مقاله‌

 

چرا جامعه بشری مردسالار شد؟

آرش دکلان

ایده اساسی این مقاله بر این اصل استوار است که تنها یک امر در شکل گیری فرهنگ انسانی در جامعه بشری اهمیت دارد، و آن بیولوژی انسان است. انسان هم مانند سایر جانداران روی کره زمین در محدوده امکانات خودش رشد می کند، و اساسی ترین جلوه این امكانات در ابزار بیولوژی ای که طبیعت برای او تدارک دیده متبلور می شود. در واقع در این مقاله به اثبات این امر می پردازم که علت شکل گیری مردسالاری تنها در تفاوتهای بیولوژیکی مردان و زنان است!

همانطوریکه می دانیم فرهنگ بشری یک شبه شکل نگرفته است. روندی طولانی و پر پیچ و خمی را طی کرده تا به اینجا رسیده است. لذا به جای اینکه بر جوامع متمرکز شویم، به افراد توجه می کنیم و ایده اساسی ما این است که به این طریق می توانیم منابع اساسی تحرک جامعه را به وضوح بیشتری بنمایانیم.

از زمانی که گونه انسانی یکی از گونه های متمایز جانداران است، ظاهراً حداقل 000/300/1 سال می گذرد[1]. اساسی ترین چیزی که روابط انساني را در یک جامعه شکل داده است نحوه امرار معاش یا به تعبیر علمی تر اقتصاد حاکم بر جامعه بوده است. امکانات اقتصادی حاکم بر جامعه هم به دو طریق بر انسان تحمیل می شوند:

الف- شرایط جغرافیایی حاکم بر زیست بوم،
ب- شرایط بیولوژیکی حاکم بر جسم انسان؛
که مورد دوم خود تابع مورد اول است. در جوامع اولیه که مایلم آنها را جوامع ساده تر بنامم، اقتصاد هم بسیار ساده بود. انسانها می بایست خوراک گرد می آوردند. در این مورد در مقاله ای تحت عنوان "مروری بر تاریخ جهان" به اندازه کافی بحث شده است. واضح است که در این جامعه نیاز چندانی به جدا کردن وظایف زن و مرد نیست. تنها امری که آنان را متمایز می کند توان زایایی زنان و به این طریق حساسیت جامعه روی آنان است. در ادامه خواهید دید که این امر در ابتدا منجر به این شده است که زنان در جامعه قدرت بگیرند. تنها راه بقاء نوع حفاظت از زن است. به این طریق آرام آرام زنان به قدرت دست می یابند. توجه کنیم که جامعه بدوی ای که از آن حرف می زنیم از پیچیدگی های امروزین به دور است، لذا زنان از پس انجام تقریباً تمام کارها برمی آیند. اگر هم احتمالاً در شکار به طور مستقیم شرکت نمی کنند در عوض به خاطر موقعیت خاصی که در آن جامعه دارند احتمالاً دستورات لازمه را در این مورد آنها صادر می کنند. مردان در این جامعه بیشتر نقش زنبورهای کارگر را در کندوها دارند. به خصوص اینکه، تقدم خدایان مادینه در تاریخ بشر بر خدایان نرینه خود گواهی است بر زن سالاری جوامع ابتدائی[2]. همانطوریکه در مقاله مروری بر تاریخ جهان هم ذکر کردیم کم کم تمدن بشری به کشاورزی روی آورده و کم کم اوضاع اقتصادی و در نتیجه وضع رفاهی انسانها بهتر می شود. لذا اندک اندک خیال انسان از بابت بقای خود و نیز بقای گونه آسوده می شود. لذا این فرصت را می یابد که به خودش بیشتر توجه کند. با آن پیشینه ای که در بالا ذکر کردیم واضح است که کم کم زنان به قدرت بیشتری دست می یابند و مدیریت جامعه کم کم به دست زنان می افتد. آنها هستند که مسئولیتها را تقسیم می کنند. هرچند بر این امر واقفیم(تقریباً) که جامعه زن سالار هیچگاه مانند جوامع مردسالار دارای سیستم های پیچیده مدیریتی نبوده است. زنان با اینکه مدیر بودند هیچگاه نظام پادشاهی تشکیل ندادند. دلیل این امر هم این است که اکثر پیشرفهای تکنیکی که می توانست این قدرت را به انسان ببخشد درست در هنگامی به وقوع پیوسته اند که جامعه از زن سالاری به مردسالاری دگردیسی یافته است. از آنجا که مردان در جامعه زن سالار ابتدایی عوامل اجرایی جامعه بودند و از آنجایی که در این جوامع هنوز توتالیتاریسم مردانه شکل نگرفته بود، لذا مردان کم کم توانستند از توانایی هایی برخوردار شوند که زنان از آن بی خبر بودند. وقتی که بحث مبادله پایاپای پیش آمد آنان بودند که کم کم از اصول تجارت مطلع شده و در آن تجربه اندوختند. درست است که مردان در ابتدا فقط مجری اوامر زنان بودند، اما چون از نزدیک در انجام امور دخالت داشتند کم کم پی بردند بسیاری از فرامیني که از سوی زنان صادر می شود نادرست است. این امر باعث شد آنان کم کم به نوعی خود باوری دست یابند که زنان از آن بی بهره ماندند. حتی در اوان شکل گیری جوامع کشاورزی هنوز زنان در مصدر قدرت بودند. گواه این امر وجود قوانین ارث در این جوامع است که به موجب آن ملک از زن به ارث می رسد نه از مرد. این امر هنوز بقایایی در دین یهود دارد که به موجب آن دین از مادر به فرزند می رسد نه از پدر. اصولاً به نظر می رسد که مردان درست زمانی به قدرت دست یافته اند که کشاورزی و دامداری و تا حدی تکنیکهایی مثل سفالگری و بافندگی آنقدر پیشرفت کرده اند که محصول مازاد داشته باشند. درست در آن زمانی که جامعه آنقدر پیشرفت می کند که در آن روابط تجاری به یک تکنیک حرفه ای تبدیل می شود، مردان قدرت را از زنان می ربایند. دلیل این امر هم چیزی نیست جز تغییرات ‍ژنتیکی ای که بخصوص جولیان جینز در اثر شاهکارش "خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی"[3] از آن یاد می کند. این جهش که به نظر من برخلاف تعبیر جولیان جینز از 5000 سال قبل یعنی 3000 سال قبل از میلاد کم کم آثارش را نشان داده است، در مردان و زنان به دوطریق مختلف کارکرد داشته است. این کار کردهای مختلف فقط به دلیل تفاوت در جایگاه اجتماعی زنان و مردان بوده است[4]. از آنجایی که مردان نقش کارگرهای جامعه را داشته اند بر روابط بین فرد و جهان خارج مسلط تر از زنان بوده و در این امر از آنان مجرب تر. لذا از این آگاهی در راستای قدرتمند تر شدن استفاده کرده اند. آنها کم کم دروغ گفت را آموختند. کاری که زنان نیازی به کشف آن نداشته اند، چرا که در مسند قدرت بودند. لذا زنان کمتر از مردان قادر به تشخیص دروغ از راست و نیز دوست از دشمن بوده اند. گواه این امر این است که در دین اسلام حق قضاوت از زنان سلب شده است. توانایی دروغ گفتن بطور کلی شانس بقای فرد را افزایش می دهد. پس تا اینجای کار مردان یک گام از زنان جلوترند. همین شکل گیری آگاهی در زنان که مدیران جوامع ابتدایی بودند در انجام وظایف مديريتي آنان اخلال ايجاد مي كرد ، چون زنان بودند كه مي بايست تصميم هاي مهم مي گرفته و شكل گيري آگاهي كم كم به صورت ايجاد ترديد در اتخاذ تصميم در گروه زنان خود را نشان داد. چرا كه آنان تا قبل از شكل گيري آگاهي به ياري روش هاي اسطوره اي و جادو گرانه به سادگي مي توانستند تصميم هاي مهم را اتخاذ كنند. اما با شكل گيري آگاهي ديگر كم كم انسان به ناكارايي روش هاي قديمي پي مي برد. كم كم در جامعه جادوگرانه پيچيدگي هايي رخ مي دهد. جادوگران بايد اوراد بهتري كشف كنند. و به اين طريق چون ترديد در زنان راه يافته است كم كم وظيفه روحانيت در جوامع بدوي به دوش مردان مي افتد.اما آنان كه مدتي بعد از آغاز اين روند موفق به احراز اين مقام شده اند از طرفي به ابزار دروغگويي مجهزند، بهتر از زنان قادر به كنترل سيستم مديريتي هستند. البته اين امر واضح است كه خو روند شكل گيري آگاهي هم روندي بسيار كند و بطئي بوده است. به هيچ وجه بشر يك شبه مراسم جادوگرانه را كنار نگذاشته تا به شيوه هاي علمي رو كند. اين دوره با اختراع خط نيز مقارن بوده كه به نظر من يكي از مهم ترين عوامل دخيل در آن همين شكل گيري آگاهي و لذا رخ دادن پديده فراموشي در انسان بوده است. به گمان من اولين چيز هايي كه در تاريخ بشر ترسيم شده اند اشكالي بوده اند كه در واقع به كمك جادوگران آمده اند . از انجايي كه در اين دوره كم كم مردان قدرت روحانيت در جامعه در انحصار خود در مي آورند، طبيعي ست كه ابزار جديد، يعني خط را هم به انحصار بگيرند. از طرفي شكل گيري تكنيكهاي جديد منجر به اين شد كه زنان از انجام بسياري از كارهاي اجتماعي هم بازمانند. ديگر كار بر رو ي مزارع بزرگ مطرح بود كه مسلماً زنان كه به لحاظ بيولوژيكي ضعفهايي داشته اند در اين مرحله نيز از مردان عقب مانده اند، اين ضعفهاي بيولوژيكي به قرار زيرند:

الف) عادت ماهانه كه حداقل آنان را چند روز از روند جامعه دور مي كرد،
ب) وظيفه بارداري كه بيشترين اثر را در كاهش قدرت زنان در جامعه داشته است.
به اين طريق آرام آرام زنان از صحنه ي اجتماع به حاشيه رانده شده و فقط وظيفه ي توليد نسل را به عهده گرفتند. به اين نكته توجه كنيد، همانطوريكه ديديد اگر اين اتفاق نمي افتاد و جامعه همچنان در دست طبقه زنان مي بود هرگز بشر به چنين پيشرفتي دست نمي يافت. اما تا حذف كامل زنان از چرخه ي قدرت هنوز دو گام باقي بود:

الف) اين آگاهي در مردان منجر به نوعي قساوت قلب شده است،
ب) مردان لذت جنسي را كشف مي كنند.
زنان چون تمام افراد جامعه، منجمله مردان را به دنيا آورده و از آنها مراقبت مي كردند، چون از نزديك شاهد رشد آنان بوده اند كمتر مي توانستند نسبت به مردان قسي القلب باشند، اما مردان كه در عمل در جامعه رن سالار در حاشيه بوده و شاهد هيچ يك از اين امور نبوده اند به راحتي مي توانستند هر كسي را كه سد راه اهدافشان مي شد به قتل برسانند. اين امر بعدها باعث شد تا مردان هر زني را كه به اين حد از آگاهي دست مي يافت به راحتي نابود كنند. دليل اين امر هم همان دو ضعف بيولوژيك زنان بود. مردان آن جامعه به سادگي مي ديدند كه اگر زني آگاه باشد فقط مي تواند در روند پيشرفت جامعه اخلال ايجاد كند. در آن دوران اين قضاوت كاملآ صحيح و به جا بود. از طرفي مردان كه به آگاهي رسيده بودند كم كم توانسته لذت جنسي را تجربه كنند. اكنون آنان بودند كه همسر انتخاب مي كردند. اينكه چرا مردان توانستند لذت جنسي را زودتر از زنان كشف كنند بخشي به دليل فيزيولوژي اندام تناسلي مردان و زنان است. زنان عموماً در مقاربتهاي جنسي زجر مي كشيدند، هنوز هم زنان در روند برقراري اولين روابط جنسي با اين مشكل مواجه هستند. البته امروزه سكسولوژي تا حد زيادي اين مشكل را براي زنان حل كرده است. اما ما با جامعه اي سرو كار داريم كه انسانها به اين علم مجهز نيستند. لذا واضح است كه مردان زودتر از زنان لذت جنسي را كشف كنند. اين هم يك عامل و انگيزه قوي است تا مردان زنان آگاه را از جامعه حذف كنند. اين امر منجر به اين شد تا خود زنان هم به روند مردسالار شدن جامعه كمك كنند، چرا كه افراد آگاه حذف شده بودند و افراد ناآگاه تابع سنت بوده اند، سنتي كه اكنون مردان آن را ديكته مي كردند.

اما حذف زنان آگاه از جامعه فقط از طريق قتل آنان نبوده است. خود شكل گيري سنت در اين مورد نقشي اساسي ايفا كرده است. درباره نحوه ي شكل گيري سنت بايد بگويم كه هيچگاه سنتي شكل نمي گيرد مگر اينكه نقش كاركردي مثبتي براي حفظ و بقا جامعه داشته باشد.اما از اين حرف برنمي آيد كه بايد تابع سنت بود . در اين مقاله جاي اين بحث نيست . اما من در مقاله اي ديگر به شكل گيري سنت در جامعه خواهم پرداخت.

وقتي كه مردان واضع سنن و آداب و قانونهاي اجتماعي مي شوند، قوانين و حقوقي را براي زنان وضع كردند كه منافع مردان را تاُمين كند. واضح است آنان در اين راه به هر زني كه از آنان تبعيت نمي كرد برچسپهاي منفي نظير«هرزه» «فاسد» «سركش» و غيره مي زدند. به اين طريق زنان آگاه اگر هم زنده مي ماندند از جامعه به حاشيه رانده مي شدند. هيچ مردي با آنان ازدواج نمي كرد. من فكر مي كنم كه روسپيگري هم از همين جا آغاز شده است. روسپيان در ابتدا زنان آگاهي بوده اند كه توسط جامعه مرد سالار به حاشيه رانده مي شدند. اما وقتي اين طبقه در جامعه بشري شكل گرفته است خودبخود پناهگاهي براي همه ي زنان رانده شده گشته است. چه اين زنان آگته بوده اند چه ناآگاه. چون مردان از ازدواج با اين زنان آگاه پرهيز مي كردند، نيز در صورت باردار شدن و به دنيا آوردن فرزند وي را سنگسار مي كردند، پس اين زنان شانسي براي ازدياد نسل نداشته اند. بر فرزندان آنان هم تا آخر عمر مهر حرامزادگي خورده و از جامعه طرد مي شدند. به اين طريق جز در مواقع استثنايي اين زنان هيچ شانسي براي ازدياد نسل نداشته اند.

از طرفي چون مردان در مسند قدرت بوده اند، - قوانين آتن دموكرات كه زنان در آن حق راَي نداشتند خود واضح ترين گواه است بر اينكه زنان كلاً از جامعه طرد شده بودند.- علم و دانش را كه بيشترين تأثير را بر آگاهي انسان داشته به انحصار درآورده بودند[5]. طبيعي ست كه آنان خيلي زودتر از زنان به واهي بودن گزاره هاي مذهبي و ايماني پي مي برند. لذا اگر امروزه در زنان گرايش بيشتري به مذهب مي يابيم نبايد تعجب كنيم. آنها هم از نظر ژنتيكي هم فرهنگي به اين طريق هدايت شده اند. اين امر در درازمدت در گزينش كدهاي ژنتيكي زنان ناْثير بسزايي داشته است. اگر امروز در تمدن بشري گفته مي شود كه نيمكره ي راست در زنان فعالتر است و نيمكره ي چپ در مردان، به اين دليل است كه نيمكره ي چپ محل شكل گيري آگاهي است[6]. جامعه ي مرد سالار هيچگاه اين اجازه را نداده است، زناني كه داراي نيمكره ي چپ فعالي بوده اند ازدياد نسل كنند. بدين طريق فرآيند انتخاب طبيعي قدرت بيشتر نيمكره ي راست را در زنان رقم زده است. به همين دليل است كه امروزه زنان عاطفي تر از مردان هستند. آنان هيچگاه شانس استفاده از نيمكره ي چپ را نداشته اند. زناني كه اين قدرت را داشته اند يا كشته شده اند يا به عنوان هرزه در طبقه روسپيان جامعه زيسته اند.

به اين طريق به وضوح پيداست كه گزاره هايي نظير:«زنان ذاتاً نمي توانند منطقي بيانديشند»، «آنها قدرت قضاوت ندارند» از يك ذهن پوچ و بدوي بر مي آيند.

اما در اين فرآيند زنان توانسته اند قدرتهايي هم كسب كنند كه نقش بسزايي در روند فيمينيسمي داشته كه بعد از رنسانس شكل گرفته است. اين امر در مقاله بعد تحت عنوان «رنسانس و آزادي زنان» به تفصيل مورد بحث قرار خواهد گرفت.


 

[1] - منشاء انواع ؛ چارلز داروین.

[2] - در اين مورد مي توانيد به اثر فرويد تحت عنوان "توتم و تابو" مراجعه كنيد.

[3] - - مطالعه اين اثر به تمام كساني كه در راه فعاليتهاي روشنگرانه گام بر مي دارند اكيداً پيشنهاد مي شود. به زعم من اين اثر در واقع آخرين انقلاب از سلسله انقلابهاي علمي است كه قرن بيستم شاهد آن بوده است. اهميت اين كار در حد پيشرفتهاي فيزيك در مكانيك كوانتومي و نسبيت، در حد نظريه فرويد در زمينه روانكاوي با بنيانگذاري دو عقده "اديپ" و "الكترا" و نيز در حد كار داروين در قرن نوزدهم با "منشاء انواع" مي باشد.

۴