­فرضهای متافیزیکی را در علم و دین یا هر سیستم دیگری جدا جدا به دید آورده و اصلاً به ارتباط ساختاری آنها باهم توجهی ندارد. علم فیزیک ما به هیچ وجهی به اینکه "زمین بر پشت یک لاکپشت سوار است" یا نیست، استوار نیست. این گزاره و نقیض آن هیچ تأثیری بر هیچ کجای علم فیزیک ندارند. از طرفی با پذیرش فرض مزبور مبنی بر اینکه نقیض هرگزاره متافریزیکی یک گزاره متافیزیکی است، به ناگهان بدنه علم فیزیک ما با ورود کلی گزاره که هرکدام نقیض یکی از خرافات فلان قوم هستند باد می­کند. برای روشن شدن مطلب فرض کنیم که امروز صبح تاریخدانان قومی را کشف کرده­اند که می­گویند زمین از جوانه گندم بوجود آمده است. ما باید فوراً نقیض این گزاره را به بدنه علم فیزیک وارد کنیم. آنگاه نتیجه؟ علم ما، روش تحقیق، معنا و نحوه انجام و تفسیر تجربه­های آزمایشگاهی چه تغییری می­کنند. صرف این ادعا که نقیض هر گزاره متافیزیکی یک گزراه متافیزیکی است کافی نیست. باید به عنوان مثال قادر باشید که نشان دهید تفاوت نحوه تأثیر نقیضهای دو گزاره مذکور که به عنوان خرافات مطرح کردیم، چه می­باشد.

بطور خلاصه اینکه:

اولاً) این ادعا که پیش­فرضهای متافیزیکی علم قوی هستند، بماند که می­توانیم قدرت آن را با پیش­فرضهای متافیزیکی دینی مقایسه کنیم یا نه، ادعای عبثی است. به نظر می­رسد که علم در راستائی پیش­رفته است که تا جای ممکن تعداد و قوت این پیش­فرضهای متافزیکی را هرچه کمرنگ­تر کند. من در تاریخ علم پیش­فرض متافیزیک را نمی­بینم که از بازنگری در امان باشد. درباره این پیش­فرض که "باید برای تلاش علمی جهان را قابل شناخت فرض کرد" قبلاً حرف زده و گفتیم که برای فعالیت علمی در واقع حتی به این پیش­فرض هم نیازی نداریم. در این باره در مقاله بعدی به طور مبسوط حرف خواهم زد.

دو م اینکه) پیش­فرضهای متافیزیکی ما در ساختار علم با بقیه بخشها به شدت گره خورده­اند. این امر در ضمن بحث درباره نقش پیش­فرض­های متافیزیکی دال بر همگنی و همسانگردی فضای فیزیکی بیان شد. به عنوان مثالی دیگر یک نمونه شکست خورده پیش­فرض متافیزیکی دال بر وجود یک "جهت مرجهه" در فضا را بررسی می­کنیم. این پیش­فرض متافیزیکی در نهایت به این نتیجه ختم شده بود که اجسام سنگین­تر سریعتر از اجسام سبک­تر سقوط می­کنند. جدای از مباحثات آزمایشگاهی این ادعا در دل خود پارادوکسی را می­پرورد که مورد توجه هم لایب­نیتز و هم نیوتن و شاید هم گالیله (در مورد آخری اطلاع کافی ندارم) قرار گرفته بوده است. این پارادوکس از این قرار است که فرض کنیم یک جسم سبک (آ) را با طناب به جسم سنگین (ب) ببندیم. نتیجه چه خواهد بود؟ جسم (آ) مقداری از حرکت (ب) را کند می­کند یا جسم (ب) مقداری حرکت (آ) را تندتر؟ پذیرش هر شق با این اصل که سرعت سقوط اجسام با افزایش جرم افزایش می­یابد در تناقض است. پس می­بینیم که برای رد کردن این اصل نه تنها شواهد آزمایشگاهی که حتی منطق ما دلایل قانع کننده­ای در اختیارمان می­گذارد.

سوم ) و مهم­تر از همه اینکه، تکرار می­کنم، فعالیت علمی ما براساس ایمان و اطمینان استوار نیست. پشتوانه­های متافیزیکی علم در بهترین حالت فرضهائی هستند که اگر با شواهد بخوانند دوام می­آورند،اما این حرف به این معنی نیست که به محض پیدا شدن ایراد آنها را نقض کنیم. علی­الصول زمانی یک ساختار را با ساختار جدید جایگزین می­کنیم که دلایل کافی برای این جایگزینی داشته باشیم. برای توضیح این امر فرض کنیم امروزه نظریه­ای ارائه شود که دقیقاً تمام قدرتهای تئوری نسبیت را داشته باشد؛ اما به هیچ نتیجه جدیدی ختم نشود، هیچ پیش­بینی جدیدی ارائه ندهد، هیچ آزمایش جدیدی را پیشنهاد نکند و خلاصه اینکه هیچ­چیز جدیدی به ما نگوید جز اینکه جهان شناخته شده را به گونه­ای نو تفسیر کند. به عنوان یک مثال از این نوع نظریه می­توان “Intelligent Design” را ، البته با کلی اغماض از نقاط ضعفی که در مقاله بعد به آن خواهم پرداخت، در نظر گرفت. در این حالت درست است که این نظریه هم مانند نسبیت قدرت تفسیر و پیش­بینی دارد، اما این امر دلیل کافی برای جایگزینی آن با نسبیت ارائه نمی­دهد. نظریه جدید باید دسیپلین تحقیقی مستقلی را ارئه کند. اما یک نظریه با مشخصات نامبرده هیچ تأثیری بر حل مشکلات نسبیت عام، به عنوان مثال، ندارد. چرا باید آن را جایگزین تئوری نسبیت کنیم؟ اگر دو نظریه تا این حد مشابه هستند اولاً چه ایرادی دارد که با انداختن تاس یکی را انتخاب کنیم، دوم اینکه؛ چرا باید نطریه­ای را که اینهمه با آن کار کرده و با آن راحتیم با یک نظریه جدید که همان قدرت را دارد جایگزین کنیم.[v] به این ترتیب ممکن است که به نظر برسد در اینجا پیش­فرضهای متافیزیکی در انتخاب یک تئوری نقش بازی می­کنند، اما این ایفای نقش پیش­فرضهای متافیزیکی با آن نقشی که این عناصر در دین ایفا می­کنند بسیار متفاوت است. برای توضیح این امر به بررسی سومین فرض در استدلالات آقای گلشنی می­پردازم.

3-      علم می­تواند از پشتوانه­های مافیزیکی دین استفاده کند.   

ماهیت یک تئوری علمی را نوع خاص پیش­فرضهای متافیزیکی آن تعیین نمی­کند. درستی یا نادرستی پیش­فرضهای متافیزیکی در نهایت از طریق نتایج آزمون­پذیر یا منطقی­ای که بدست می­دهد علی­الاصول قابل سنجش است. نکته جالب توجهی که کوهن در کتابش "ساختار انقلابهای علمی" به آن اشاره کرده است و همچنین مورد تأکید فایرابند در تقریباً تمام آثارش از جمله دو اثر نامبرده در یاداشتهای انتهائی این متن قرار دارد، این است که معمولاً دانشمندان یک علم تاریخچه آن علم را فراموش می­کنند. هردوی این نظریه­پردازان بارها تأکید کرده­اند که فعالیت عملی دانشمندان با آنچه در در ساختار علم نرمال، یعنی انچه در متن کتابهای درسی یک علم با آن مواجه می­شویم تفاوت اساسی دارد. اینشتین با این فرض شروع نکرد که پیش­فرض متافیزیکی فیزیک نیوتنی مبنی بر مطلقیت فضا و زمان را نقض کند. او بخصوص در نسبیت خاص خیلی ساده به رفع تناقضی می­اندیشید که در فرض پذیرش اتر (سیالی که تمام فضا را پر کرده و دستگاه مختصات لخت مطلق به آن متصل بود و همچنین تصور می­شد که ناقل امواج الکترومغناطیسی هم باشد) تناقضاتی با آزمایش وجود دارد. آزمایش مایکلسون و مورلی هم انجام شده بود. نهایت امر اینکه رد کردن پیش­فرض متافیزیکی مطلقیت فضا و زمان به نظر می­رسید ساده­ترین نتیجه رفع این تناقض بوده است، نه پیش­فرض. بین دو ادعا تفاوت عظیمی وجود دارد؛ اینکه علم از پشتوانه متافیزیکی برخوردار است، و اینکه رانه ماشین علم این پیش­فرضهای متافیزیکی هستند. به عنوان یک مثال آقای گلشنی می­گویند که ما طیف نور سدیم را در روی زمین مشاهده می­کنیم و اگر همان طیف را در نور ستاره­ای مشاهده کنیم می­گوئیم که در آن ستاره هم سدیم وجود دارد. اما آقای گلشنی مسئله کوازارها را مطرح نمی­کنند. اینها ستاره­های بسیار درخشانی هستند. ما یک پیش­فرض داشتیم مبنی بر اینکه اگر ستاره­ای بسیار درخشان به نظر برسد باید خیلی به ما نزذیک باشد. اما نتیجه علمی ما بر این پیش­فرض استوار نیست. ما به زودی متوجه شدیم که این پیش­فرض که هر ستاره بسیار درخشان باید به ما بسیار نزدیک باشد نادرست است و به این طریق کوازارها را کشف کردیم. اگر روزی هم کشف کنیم که عوامل دیگری هم می­توانند طیفی را تولید کنند که ما در زمین آن را از سدیم دریافت می­داریم آنگاه کسی به این پیش­فرض نمی­چسبد. ممکن است که دانشمندی بر یک پیش­فرض خاص اصرار کند اما آقای گلشنی هم اذعان دارند که فعالیت علمی یک فعالیت اجتماعی است، یعنی به نوعی مستقل از فعالیت تک­تک دانشمندان است.

اما مهم­ترین نکته در این زمینه این است که این اعتراض آقای گلشنی هم نتیجه­ای برعکس آنچه که مد نظر ایشان هست در بر دارد. در واقع باید گفت این حرف آقای گلشنی فقط از انسانی برمی­آید که یک فیزیکالیست رادیکال باشد.

برای اینکه این امر را نشان دهیم باید درباره اینکه ابزار آزمایشگاهی در واقع چیستند دید خوبی داشته باشیم. بیائیم همان مثال طیف­نگار یا (Spectroscope) را در نظر بگیریم. یک طیف نگار ساده همان منشور است. طیف­نگار دقیق­تر از همان قانونی تبعیت می­کند که در مورد یک منشور با آن آشنا هستیم؛ جداکردن نور براساس سرعت فاز. حال فرض کنیم که چشمهای ما با این نوع طیف­نگار مجهز می­بود. آنگاه دیگر کسی ایراد نمی­گرفت که این طیف­نگار ما با توجه به تئوری­ها ساخته شده­ است. از طرفی فرض کنیم که این طیف­نگار می­توانست که طیف ستاره­های دوردست را هم آشکار سازی کند. در این حالت خطای ما چیزی بیشتر از خطای دید که مثلاً منجر به دیدین سراب می­شود پنداشته نمی­شد، اما وقتی که ابزار را خودمان می­سازیم آن وقت این همه ایراد فلسفی به آن می­گیریم.  حال برای روشن شدن امر مثالی را درنظر بگیریم. فرض کنید کنار خیابان ایستاده و منتظر تاکسی هستید. می­بینید که یک تاکسی از دور می­آید. شما فکر می­کنید که تاکسی­ای که کنار پایتان ایستاده است همان تاکسی­ای است که از دور آمده است، مگر اینکه تجربه خلاف آن را ثابت کند. در مدت زمانی که در کنار خیابان ایستاده­اید از پشت سر صدائی می­شنوید که به شما القا می­کند که یک آمبولانس است. شما فکر می­کنید یک آمبولانس از کنار شما می­گذرد، مگر اینکه تجربه خلاف آن را نشان دهد. اینکه ما یک تجربه را به تمام جهان بسط می­دهیم اصلاً ربطی به پیش­فرضهای متافیزیکی نامبرده "اینکه تمام نقاط جهان همسان هستند" یا اینکه "جهان قابل شناخت است" یا هیچ پیش­فرض متافیزیکی دیگر ندارد. این امریک واکنش طبیعی روزمره است. ما دریافتهائی داریم. یکی از کارهائی که در علم انجام می­دهیم این است که دریافتهای حسی خود را کنترل می­کنیم. نمی­دانم اینکه ما دریافتهای حسی خود را به تمام جهان بسط دهیم علی­الاصول چه مشکلی دارد. ما زمانی­می­توانیم این امر را با پیش­فرضهای متافیزیکی دینی مقایسه کنیم که یا پیش­فرضهای متافیزیکی علم که از سوی جامعه علمی پذیرفته شده باشند، جلوی پیش­رفت آن را گرفته و ، یا اینکه پیش­فرضهای متافیزیکی دینی هم اصلاح­پذیر باشد.

ساختار پیش­فرضهای متافیزیکی دینی:

حال بیائید ببینیم ساختار پیش­فرضهای متافیزیکی دینی از چه قرار است. اول اینکه ادعا می­شود دینی مانند اسلام کامل­ترین دین است – در میان مسلمانان البته-. خوب اگر این دین کامل است پس دیگر کامل­تر شدن معنی ندارد. آقای گلشنی می­تواند اعتراض کند که بله دین اسلام کامل است ما تلاش می­کنیم تا ان را کامل­تر بشناسیم. اما اول اینکه در همین­جا یک پیش­فرض متافیزیکی قوی داریم که در علم از آن خبری نیست. ما در علم نمی­گوئیم که یک طبیعت کامل داریم. طبیعت نه کامل است و نه ناقص. اینکه شما دینی یا هرچیزی را کامل فرض کنید کلی ساختار به هم پیچیده متافیزیکی نیاز دارید که در علم خبری از آن نیست. در ثانی واقعیت این است که تفاوتی ندارد علم در کدام جامعه ساخته شود. کدام بخش از فرمول نیوتن با قرار دادن پیش­فرضهای متافیزیکی دین اسلام عوض می­شود؟ پیش­فرضهای متافیزیکی دین اسلام چه ابزار جدیدی راتولید می­کند؟ آقای گلشنی! یک مورد را مثال بزنید. مثالی ارائه کنید از تفاوت علم مسیحی با علم اسلامی. یک مثال. محض خاطر آن خدائی که شما باور دارید و من می­گویم توهمی بیش نیست. فقط یک مثال.

ساختار پیش­فرضهای متافیزیکی دین اسلام اولاً بین­الاذهانی نیست، معلوم نیست این موجود توهمی، این خدائی که از آن حرف می­زنید کیست و چه کاره است. افراد مختلف همه این قرآن را می­خوانند یکی مثل بن­لادن فرمان قتل را صادر می­کند و یکی بسیار صلح­جو است. این چه کتاب و چه دین کاملی است که قرار است تازه پیش­فرضهایش را به علم هم به عاریه بدهد. کدام دو دانشجوی فیزیک در تفسیر عکسی که از اتاقک ابر ویلسون گرفته می­شود اختلاف نظر دارند؟ آخوندکهای شما در حوزه علمیه حرف هم را قبول ندارند چه برسد به مجتهدینی که در واقع متخصص "خپرتوخگ" هستند. یعنی یک اسم بی­معنی. آنها کلی چیز می­گویند بدون اینکه معلوم شود منظورشان از این موجود توهمی این خدای خونخوار که هنوز که هنوز است از خون انسان سیر نشده، این موجودی که جرج بوش ادعا می­کند با خدای وحشتناک اسلام یکی است، این موجودی که کاتولیکها مثل آدم­خوارها در مراسم عشای ربانی می­روند و گوشت و خون پسرش را که با خودش یکی است( آه که چه خزعبلاتی) می­خورند. این دین دستوراتی می­دهد که قرار است علم ما را کامل کنند؟ آقای گلشنی! علم را با توهمات خودتان آلوه نکنید.

1500 سال است از تاریخ اسلام گذشته و نه تنها در آن وحدتی بوجود نیامده که حتی تفرقه وحشتناکی در آن پدید آمده است. دین حوزه وحدت نیست و نمی­تواند باشد. من نمی­دانم چگونه آن خدائی که کاتولیکها گوشت و خون پسرش را چون آدمخوارهای باستانی در مراسم عشاء ربانی میل می­فرمایند با خدای قهار و جبار اسلام که برای شهدایش انگورهای سیاه یا کشمش مهیا کرده است، همان تجهیزاتی که امروزه به باکره­های چشم ­سیاه ترجمه می­شود، می­تواند یکی باشد؟ چگونه مسلمانان و مسیحیانی که امروزه تصمیم گرفته­اند که با هم در مسئله دین مذاکره کنند ماجرای جنگهای صلیبی را توجیه می­کنند. لطفاً نگوئید که علم هم باعث جنگ شده است. آیا هیچگاه دو دانشمند برسر اثبات حقانیت تئوریهای علمی با هم جنگیده­اند؟ بله نیوتن و لایب­نیتز بر سر اینکه چه کسی در ابداع حساب دیفرانسیل پیش­قدم بوده است مدتها به بکدیگر ناسزا گفتند، اما اینجا هم مسئله بازهم وجود یک پیش­فرض مبنی بر برتری بوده است؛ "کسی که زودتر حساب دیفرانسیل را کشف کرده است برتر است". این هم ساختار تفکری در انجمن علوم سلطنتی انگلستان بوده است. این تلقی برتری را هم پادشاهان دیندار به جامعه علمی تزریق کرده و هنوز هم می­کنند. من به زودی در مفاله­ای تحت عنوان "ماهیت علم" این امر را مورد تحلیلی قرار خواهم داد که علم درواقع ماهیتی ندارد. یا شاید بهتر باشد که تعبیر سلدین[vi] را در این مورد بپذیریم که "حداقل ماهیت آن بطور کامل قابل بیان نیست". یک دیندار نمی­تواند این ادعا را مطرح کند. چون در این صورت باید پذیرفت که خداوند از بندگانش انتظار عملی را دارد که می­داند برای آنها ناممکن است.

از طرفی ما امروزه از قضیه گودل باخبریم. می­دانیم که سیستم­های فرمال ما اگر از علم حساب پیچیده­تر باشند تمام نیستند. یعنی گزاره­های درستی داریم که نمی­توانیم آنها را اثبات کنیم. البته یک دیندار به راحتی می­تواند ادعا کند که گزاره "خدا وجود دارد" از سنخ همین گزاره­هاست. این ادعا که قضیه فوق فقط درباره سیستم­های فرمال صادق است مسئله را به عقب می­راند آن را حل یا حتی منحل نمی­کند. اگر واقعاً قضیه گودل را برای سیستم­ها غیر فرمال نمی­توان بکار برد، که به نظر من به راحتی می­توان این کار را کرد، ازهمان ابتدا درباره کامل بودن یا تمام بودن سیستم­های غیر فرمال هیچگاه نمی­توان مطمئن شد. حال ببینیم که آیا گزاره "خدا وجود دارد" می­تواند از سنخ گزاره­های درست ولی غیر قابل اثبات باشد. برای اینکه راز کلاه­برداری بزرگی به نام دین را آشکار کنم از تعبیر بسیار زیبای فایرابند استفاده می­کنم. فایرابند این تعبیر را در صفحه 124 "واقعگرایی، عقلانیت و روش علمی" در انتقاد به رویکرد فیگل و نگل مبنی بر اینکه حذف تئوری قدیمی­تر T و جایگزینی آن با تئوری جدید T1 منجر به از دست رفتن گزاره­های مشاهدتی می­شود که به تعبیر آنان و سایر همفکرانشان در تئوری قدیمی­تر T صورتبندی شده است، مطرح می­کند. فایرابند در این باره انتقادی را مطرح کرده است که من ابتدا خود عبارت اصلی کتاب را مطرح کرده و معادل آن را در بحث حاضر بیان می­دارم:

They start with the stronger version and create the impression that their argument has substance. When attacked, they withdraw to the weaker version and can so pretend that their argument is invulnerable.[vii]

به همین طریق دینداران هم با یک نسخه قوی از خداباوری شروع می­کنند (اینکه این نسخه قوی چیست در ادامه روشن می­شود) و وقتی که مورد انتقاد قرار می­گیرند به پشت نسخه ضعیف­تر آن پناه می­برند تا تظاهر کنند که استدلالاتشان بی­نقص است. اما نسخه قوی خداباوری چیست؟ در این خوانش قوی خداوند موجودی است که "جهان را آفریده، در امور جهان با انجام معجزه و فرستادن پیغمبر مداخله می­کند، به دعاهای مردم گوش می­کند، بهشت و جهنم دارد؛ یعنی اینکه نه تنها واضع قوانین اخلاقی است که در نهایت انسانها را بر اساس رعایت یا نقض قوانین اخلاقی­ای که مطلق هستند مورد محاکمه قرار می­دهد. این خداوند علاوه بر اینها صفاتی دارد که در صورت حذف آنها با شیطان فرقی نخواهد داشت. این خداوند مهربان و عادل است؛ صفاتی که پشتوانه مشروعیت اخلاقی این خداوند هستد. علاوه براین این خداوند دانای مطلق و قادر مطلق هم هست." حال بیائیم جملات اینشتین را به نقل از آقای گلشنی درباره رویکرد وی به خداوند بخوانیم:

اينشتين مي‏گفت: "من مي‏خواهم بفهمم خداوند چگونه اين جهان را ساخته است، من به اين يا آن پديده، يا طيف اين يا آن عنصر علاقه‏اي ندارم. من مي‏خواهم افكار خدا را بدانم. بقيه جزئيات هستند".

نکته مهم نهفته در این بیان این است که اینشتین می­خواهد مغز خداوند را بکاود؛ امری که درمورد یک خداوند قادر مطلق و دانای مطلق تصورش هم محال است. یا گفته دیگری را که جناب آقای گلشنی از قول ویتن نقل کرده­اند در نظر بگیریم:

آقاي ويتن كه از بزرگترين فيزيكدانان جوان قرن حاضر است (و برنده جايزه فيلد در رياضيات) مي‏گويد: من مي‏خواهم بدانم در جهان چه مي‏گذرد. من به بازي رياضي كاري ندارم.

با توجه به اینکه بارها و بارها اینشتین به شدت از اینکه اعتقاد به خدای با توصیفات فوق را به او نسبت داده­اند عصبانی شده است و به صراحت اعلان کرده است که به چنین خدائی اعتقاد ندارد، به راحتی می­توان دریافت که وقتی او جمله فوق رابیان داشته دقیقاً منظورش آن چیزی بوده است که آقای ویتن بیان داشته است. وقتی که اینشتین در اعتراض به مکانیک کوانتومی می­گوید که "خداوند تاس نمی­ریزد" منظورش این بوده است که تصادف نمی­تواند قانون بنیادین هستی باشد. در ضمن نقل قول دیگری از اینشتین:

اينشتين مي‏گويد: "يكي از اسرارآميزترين چيزها براي من قابل فهم بودن جهان است"، در جاي ديگر مي‏گويد: "قابل فهم بودن طبيعت را ما از دين گرفته‏ايم، به اين يعني [حوزه دين [همچنين ايمان به امكان اين كه نظمهاي ساري در جهان وجود عقلاني هستند؛ يعني براي عقل قابل دركند، تعلق دارد.

بازهم این حرف را تکرار می­کند که ما برای فعالیت علمی به عقلانی بودن طبیعت ایمان داریم. من نمی­دانم این پیش­فرض در کجای علم به کار امده و حذف آن چه تأثیری بر بدنه علم ما دارد. ما می­توانیم کماکان به نحقیقی ادامه دهیم بدون اینکه این پیش­فرض را داشته باشیم. همانطور که قبلاً هم ذکر کردم ما می­توانیم با این پیش­فرض شروع کنیم که "ما قادر هستیم طبیعت را به هر صورت ممکن تفسیر کنیم." این صورتهای ممکن را زبانی که از آن استفاده می­کنیم در اختیار ما می­گذارد.

برگردیم به مقایسه صورتهای قوی و ضعیف دفاع از ایده خداباوری. در صورت قوی این تز ما خدائی داریم با مشخصات مذکور. ما فقط به عنوان مثال می­بینیم که آیا خداوند می­تواند هم قادر مطلق باسد و هم دانای مطلق؟ اگر اسم خداوند ناراحتتان می­کند بگوئیم X. آیا می­توان هیچ Xی را تصور کرد با مشخصات دوگانه فوق. در ضمن اینکه این X تمام مشخصاتی را که برای خداوند ذکرکردیم دارد. آیا این X می­تواند سرنوشت انسان را تغییر دهد؟ اگر این X قادر مطلق باشد باید بتواند و اگر دانای مطلق باشد باید بداند که چه موقع این کار را خواهد کرد. اما در این صورت اینکه سرنوشت این شخص این بوده که در لحظه خاصی سرنوشتش تغییر کند، با فرض اینکه این امر معنائی داشته باشد، چه؟ پس خدائی که دانای مطلق است در واقع سرنوشت فرد را تغییر نداده و نمی­تواند تغییر دهد. چون او هر کاری که بکند آن را از قبل می­داند. پس یا خداوند باید دانای مطلق نباشد یا قادر مطلق. سوالهائی نظیر این بارها و بارها پرسیده شده است، اما روحانیون که ید طولائی در سفسطه دارند آنها را جدی نمی­گیرند. به جای پاسخ دادن به سوالات، آنها را منحل می­کنند. بیائیم تکلیف این سوال را که "آیا خداوند می­تواند سنگی را بیافریند که خودش هم نتواند بلند کند؟" ببینیم. به این سوال دو جواب معروف داده شده است. یکی اینکه "به محض اینکه شما می­پرسید که «آیا خداوند می­تواند...» جمله خود را نمی­توانید تمام کنید چون می­تواند." اما اگر من فعل "می­تواند" را به تعویق انداخته و در انتهای جمله ذکر کنم این سوال منحل نمی­شود. پاسخهای دیگر تماماً از دسته پاسخهای به ظاهر منطقی است که سعی دارند بگویند در خود این سوال یک تناقض منطقی نهفته است. تمام این تلاشها هم به یاری تعریف دقیق منظور از عبارت "توانای مطلق" یا مفهوم Omnipotence"" صورت گرفته است و هیچکدام هم موفق نبوده است. یکی از نقایص بزرگ این دسته از پاسخها این است جناب آقایان دیندار به موقع که درگیر یک تناض جدی منطقی می­شوند به راحتی ادعا می­کنند که خداوند در ماورای قوانین منطقی جهان ایستاده است. هیچ مرزی از قبل متعین نیز برای تشخیص اینکه چه موقع او فراتر از از این مرز ایستاده و چه موقع او را