اسطرلاب در عصر تردید
آزاد حاجی آقائی·
مقالهی زیر از نگاهی منظرگرایانه و بیشتر با تأكید بر شناخت و
عملكرد نظام اندیشهی ماركسیسم ـ لنینیسم در ایران و كردستان سعی
داشته است خاستگاههای فكری و تداوم آنرا مورد بحث و بررسی قرار
دهد و در نهایت متذكر گردد كه اكنون جهان و تحولات سیال آن، این
اندیشه را برنمیتابد. مقاله در 3 بخش مجزا و مرتبط تطور چپ در سطح
جهانی، تحول چپ در ایران و كردستان را مورد بحث قرار داد و در
سومین بخش با رویكرد لیبرالیستی، تداوم و مانایی آن را در كردستان
مورد نقد قرار داده و با محوریت دادن به آراء فردریش فون هایك و
ریچارد رورتی در صدد نشان دادن افقهای جدیدی در عرصهی سیاست
جهانی بوده است و این امر را محملی قرار داده است جهت نقد چپ و
تداوم آن در زمان حاضر.
احتمالاً دشواری نوشتن در تك نگاریهایی از این دست، بیشتر نشأت
گرفته از تأیید و تأكید مكرر بدیهیات غلط یا وجود یك تابوی
ریشهدار در سنت باشد، تا روشن گردیدن تمامیت آن. با این وجود، بنا
به پیچیدگیهای قلمرو سیاست همواره اظهار نظر در باب آن شاید چندان
بیشباهت به درآمدن از چاه و افتادن در چاله نباشد! علیرغم این امر
آنچه در بازخوانی سیاست توجه به آن كاملاً لازم بهنظر خواهد آمد،
دو سویهایست كه كانون توجه آن حاكی از دو نوع حقیقت میباشد
«حقیقتی كه نظریهپرداز از طریق عقل و منطق به آن میرسد و حقیقتی
كه داستانگو یا مورخ بازگو میكند آنچه میان این دو نوع حقیقت
مشترك است، موضع بیرونی آنها نسبت به قلمرو عرصه سیاست است»1
اما طرفه آنكه، همین واگویه خود میتواند مخرب پایههای یك حقیقت
مطلق و ناب نیز بهشمار آید. بر همین مبنا، آنچه كه این نوشته درپی
آن خواهد بود، نقدی بیرونی از جایگاه مشاهدهگری فارغ از
دشواریهای جهان عمل، كه صد البته تنگناها و مصائب آن را نیز درك
ننموده، بلكه فقط درصدد است با رُصَد اندیشهی چپ در گذشته،
راهگشای بازخوانی جدیدی از سیاست و بهتبع آن ارائهی طرحی از
آینده برآید. این مهم نیز به انجام نمیرسد، مگر در پرتو اتخاذ
رویكرد منظرگرایانه (پرسپكتیویسم). چرا كه فقط در این رویكرد است
كه وقایع اتفاقیه چون حروف درهم ریختهای تصور میگردند كه از طریق
زاویه دید، در آن دیدگاهها مطرح و تبیین میگردند. اما از آنجاكه
دیالوگ یا منجر به تمكین در برابر حقیقت میگردد یا حداقل درپی
افكندن پرتوی از نور به آن برمیآید، در این رویكرد دیالوگ لزوماً
مبنایی چندان منطقی نخواهد یافت. بر همین مبنا احساس اشتیاقی به
یافتن حقیقت مطلق دركار نبوده، بل صرفاً اندك جسارتی بوده است
آمیخته با بسی ترس در تفسیر گذشته، تا اگر مقدور گردد از منظری
دیگر، گذشتهای تداوم یافته در حال، تفسیری دیگرگونه گردد. اما
خواننده گمان نبرد كه درپی باوراندن نسبیتگرایی برآمده است. از
یاد نباید برد كه ریشه جبریت و نسبیت هردو تأكید بر جبر مادی در
برابر قدرت اندیشه در شكل دادن به آینده میباشد.
اكنون ما «در حضیض میان دو موج بزرگ مبارزهی انقلابی بهسر
میبریم. موج اول در سال 1848 اغاز شد و با سقوط مسكو با شكست
پایان یافت. موج دوم، در مرحلهی جنینی است. فروپاشی اتحاد شوروی و
بلوك شرق»2. اما تصوری عبث و خطایی راهبردی خواهد بود
اگر این فروپاشی را پایان ماركسیسم قلمداد نماییم، چرا كه رستاخیز
مجدد ماركس و اشباح او پس از خاكسپاریش همواره با حذف و طرد عناصری
از بنیانهای اندیشهی او همراه بوده است. «در جریان این گسستها
روند از نفس نیفتادهی تجدد در تكانهای مكرر، خود را به كرسی
نشانیده و در هیئتی نو و نامنتظر جلوه كرده است. [چراكه] متناظر با
این افت و خیزها . . . صورتبندیهای جدیدی از ماركس در متن و
زمینهی اجتماعی دگرگون شده، راه بردهاند»3.
در این راستا «جریان تجدید نظرطلبی اواخر 1890 پیرامون مسئله
كشاورزی و ارضی و شك در باب پیشبینی اجتناب ناپذیر ماركس پیرامون
تحولات سرمایهداری و انقلاب»4، شروع جنگ جهانی اول و
شقاق نظری بین سوسیال دمكراسی و كمونیسم، معجزهی وفور اقتصادی در
جهان بعداز جنگ دوم كه منجر به رهایی حزب سوسیال دمكرات آلمان از
قید ماركسیسم در كنگرهی «گودزبرگ» در سال 1959 گردید، چرخش مجدد
به چپ در جریان انقلابات دانشجویی 1968 و رویگردانیدن به مائوئیسم
و عملگرایی او (كمونیسم دهاتی)، همگی بعنوان نقاط بحرانی،
پارادوكسهای ماركسیسم را در مقام یك نظریهی جهانشمول و
دترمینیستی هر چه بیشتر به نمایش درآوردند. اما به تبع این تطورات
بازخوانیهای جدیدی از ماركسیسم نیز متولد گردید، در عرصه اندیشه،
ماركسیسم هگلی جرج لوكاچ كه سعی داشت با قرائتی هگلگرایانه بر
جنبههای دترمینیستی ماركسیسم فائق آید، مكتب انتقادی با آرای
درخشان و بدیع اندیشمندانی چون بنیامین، آدرونو . . . و هابرماس كه
بر صفت فرهنگی و مقولهی آگاهی، تأكید فراوان داشتند، ماركسیسم
ساختارگرای پولانزاس و آلتوسر كه ساختارهای دولت و ایدئولوژی را با
حفظ جبریت اقتصادی، مورد بررسی بیشتر قرار میداد، اسكات لش و جان
الستر كه با طرح نظریه بازی ماركسیستی بر این اعتقاد بودند ماركس
با درپیش گرفتن رویكرد متدولوژیك و فردگرایانه درصدد بودهاست كه
در همه پدیدههای اجتماعی ـ ساختار و دگرگونیاشان- از طریق
شیوههایی كه تنها به افراد راجع است، [یعنی] ... دارائیها،
هدفها، باورداشتها و كنشهایشان»5 را تبیین نماید.
و دست آخر نظریهپردازانی چون «لاكلاو و شانتال موفه» كه سعی
داشتهاند با رها كردن ماركسیسم از قید دترمینسیم حاكم بر آن، به
تجدید ساختار و بازسازی كامل ایدئولوژی ماركسیسم همت گمارند، امری
كه در قالب تئوریهای جدید پساساختارگرایانه، واسازی دریدا و
پسامدرنیسم درصدد اعلان جنگی علیه قرائت ارتدكسی و مدرن از چپ
برآمده كه خود نهایتاً به از دست رفتن بخش عمدهای از میراث چپ
منجر گشته است.
در این تئوری بر مبنای شرایط جدید جهانی، شكلگیری هویتهای نوین،
تولید و مصرف انبوه، دولت-ملتهای درحال زوال یا كم قدرتتر، تنوع،
بیثباتی و تمایز و . . . بنیادها و مفاهیم اصلی ماركسیسم چون
منازعههای طبقاتی، دترمینیسم اقتصادی، تاریخیگرایی، جهانشمولی،
جوهرگرایی و . . . محلی از اعراب نداشته و در چنین شرایطی «تنها
زمانی میتوان تعهد خود به عنوان یك متفكر سوسیالیست [را] به انجام
رسانید كه از همهی تغییرات آگاه بود و در كوشش برای رسیدن به
همهی نتایج در سطح تئوری پافشاری كرد. چپ برای تضمین مانایی خود
نیازمند پویائی عمیق نظری (تئوریك) است و این نیز حاصل نمیگردد
مگر از رهگذر نوعی واسازی رادیكال انگارهی سیاسی سنتی حاكم بر
جریان چپ»6.
آنچه آمد صرفاً نگاهی اجمالی بود به سیر تطورات اندیشهی چپ در سطح
جهانی. اكنون با در نظر داشتن ماركس و تذكر دِین تمامی حوزههای
علوم انسانی با او و اندیشههایش، اذعان به این نكته لازم است كه
سیر تفكر سیاسی از او و عصر او بسی بیشتر فرا رفته و در سطح جهانی
نیز در مواجهه با یك شیفت گفتاری از ماركسیسم به لیبرالیسم یا
حداقل تفوق گفتار آزادیخواهانه بر گفتار عدالتخواهانه بودهایم ـ
با اذعان به درك رابطهی پیچیده و گاه پارادوكسیكال این دو به
عنوان امری دیریاب- شاید تطور یا تغییر جایگاه این دو قطب و تفوق
یكی بر دیگری را بتوان به درهمتنیدگی و تأثیرگذاری رگههای متمایز
و مجزایی از تاریخشناسی علم گرفته تا فلسفهی پست پوزیتیوسیم،
نسبیتگرایی و پست مدرنیته و فروریختن كلان روایتها ارجاع داد.
امری كه دستكم تا به كنون و بعنوان یك ترجیح بلامرجح، علیرغم
افتراقات این پارادایمها، اكنون چپ در سطح جهانی را به تعویض
روایت خود از حقیقت وادار به رضا كرده و به كاستی از غلظتِ
تقلیلگرایی مجبور! اما چپ ایرانی و كردستانی هنوز هم در قرائت
ماركسیست- لننیستی آن به روایت استالینی، اگر تحت تأثیر عرصه رئال
سیاست در روش و اندیشه، چگالی كمتری از شوری چپ ِنمكسود! را از
خود نشان داده باشد هنوز در اندیشه و عمل درپی تأسی به همان مبانی
پیشین بوده و گاهی هرگونه تجدیدنظرطلبی در مبانی این اندیشه و روش
شناختی آن را بدون هیچگونه اغماضی، غلتیدن به آغوش لیبرالیسم و
جریان سرمایهداری قلمداد میگرداند. گروهی دیگر نیز به طمع بهره
از میراث گذشته و دستیابی به سود آینده چون پاندولی بین چپ و راست
در نوسان بوده و علیرغم گرفتن ژست دمكراتیك و . . . هنوز جوهرهی
كاری آنان، همان اندیشه بوده و نگاهشان به جهان از دریچهی
منازعهی طبقاتی،به ایران از دریچه سال 57 و حفظ روحیهی رومانتیسم
روسوئی دههی 70-1960 اروپایی است؛ عدم توانائی این گروهها در درك
پارادایمهای نوین اندیشه و سیاست بدون شك یادآور این گفتهی ماركس
است كه «ذهن سیاسی درست به این دلیل سیاسی است كه درون چارچوب
سیاست میاندیشد، هرچه در این چارچوب پر شورتر و زندهتر باشد
بیشتر در شناخت بدبختیهای اجتماعی ناتوان باقی میماند»7.
اما چنین تصور نگردد كه این نوشته از همان ابتدا درپی تقلیلگرایی
برآمده است، چه اذعان به این نكته لازم است كه بهعنوان معضلی
اساسی در فرهنگ سیاسی- غیر از حب و بغض شخصی و سیاسی با جریانات،
گروهها و نخبگان- همیشه آنها را فارغ از شرایط زمانی و مكانی رخ
داده در آن مورد مطالعه قرار دادهاند. این نوشته نیز منصفانه
اذعان میدارد كه گروههای چپ در دهه 50-40 فرزندان زمانهی خود
بوده و عملگرایی، آرمانگرایی و محوریت عدالت و برابری خواهی،
بعنوان وجه كانونی اندیشهی چپ، امری غیرقابل اغماض بوده است. اما
انچه كه این نوشته درپی آن خواهد بود، تداوم اندیشهی روشنفكرانهی
دهههای گذشته و تداوم آن در چپ كنونی است كه اكنون نیز علیرغم
دگردیسی یا پارادایم در تفكر سیاسی، همچنان به برداشت شبهمذهبی و
رستگاری جویانه از ماركسیسم/ لنینیسم در قالب انقلاب، (جشنوارهی
ستمدیدگان)8 مباردرت ورزیده و بر این باور است كه با
اصل بنیادی برابری همهی دردهای جامعه درمان و با حل تناقضات موجود
در سیستم سرمایهداری، خود به مهندسی اجتماعی و نوینی خواهد پرداخت
كه راه را برای رسیدن به اوتوپیا مهیا میگرداند.
·
رَصَد:
«این پرسشِ در حقیقت بسیار ساده [پرسش در باب ماركسیسم ارتدكس]
امروزه، هم در محافل بورژوازی وهم در محافل پرولتری موضوع مباحثات
فراوانی شده است، اما در میان روشنفكران، مسخره كردن هرگونه اعلام
وفاداری به ماركسیسم درست آیین (ارتدكس) رفته رفته باب روز شده
است»9.
« . . . به جرأت میتوانم بگویم كه ممكن است برخی روشنفكران
دیوانه، بخاطر این مقایسه فریاد و فغان سر دهند كه نبرد آزادانه
عقاید، آزادی انتقاد، آزادی خلاقیت ادبی و غیره رعایت شده است اما
در حقیقت امر، این فریاد چیزی بیشتر از توجیه فردگرایی
روشنفكرانهی بورژوازی نیست».10
آغاز كردن از مقولهی خطیر روشنفكری هرچند امكان ایجاد سوءتفاهماتی
جدی و پلمیك را پیشروی داشته باشد اما ماركسیسم11 در
ایران و كردستان بدون پرداختن به این پدیدهی دنیای مدرن و
كاركردهای آن در طی سالهای نهچندان دور گذشته امری غیرممكن است،
خصوصاً كه شرایط كنونی ایران نیز خود بگونهای حاصل میراث روشنفكری
در این گذشته است. روشنفكر در جایگاه فیلسوفی هویتآفرین و نه
قهرمان آگاهی در میدان، بل عامل به بیان آورندهی سمت و سوی
تحولاتی كه روح زمانه خود میباشد و روشنفكر در مقام فعال در عرصه
سیاسی دو تعریف اندكی فراخ از این پدیده میباشد كه درنهایت، هردو
به درگیری با قدرت میانجامند. درگیریی كه متأثر از فلسفهی
روشنگری، مبارزهی اجتماعی و نقد قدرت و سنت را مبنایی برای عمل
سیاسی قرار میدهد.
این ایده را كه میتوان به اثار هابز و لاك و مستتر در انتروپولوژی
آنها انتساب داد، برمبنای نظریهی «لوح سفید» آدمی را برخوردار از
فطرتی پاك قلمداد مینماید. كه با گام نهادن در جامعه، دچار كژی و
ناراستی میگردد. انسانهایی پاك كه سلطه سیاسی جامعه درصدد فساد
آنها بوده است. «این ایده نسبتاً ابتكاری لاك كه، ذهن انسان مفطور
به هیچ فطرتی نیست بلكه عین یك لوح سفید است و بعداً هرچه روی آن
نوشته شود شخصیت انسان را تشكیل میدهد، بهترین مبنا و بهترین سنگ
بنا برای این بود كه بعداً روسو خوبی فطری انسان را بر آن سوار كند
[امری كه] اصل اساسی روشنفكری است. لاك میگوید بگذارید چنین فرض
كنیم كه ذهن به اصطلاح خودمان مانند كاغذ سفید است و هیچ رقمی بر
آن دیده نمیشود و فاقد هرگونه اندیشه است. لاك البته از این
مقدمات اعتبار تجربه را نتیجه میگیرد، اما سخن بر سر نتایج غیر
مصرح در این ایده است، گفته شده است كه میان نظریهی معرفت شناسانه
آراء سیاسی لاك رابطهی نزدیكی وجود دارد، اما [در این نظریه]
حقیقتی از این مسلمتر نیست كه آدمیزادگان از یك گوهر [بوده] و همه
بطور یكسان در برابر مواهب طبیعت زاده میشوند و همه از استعدادهای
یكسانی برخوردارند، پس باید نسبت به هم در وضعی برابر باشند و هیچ
حاكمیت و فرمانبری میان آنها وجود نداشته باشد، خط سیر استدلال
چنین است؛ ذهن انسان لوح سفید است، پس انسانها برابرند، اقتضای
طبیعتشان این است كه در حالت صلح و هماهنگی نسبی بسر میبرند، پس
حاكمیت ضروری نیست، در این صورت اگر دولتی بوجود میآید بار سنگینی
از انتظارات از او وجود دارد».12
با انقلاب فرانسه، رمانتیسیسم روسویی نیز به عنوان چاشنی تودهها
وارد عمل میگردد. پس میتوان گفت كه برمبنای این وجه
انسانشناسانه، انسان علیرغم بعد فاسد شدن، به بهترین وجه
تربیتپذیر نیز بوده و تغییر این موجودات به دست روشنفكران كاملاً
امكانپذیر خواهد گردید. این، عملاً ره به سوی نوعی آنارشیزم مخفی
برد كه دولت خوب دولتی است كه نباشد. در روایت روسویی نیز دولت
مطلوب به آیینهای برای ارادهی عمومی فرو كاسته گردید و روایت
ماركسیستی نیز سرانجام راه بسوی محو دولت در آینده برد.
اما با رویگرداندن فیلسوفی از فلسفه (ماركس) به جهت تحقق فلسفه در
سیاست بود كه «تاریخ باوری، خداناباوری، و انحطاط خرد و عقل» در
جهان سیاست به پیدایش فلسفهای منجر گردید كه فرضیات او دربارهی
انسان را توجیهگر خشونت در سیاست و خوار وخفیف شدن آزادی در تاریخ
قرار میداد. اگر انسان در تاریخ است كه خودش را محقق میكند و
تاریخ سلسلهای از پاشیدگیهای خشونتباری است كه تغییر به بار
میآورند، پس خشونت را باید به چشم بخشی ضروری از تحول و تكوین بشر
دید».13 لحن رمانتیك و نثر آهنگین و عالی مانیفست نیز
سلاحی كارآمد جهت تهییج احساسات پرولتاریایی را فراهم آورد كه تنها
از دریچه منازعهی طبقاتی به جهان و كارگری كه چیزی جز از دست دادن
زنجیرهایش نداشت، مینگریست. «ماركس با مانیفست سلاحی را بدست
پرولتاریا داد كه بورژوازی با آن فئودالیسم را واژگون ساخته بود».14
پرولتاریا در مقام تودهای از انسانهای مقدس (برمبنای همان
انسانشناختی) برمبنای چنین برداشتی در نزد ماركس، توسط روشنفكران
ساخته شد. تا بدینجا هم از رادیكالیسم و انقلابیگری سخن به میان
آورده شد و هم از رمانتیسم و نوعی عملگرایی مبتنی بر آنارشیسم.
چنین انگارههایی در ایران توسط روشنفكران در معنای نقد حاكمیت و
قدرت بیشتر در جهت مخالفت ساخته شد تا نقد در جایگاه پیشنهاد.
اكنون كه سیر تاریخ معاصر ایران بواسطهی خاطرات چپیها و
تودهایهای واقعبین مورد بررسی قرار میگیرد، یا حتی با سیر در
نوشتههای آن عصر، رسیدن به این نكته چندان مشكل نخواهد بود كه
حقیقتی كه توسط روشنفكران چپ در ایران ساخته گردیده بود، حاصلی جز
نگاه به جهان با دو رنگ سپید و سیاه بیشتر چیزی نداشت. فرهنگ
ایرانی و نگاه اسطورهای مبتنی بر حماسهی ایرانی و خیروشرِ
ماركسیستی ـ و اندكی مذهبی ـ بعدها در نگاه اندیشمندانی چون
شریعتی- كه ماركسیسم اگزیستانسیالیزم را با دین آمیخته بودند- در
چارچوب این فضای سه بعدی و در راه رسیدن به یوتوپیا، چنان وعدههای
كلانی به تودهها میدادند كه اكنون نیز طنین آنها در نوشتههایی
از این دست مشهور است. اما نكتهی جالب، روشنفكران ایرانی كه چپ
لنینیستی را در روایت استالینی آن قرائت میكردند، غافل از این
نكتهی دقیق ماركسی بودند كه فقر به تنهایی عامل انقلاب نیست.
نكتهی دیگری در این میان؛ اندیشهی روشنفكری در ایران (و البته چپ
نیز)، كه حقیقت وجودی انسان را تنها در عمل اجتماعی او فرض
مینمودند. كسانی چون دكتر شریعتی همواره بر این مبنا لب به سخن
میگشودند كه اگر در صحنه نیستی هركجا كه خواهی باش، بهنماز
ایستاده یا به شراب نشسته. لازم به گفتن نیست كه دعوتی بود به
میراندن یا مردن. تطبیق این گفته با نظرات لنین چندان مشكل به نظر
نمیرسد «لنین هرگز به امكان بیطرف بودن در هیچ یك از عرصههای
زندگی از جمله فلسفه باور نداشت. هر آنكه به حزبی متعلق نبود یا
خود را بیطرف میخواند دشمن پنهان بود - در دوران مبارزهی
انقلابی، در زمانی كه هر لحظه مهم است و مخالفت و بیطرفی راه را
برای نفوذ دشمن باز میكند- در زمانی كه برای كمك به مردم در امر
مبارزه مقدسشان كسی نمیشتابد، من چنین موضوعی را بیطرفی تلقی
نمیكنم. این بیطرفی نیست، انقلابیون چنین كاری را تحریك به شورش
میخوانند»15.
به درازا كشانیدن بحث در این باب و تأثیر نفوذ اندیشههایی از این
دست در اندیشهی روشنفكران چپ ایرانی در سالهای قبل از انقلاب تا
تفوق یافتن پیروان مكتب آنالتیك بر مكتب سنتتیك در دههی اخیر،
چندان جایز نیست اما اگر خلف وعده نباشد، تطبیق این مدعاها بر
مستندات تاریخی شاید راه را جهت وضوح رُصَد، اندكی فراختر نماید.
اندیشهی چپ به حزب توده در جایگاه حزب مادر تمامی احزاب ایران و
بعدها كردستان همواره دین بزرگی داشته است. این حزب كه با همكاری
دو گروه روشنفكران ایرانی و كمونیستهای قفقاز بر مبنای ایدههایی
چون «مبارزه با فقر، هواداری از اصلاحات اجتماعی و تمایل به
آزادیخواهی و ترقیخواهی و پیشرفت»16 تشكیل یافته بود
در مدتی كوتاه بعنوان بدیلی برای حل مشكلات ایران «به قدرتمندترین
سازمان سیاسی نه فقط در چارچوب ایران بلكه در تمامی كشورهای
خاورمیانه»17 تبدیل گردید. نگاهی به پیشینهی روشنفكری
این حزب و گروه 53 نفر و كسانی كه بعدها در رأس كادر رهبری آن قرار
گرفتند مؤید چنین ادعایی است (روشنفكری جریان چپ در ایران)18،
كاملاً نیز طبیعی بود كه شوروی به اعتبار جنگ با فاشیزم و نازیسم و
تلفات فراوانی كه در این بین متحمل گردیده بود در نزد سازماندهان
این احزاب از ارج و قربت فراوانی برخوردار گردد.
·
كردستان
اما در كردستان وقایع اتفاقیه با تأسیس ژ.ك به گونهای دیگر آغاز
گردید. «از همان آغاز بكار این حزب یا سازمان كردی در سال 1937
بواسطه وجود روشنفكری چون عبدالرحمن ذبیحی و با درپیش گرفتن
خطمشی سیاسی مبتنی بر از بین بردن مرزهای تصنعی كردستان و اتحاد
ملت كرد با تمامی اقشار ان از جمله زن و مرد، شهری و روستایی، آغا
و رعیت، فقیر و ثروتمند . . . آغاز به فعالیت مینماید. (اولین سند
رسمی آن در سال 1943 منتشر میگردد).19
اما بعد از اتمام جنگ جهانی [دوم] و هموار گردیدن شرایط محلی و
جهانی برای تأسیس حكومت كردی در ایران، «ژ.ك» از میان رفته و حزب
دمكرات كردستان سازماندهی میگردد. . . به هنگام زندانی بودن ذبیحی
در زندان، «ژ.ك» منحل گردیده و «ح.د.ك» و جمهوری كردستان تأسیس
میگردند. [گویا ذبیحی] چندان به این امر راضی نبوده است. چنین
ادعایی نیز نمیتواند عجیب تلقی گردد، چرا كه تأسیس حزب دمكرات
تنها تغییر نام و سازماندهی ژ.ك نبود . . . «ح.د.ك» كردستان بزرگ
«ژ.ك» را به مساحت مكریان (منطقه مهاباد) تقلیل داده، خودمختاری را
جایگزین استقلال مینماید. زندانی و تحت نظر قرار گرفتن ذبیحی
درطول دورهی جمهوری، رقابت میان او و پیشوا (قاضی محمد) و همچنین
زندگی ذبیحی بعد از شكست جمهوری تا دستگیری و كشته شدنش، دلایل
فراوانی را نسبت به اختلاف ژ.ك و ح.د.ك ایجاد مینماید».20
با آمدن «روسها به منطقه و ابراز كمكهایشان، به حزب نزدیك و
سرانجام توانستند حزب را از مبدأ و خطمشی خود منحرف نمایند».21
ملا قادر مدرسی كه خود از اعضای اصلی و كمیته مركزی این سازمان
بود، بر این عقیده است كه «از طرف روسها و بخصوص جعفر باقروف و
وابستگانش (جعفر پیشهوری) زمزمهای ساز گردید مبنی بر تغییر و
تحول اساسی در ژ.ك، [تا] از حالت زیرزمینی خارج گردیده و به تغییر
نام مبادرت ورزد، بعد از این ژ.ك كمكم كمرنگ گردیده و حزب دمكرات
جایگزین آن گردید».22
از این زمان به بعد هیمنهی شوروی و نفوذ آن بر ایران در قالب حزب
توده و جمهوری كردستان منعكس گردید. با این تفاوت كه در كردستان
حزبی از روشنفكران و تحصیلكردگان- از نوع ایرانی آن- نبود و روسها
«سعی نمودند با كسانی ارتباط برقرار نمایند كه به سبب جایگاه
عشیرتی و دینی یا به لحاظ روشنفكری در كردستان از نفوذ برخوردار
باشند»23. این نفوذ تا جایی پیش میرود كه یكی از
روحانیون مذهبی و بعداً سرشناس كردستان در مدح استالین و نظام آن
مدیحه سرایی میكنند24. در اینجا نیز میتوان قابلیت
نزدیكی مذهبیون با ایدئولوژی ماركسیسم را بعینه مشاهده نمود.
این امر نقطه تفاوت شوروی به كردستان و ایران بود. اما آنچه
میتواند به عنوان نقطهی مشترك در نظر گرفته شود همان سنگ بنایی
است كه بواسطه كمك شورویها به جنبش كرد آن را به «بخشی از
جنبشهای رهاییبخش و ترقیخواهانهی جهانی كه جناحی از آن كشورهای
سوسیالیستی و جنبش جهانی كارگران و جناح دیگر آن جنبش
رهاییخواهانهی خلقهای تحت ستم بود ... جنبش مردم كردستان در
سالهای 25-1324 به بخشی از جنبش ضد فاشیستی و ضد امپریالیستی سراسر
جهان»25 تبدیل كرد.
بگذریم از عضویت هر عضو حزب دمكرات در حزب توده و انتشار
شمارههایی از روزنامه كردستان در تبریز و چاپخانههای آن حزب. حسن
رستگار بر این باور است كه حتی بعد از تشكیل كنگره دوم نیز حزب
دمكرات دنبالهرو احزاب دیگر بوده است. با بازگشت دكتر قاسملو به
این حزب، (ح.د.ك) در میان احزاب چپ جهانی به وزنهای تبدیل
میگردد»26. البته این امر بعد از سیاست گردش به چپ
مجدد و اخراج احمد توفیق (عبدالله اسحاقی) از حزب. در جریان كنگره
سوم در 6-22 سپتامبر 1973 میسر میگردد.
هلن كرولیش همسر قاسملو خود بر این باور است كه وی «تا 1948 تعلق
خاطر فراوانی به كمونیسم داشته و بعدها به خطمشی انترناسیونال
سوسیالیستی (سوسیالیزم ملی) قرابت بیشتری پیدا میكند»27.
در این راستا باید گفت كه هرچند سیاستهای واقعبینانهی حزب ـ كه
ناشی از شخصیت موقعیتسنج و دیپلماتیك قاسملو بود- هیچگاه امكان
غلتیدن این حزب به جانب چپ روی كودكانه را فراهم نكرد اما در
گفتههایی، با همان طنین یك ماركسیست تمامعیار مواجه میگردیم كه
همچنان ایدهی تأسیس جامعهای سوسیالیستی را درسر میپروراند «بر
این باوریم كه حزب كارگران و كشاورزان و روشنفكران انقلابی هستیم.
این دو طبقه و یك قشر باهم میتوانند تا [برپایی] سوسیالیزم گام
بردارند، چرا كه كشاورز و كارگر و روشنفكر انقلابی توان ایجاد
سوسیالیزم را دارند. در چنین صورتی در جامعه، ما حزب كسانی هستیم
كه هیچ مانعی برای گام برداشتن آنها بسوی سوسیالیزم ندارند. ..
كشورهای سوسیالیستی، احزاب سوسیالیست و كمونیست، جنبشهای
رهاییبخشِ خلقهای ستمدیده، نیروهایی هستند كه ما آنها را دوست
قلمداد میكنیم»28 و در تفكیك سوسیال دمكراسی از سوسیال
دمكرات، سوسیال دمكراسی را موجد رفرم قلمداد مینماید. «همانگونه
كه در كورته باس» نیز آمده است، به نظر ما سوسیال دمكراسی وظیفهی
ادارهی سرمایهداری و حفظ ان را برعهده داشته در حالیكه حزب
دمكرات بر این باور است كه باید سرمایهداری از میان برود. پس
بسیار منطقی خواهد بود كه حزب دمكرات گام در راه سوسیال دمكراسی
نگذارد»29 . . .«برای ما این سه مسئله اساسی خواهد بود،
استقرار سوسیالیزم، رد سرمایهداری، رد سوسیال دمكراسی، نمیخواهیم
در چارچوب سرمایهداری زندگی كنیم، خواهان ازبین بردن ارتباطات
سرمایهداری و استقرار ارتباطات سوسیالیستی میباشیم»30.
هرچند نمیتوان مسئله «ح.د.ك» را فقط به اندیشهی چپ تقلیل داد اما
از آنجا كه این نوشته به بررسی تداوم اندیشهی چپ در كردستان
میپردازد، اما این اندیشه در شكل تطبیق داده شدهی آن بر كردستان
در صدد برپاداشتن الگویی تیتویی برآمده بود و ناسیونالیزم كردی
توان تبدیل آنرا به چاشنی خود فراهم آورده بود.
نیازی به گفتن نیست كه از این چند قطعهی فوق، میتوان هم ضدیت با
نظام بازار سرمایهداری، هم بوی انقلابگیری را استشمام نمود و هم
نیز، چون حقیقت همهگیر اندیشهی چپ آن را نظامی خودكفا و جامع
تلقی مینمود، میشد تمامی مسائل را به آن احاله داده و با تأسیس
یوتوپیا، كلیدی برای حل تمام مشكلات درنظر گرفته شود. این خصلت نه
فقط در نزد حزب دمكرات و رهبر آن بلكه در تمامی جریانات چپ دیگر
نیز به جرأت رنگ غلیظتری مییافت. نگاهی اجمالی به آثار دیگر
گروههای چپ در ابتدای انقلاب، این خصیصهی عمومی در اندیشهی چپ
را برملا میكرد كه همگی آنها بگونهی توضیحالمسائل كاملی بودند
كه بر مدار ارزشها، بایدها و نبایدها، به تجویز «چه باید كرد»
مبادرت میورزیدند و این خصیصهای است كه اكنون نیز به مراد رسیدن
به غایات پیشبینی شده همچنان در تكاپوی رسیدن به آنند.
دیگر حزب كردستانی تأثیرگذار در صحنهی سیاست در كردستان كومله
(سازمان انقلابی زحمتكشان كردستان ایران) بود با تأثیرپذیری فراوان
از «كومله رنجدران» و اتحادیه میهنی كردستان
p.u.k
. این سازمان كه در پروسهای 11 ساله از سال 48 تا سال 57 و آغاز
مبارزه علنی توسط افرادی پایهگذاری شد كه از سطح سواد و معلومات
بالاتری نسبت به عموم مردم كردستان برخوردار بودند.
كسانی چون فواد مصطفیسلطانی، عبدالله مهتدی، ساعد وطندوست، فاتح
شیخالاسلامی، دكتر جعفر شفیعی و ... را میتوان از پایهگذاران آن
دانست. این سازمان دست چپی بر مبنای ایدههای انقلابی و چپگرایانه
از همان ابتدای شروع مبارزهی علنی خود، سعی داشت با نزدیك شدن به
خط كمونیسم چینی، به دفاع از حقوق دهقانان و زحمتكشان كردستان در
مقابل اربابان قرار گیرد. این سازمان بعد از تسخیر مجدد كردستان از
سوی حكومت مركزی، در سال 61 با الحاق كسانی چون منصور حكمت، حمید
تقوائی، ایرج آذری و ... حزب كمونیست ایران را تشكیل دادند و كومله
بعنوان شاخهی آن در كردستان شناخته میشود. در جریان كنفرانس
بازسازی كومله در 4 اگوست 2000
زمینهی تبدیل مجدد آن به یك حزب كردستانی در دستور كار
قرار میگیرد. در این گزارش با تمایز قائل شدن بین جنبش
خودمختاریخواهانهی كردستان (جنبش بورژوا ناسیونالیست) و حزب
كمونیست31 با كوملهی جدیدی كه در حال بازسازی مجدد است
درپی معرفی سازمان جدید با خط مشی ناسیونالیست ـ سوسیالیستی
برمیآید:«ما دوباره تأكید میكنیم كه كومله همچون سازمانی سیاسی ـ
سوسیالیستی كارگران،
مسئولیت دارد كه تمامی عرصههای فعالیت كارگران در كردستان را بر
مبنای استراتژی سوسیالیستی سازمان داده و رهبری نماید. در همان
حال، كومله تلاشهای خلق كرد برای بدست آوردن حق تعیین سرنوشت را
از طرق گوناگون سازماندهی و رهبری نماید»32.
این كنفرانس كه مقدمهی انشعاب از حزب كمونیست بعد از گذشت 15 سال
از تأسیس آن بود، مشكلات و عدم توانایی آن در عرصهی سیاسی را به
همان اولین سنگبنای آن نسبت میدهد. «ما سازمانی را به نام حزب
كمونیست ایران بنیاد نهادیم كه نیروهای تشكیل دهندهی آن، غیر از
كومله، خارج از كردستان، از هیچگونه جایگاه اجتماعی برخوردار
نبودند ... تا جایی كه از بخش مهم چپ رادیكال سوسیالیستی آن دوره
نیز بدور مانده بودند.»33
كومله در شهریورماه 1379 مجدداً با تلفیق ماركسیسم و ناسیونالیزم
به عرصهی سیاسی كردستان بازگشت و سعی داشت با معرفی كردن خود
بعنوان سازمانی رادیكالیست هم از ناسیونالیزم كردی كه در آن دوره
به تبع دستگیری اوجالان و فضای به شدت ناسیونالیستی آن دوره بهره
گیرد و هم بعنوان حزب انقلابی و ماركسیست، از آن پتانسیل استفاده
نماید. اما از همان قطعنامه وجود دو خط فكری در آن مشهود بود. خط
فكری رادیكال چپ و خط ناسیونالیستی كه سعی در تلفیق و لاپوشانی آن
دو درهم داشته بود.
گسترش ارتباطهای كارگری با ایران، حمایت از جنبش كارگری در ایران
و ... تلاش برای رسیدن به قرائت دقیق از ماركسیسم و كمك به توسعهی
روشنفكری سوسیالیستی، كمك به جبههی چپ دربرابر راست ... ازجمله سر
فصلهای كاریی بود كه كومله برای همهی فعالین كمونیست راه آزادی
طبقهی كارگر طراحی نموده بود.
فصل اول اساسنامهی آن نیز، كومله را سازمان انقلابی زحمتكشان
ایران و به عنوان حزب سوسیالیستی كارگران كردستان معرفی مینماید
كه برای انقلاب اجتماعی، الغای نظام سرمایهداری و برقراری
جامعهای عادلانه سوسیالیستی مبارزه میكند و خود را پیشرو و
رهبریكنندهی كارگران كردستان به جنبش آزادیبخش خلق كرد برای كسب
حق تعیین سرنوشت و تأمین حاكمیت مردم كردستان بر سرزمین خود» معرفی
مینماید34.
اگر نه در سطح عمل كه اكنون اصولاً نمیتواند چنین چیزی وجهعینه
درنظر گرفته شود، امید به عدالت اجتماعی و ساختار جامعهی بیطبقه
از ارزشهای الهامبخش و تداوم یافتهای است كه هنوز در قالب
انقلاب اجتماعی و رد و نفی نظام سرمایهداری مبنای اخلاقیات سیاست
را تدوام بخشیده است. ح.د.ك بسی زمان است كه بواسطهی ضعف تئوریك
دیرین خود یا موضع اپورتونیستی و سازشكارانهاش (از زاویهی چپ
رادیكال و ارتدكس) به ضرورت بازاندیشی یا رهایی از سوسیالیزم
نیندیشیده است و كومله سعی دارد با زنده كردن رادیكالیسم انقلابی و
نفی نظام سرمایهداری به آفرینش فضای انقلابی سالهای قبل از انقلاب
بازگردد. آفرینش دوباره حماسه و زندگی در جامعهای پوپولیستی. اما
اكنون دیگر چریك خوب را از بوی گند بدن او نمیتوان شناخت! درست
است كه خشونتگری جهان را دگرگون میكند اما محتملترین حاص این
دگرگونی جهان خشنتری است، كه در آن به جهت بازگشت به دوران پیش از
هرج و مرج، بدون گمان محتاج توتالیتری یا توتالیترهایی خواهد بود
كه دمكراسی و فردگرایی را در نطفه خفه خواهند كرد.
انقلاب سال 57 نیز علیرغم نشانههای اندكی كه برای حدوث داشت، تا
اندازهی هم غیرمترقبه بود. با وقوع انقلاب و دور گرفتن گروههای
متفاوت جهت دستیابی بقدرت، چپ [ها] كه بازندگان اصلی آن بودند،
توانستند در جا انداختن ایدههای دست چپی و تداوم آن بعد از حذف
شدنشان موفق گردند. سوبسید سیاسی سنگینی كه به چپها در فضای سیاسی
ایران وارد آمد و آنها را در وهلهای به كردستان كوچ داد، فضا را
برای رادیكالیزه كردن هر چه بیشتر فضا مهیا نمود. احزاب ماركسیست ـ
لنینیست در كردستان و ایران با بنا نهادن گفتمان خود بر مبنای
طبقه، در پی رسیدن به قدرت یا شركت در حاكمیت بوده و هویت ملی را
یا به تئوری چپ وابسته گردانیدند یا آن را تنها در قالب چپ تحلیل
نمودند، و همواره ستم ملی را به ستم طبقاتی پیوند دادند، در چنین
حالتی طبیعتاً میتوان به انتظار ناسازگاری مهمی نشست. چرا كه در
ماركسیزم تمامی منازعات بر مبنای طبقه استوار گردیدهاند. با اندكی
مداقه، چنین مقولهای
در «كومله» بسیار قابل توجه است. كومله همواره دچار بحران
عظیم تئوریكی و فكری بوده است، بر این مبنا كه چگونه موفقیت
(Psition)
خود را در مقابل مسئلهی ملی در ارتباط با اهمیت و ضرورت مسئلهی
طبقاتی تبیین نماید. براین مبنا كه ساختار فكری و تئوریك و فلسفی
ماركسیسم، ناسیونالیسم را چون مقولهای تابع برای طبقهای خاص،
مقرر نموده است «[میبینیم كه] این طبقهی خاص با بدست گرفتن
حكومت، پیروز میگردد و با فروپاشی این طبقه، این ایدئولوژی رو به
افول میرود».35
اصولاً در مواجهه با سیاست قائل بودن به ترجیحی با معیارهای
احتیاط، دور اندیشی و عقل نقاد یا محدودیت خطرات به هزینهی
محدودیت فواید، بایسته است. در آنچه نیز كه تحت عنوان رصد آمد، از
وجوه بالفعل در نظام اندیشگی كردستان و ایران سخن به میان آمد و
نه تفاوتهای نازدودنی ذاتی بازبینی شده كه در قالبهای عامی چون
روشنفكری، ایدهی انقلاب، رمانتیسیسم، قدرت ستیزی و آنارشیسم مضمر
از آن یاد گردید. این موارد به عنوان ابعادی تبلور یافته در سیاست
عملورزانه با این ایده مورد كنكاش مجدد قرار گرفت كه در كردستان و
ایران، چپ در جایگاه یك ذهنیت، تبدیل به بخشی از سنت گردیده است و
در بسیاری از مواقع در نماد یك تابوی مقدس ظاهر میگردد. بر همین
مبناست كه نقد اندیشهی چپی كه در كردستان نمود یافت ـ هر چند
احتمالاً قابلیت كافی و وافی در بازنمایی سیاست در عمل را نداشته
باشد ـ میتواند به نقدی تمام عیار از سنت ناسیونالیسم در كردستان
نیز انتساب داده شود. اما قبل از ورود به بخش دیگر بحث، تذكر
نكتهای دیگر بایسته است، تاریخ میتواند هم از سوی حاكمان و هم از
سوی محكومان نوشته شود، میتواند به روایت حزبی در معنای عام آن
تطهیر و تقدیس نیز یابد، اما اگر بنا را بر پیشرفت در ایده و در
عمل نهیم، بدون شك بایسته است جایی برای تجدیدنظر پیوسته در
آرمانهای موجود و آنچه كه پیشبینی ناپذیر است، بگذاریم.
در حاشیه قرار گرفتن سازمانهای كمونیستی در كشمكشهای قدرت با
اجتماع، اكنون در نزد همگان به امری بدیهی تبدیل شده است. تا جایی
كه خلاف این امر مایهی تعجب خواهد بود. «اما برای افراد زیادی و
خصوصاً بیش از همه برای خود رهبران و فعالان این سازمانها كمونیسم
نه تنها جریان طالب قدرت است، بلكه فرقهی كاهنانی است كه آتش
حقیقت طبقات و اهداف انسانی را برای نسل آینده، همچنان افروخته
نگاه میدارند. خدمتكاران سرخ پوش متواضع و بیادعای پرستشگاههای
تاریخ اینانند، قربانیان همیشگی ارتجاع، زندانیان سیاسی ابدی،
كسانی هستند كه همیشه حقایق را با مردمانی در بیان نهادهاند كه
همیشه راهی دگر و رهبرانی دیگر را انتخاب كردهاند».36
انتخاب این قطعه كه میتواند روح ایدهآل گرایی و تاریخگرایی و
اندكی مظلومیت را هم بیشتر به نمایش بگذارد، در نهایت، بحث را به
همان مبنای مشترك ایدهآلهای ماركسیستی باز میگرداند، كه بر
مبنای ارزشها بایدها و نبایدها مبادرت به تجویز «چه باید كرد»
مینمودند و تصورشان از عدالت نیز تنها بر جامعهای اشتراكی
(سوسیالیستی) استوار بود. هر چند نمیتوان تمایزات این احزاب را در
نظر نگرفت، اما بر مبنای همان نظام اندیشگی مور بحث، همهی این
جریانات و در ردیف اول آن روشنفكران، بر این مبنا گمان میبردند كه
انسانها به خودی خود، خوبند و حكومت در پی فاسد كردن آنها برآمده
و با به زیر كشیدن حاكمان انسانها سر به راه خواهند گشت. فقط در
این راه بایسته است كه روشنفكران به هدایت تودهها پرداخته و با در
نظر داشتن انسان تیپیك و خاص در نظر داشتن تمامی ظرفیتهای حداكثری
او، از پی ساختن یك انقلابی برآیند.
داشتن علم و آگاهی و به تبع آن هدایت كردن مردم به ایدئولوژیك گشتن
در چارچوبی بسته منجر میگردید تا جایی كه همواره در جدال با سندان
واقعیت به مرز لجاج محض نزدیك میگردیدند. رسالتی روشنفكرانه كه
خصوصاً در جریان انقلاب 57 و بر همان مبنای نظریهی لوح سفید
كاتارسیس (پالایش روانی) را به عنصری مسلط تبدیل نمود، تا جایی كه
نه فقط روشنفكران «آته ایست» چپ، بلكه طیف مقابل آنها را نیز بدان
مبتلا ساخت.
اسطرلاب:
ماركس سیاست را تنها در قالب منازعهی طبقاتی و در كانون نشانیدن
آن میدید و لنین نیز در حفظ وحدت مبارزهی طبقاتی پرولتاریا در
راه سوسیالیزم و دفع انواع «نفوذ ناسیونالیستی اعم از بورژوازی و
یا باند سیاه»37 را وظیفهی انقلابیون قلمداد مینمود و
تمایل هر نوع جنبش ملی را در «تشكیل دولتهای ملی كه [بر
آوردكنندهی] خواستهای سرمایهداری معاصر به بهترین وجه»38
بودند میدانست. تسری دادن این ایده چون نظریهای جهانشمول «كه
نمونهی روسی به همه كشورها پدیدهای و آنهم پدیدهای با ماهیت
بسیار مهم، از آیندهی ناگریز و نه چندان دورشان عرضه»39
میداشت، پیامدهای مهمی را بر عرصهی سیاست در جهان گذاشت.
اما این اندیشه «همان خطایی را مرتكب میشود كه كانت در استدلال
انتولوژیك برملا میكند، یا همان خطایی را كه خود ماركس هگل را به
خاطر آن سرزنش میكند، یعنی صورت دادن یك پرسش كشنده از وجود داشتن
در عمل یا به تعبیر ماركس از امور منطق به منطق امور. طبقهی واقعی
اگر هرگز چنین چیزی بتواند واقعاً وجود داشته باشد، طبقهای است كه
بدست نظریه پرداز معطوف به عمل سیاسی واقعیت میپوشد، [طبقه] واقعی
نیست، واقعیت یافته است، یعنی جمعی است كه به منظور نزاع نمادین
(یا سیاسی) به حركت در آورده شده است، برای تحمیل یك نگرش به دنیای
اجتماع، یا به تعبیر بهتر یك روش برای ایجاد چنین اجتماعی در ذهن و
در واقعیت و ساختن طبقاتی كه براساس آن دنیای اجتماع بتواند
تقسیمبندی شود».40
و ماركس نیز بعنوان «پیشگویی ناكامیاب در تعیین نیروهایی كه مسیر
تاریخ بشر را تعیین میكنند»41 در زمانهی دمكراسی كه
تقابل مونیسم و پلورالیسم براساس آزمونهای عملی خود، مانایی و فنا
را میچشند، دچار نقد گردیده است. هر چند ماركسیستها بر این ادعا
باشند كه حكومتهای ماركسیستی تا كنون صورت تحریف شدهی ماركسیسم
بودهاند.
جبر تاریخیگری كه معتقد به وجود طرحی كلی و واحد برای تمامی جهان
و نوع بشر بود، با تشبه خود به علمگرایی در قالب مونیسمی نمود
مییافت كه بر پایهی «یك شیوهی معتبر و واحد برای درك و توضیح هر
چیز»42 بنا نهاده شده بود، و این امر خواسته یا
ناخواسته در دل خود پرورش دهندهی نوعی توتالیتاریانیسم بود كه در
قالب حزب یا سازمان یا یك حكومت برجسته میگردید. عدم توجه به
گسترده بودن دامنهی شناخت و پیچیدگی آن، لزوماً منجر به ایجاد
ساختار تمركزگرایانهای میگردید كه در بهترین حال میتوانستند
«نیت» خیر داشته باشند. «حتی فلسفهی نیكخواهانه و به ظاهر آزادی
چون سوسیالیسم دمكراتیك منطق توتالیتری را در دل خود نهفته»43
داشته و هایك علناً آن را تهدیدی برای صاف كردن راه رفیت یابندگی
میداند.44
اكنون كه به واسطهی تجربهی جهانی انقلابات و ظهور و پیدایش
نظامهای توتالیتر میتوان به راحتی وجوه تشابه نازیسم و ماركسیسم
را دریافت، شاید بتوان علیرغم تفاوت ظاهری، آنها را در طیف
سوسیالیسم جای داد، یا هر دو را اشكالی از سوسیالیسم در طیفهای
راست و چپ، انقلابات قرن نیز با ریشه داشتن در همین مبنای فكری، در
ترمیدورهای دراز مدتی با همراهی حكومتهای پلیسی ادامه پیدا نموده و
به علت تأیید یگانگی تجدد و تحرك اجتماعی «سرانجام به شكست اقتصادی
و از بین رفتن جامعه بلعیده شده به وسیله دولت ـ خدا45
رسید ـ بنام مخالفان تجدد و انقلاب به عنوان مدافع و عناصر اجتماعی
تلقی شدند كه باید به دست باغبان خوب به كندن علفهای هرز
علاقمندند نابود شوند».46
نقد به سوسیالیسم از هر نوع، حتی دمكراتیك آن را نیز باید بر همین
مبنا تحلیل نمود، نه فقط نظر وضع آن در آن دورهی زمانی «كه
عملگرایان آرمانخواه، درصدد كاربردی كردن آن بر كردستان یا ایران
بودند ، بل از این نقطه نظر كه در این دوره نیز علیرغم به محك
تجربه خوردن این ایده، همچنان بر آن پای میفشارند. این ایده كه با
تلاشهای مجدانهی تونی كراسلند (77-1918) در مقابله با نظام بازار
آزاد و نظام شوروی به عنوان راهی بدیل انتخاب گردید تا اعتراضی
باشد علیه نابرابریهای سرمایهداری و راهی باشد جهت رشد متوازن
اقتصادی، اما این نظر نیز همانگونه كه بیشتر از نگاه هایك به آن
پرداختیم، با امیدهای آن به جامعهی پسا سرمایهداری «بیش از
اندازه غیر عملی»47 و در عرصهی سیاسی نیز بنا به تعدیل
برنامهها و اتحاد با احزاب غیر سوسیالیست، چیز چندانی برای عرضه
نداشته است. «سوسیالیسم دمكراتیك به خودی خود جز چندانی [نتوانسته]
عرضه كند. بخصوص در شرایطی كه ادعا میشود فروپاشی كمونیسم به طور
كلی اندیشه سوسیالیسم را بی اعتبار كرده است»48.
نقدهای كه به این ایده نیز وارد گردیدهاند را میتوان حول همان
محورهایی كه در ابتدا به عنوان چاشنیهای چپ خلاصهوار آمد، بازگو
كرد. در این راستا هر نوع مهندسی اجتماعی تمركزگرایانه و متجلی كه
بر مبنای عدالت اجتماعی در پی استقرار الگویی عادلانه توزیع برآمده
باشند بنا به همان خصیصه به ورطهی تبعیت از سلسله مراتب
افتادهاند كه ناچاراً به گرفتن آزادی و ابتكار آزادانه از فرد
منجر گردیده است.
پیوندهای نامیمون ماركسیسم ـ لنینیسم با توتالیتاریانیسم و تمامیت
خواهی و برنامههای هدایت اقتصادی و تمركز خواهانهی آن را نباید
به بهای ادعای ورشكستگی و نقاط ضعف لیبرالیسم فراموش كرد. اگر در
تقابل این دو طیف فكری، فقط بر مبنای آزادی تمایز حوزهی خصوصی و
عمومی صرفِ فردی، و تكثر ارزشها و پلورالیسم فرهنگی توجه گردد،
برمبنای یك حساب واقعبینانه و سود ـ زیان میتوان جانب یكی از دو
طیف را گرفت.
جامعهی لیبرالی همانگونه كه لنین در مورد نظام سرمایه داری بر
زبان میآورد، دارای نهادهایی برای بهبود بخشی به وضعیت خود
میباشد. این نهادها برمبنای مكانیزم فرصتهای قانونی برابری عمل
مینمایند كه «از بیشترین امكانات خویش برای خودآفرینی بهره گیرد
این باور بر چیزی ژرفتر از برخی واقعیات تاریخی استوار نیست،
واقعیات تاریخی كه نشان میدهند بدون پشتوانهیی همچون نهادهای
جامعهی لیبرال بورژوایی مردم از امكانات محدودتری برای پرداختن به
راههای رستگاری شخصی خود برخوردار خواهند بود»49.
اكنون به تأسی از فوكویاما میتوان گفت كه فردگرایی یكی از
پایانههای تاریخ است و دموكراسی لیبرال و حقوق بشر نیز دیگر
پایانههای آن به حساب میآیند و هرایدئولوژی یا نظام فكری مبتنی
بر اندیشهی چپ توان بقا در برابر این سه عنصر را نخواهد داشت.
مفهوم دمكراسی و لیبرالیسم نیز چنان در هم تنیده شدهاند كه انفكاك
آن دو از هم نمیتواند در عرصهی عمل تبیین علمی و اجرایی به خود
ببینند. زمانی رزالوكزامبورگ در مورد سوسیالیسم و امكان اجرای آن
در روسیه گفته بود «این مسئله فقط در روسیه میتوانست مطرح شود،
این مسئله در روسیه نمیتوانست حل شود»50. اگر در
كردستان و ایران نیز اسطرلاب نشان دهندهی این موقعیت باشد، تنها
میتوانیم بگوییم «رفقا بكوشید فراتر از حس مالكیت بیندیشید»51.
منابع
1.
بردشا، لی، فلسفه سیاسی هانا آرنت، خشایار دیهیمی، تهران،
طرح نو، 1380- ص131.
2.
ریچارد لونیز، در: آیندهی سوسیالیزم، ناصر زرافشان،
(تهران، آگه، ج2، 1382)، ص129
3.
كورتس، رابرت، "پسا ماركسیسم و پرستش كار". ش. والامنش،
نقد، شماره 18، اردیبهشت 85
4.
كولاكفسكی، لشك، جریانهای اصلی در
ماركسیسم، عباس میلانی، (تهران، آگه، 1384)، ص115
5.
ریتزر، جرج، نظریههای جامعهشناسی در دوران معاصر، محسن
ثلاثی، (تهران، نشر علم، 1383)، ص 293-188
6.
محمد رضا تاجیك، پساماركسیسم به روایت لاكلاو وموفه،
فصلنامه گفتمان، پائیز و زمستان 1382-شماره 9
7.
احمدی، بابك، ماركس و سیاست مدرن، (تهران، مركز 1379)،
ص203، به نقل از
K. Marx and Engels, collectived works, 50 vols, progress
8.
استعارهی لنین برای انقلاب
9.
لوكاچ، جرج، تاریخ و آگاهی طبقاتی، محمد جعفر پوینده،
(تهران، تجربه، 1378)، ص89
10.
لنین، و.ا، ادبیات حزبی و نظریات لنین دربارهی ادبیات و هنر،
مهدی سپهر، قسمت اول، (شباهنگ، شهریور 58)، ص29
11.
در این مقاله هرجا سخن از ماركسیسم آمده باشد منظور قرائت
ماركسیست-لننیستی به روایت استالینی آن است مگر به خلاف آن اشاره
گردیده باشد.
12.
مردیها، مرتضی، غلطوارهی فكر سیاسی، (بیجا، بیتا)، ص7.
13.
بردشا، لی، فلسفهی سیاسی هانا آرنت، ص37
14.
واگویهای برگرفته از ماركس با اندكی تغییر
15.
كولاكفسكی، لشك، جریانهای اصلی ماركسیسم، عباس میلانی، تهران، آگه،
1385، ص569 نیز بنگرید به مقدمهی دوزخیان روی زمین نوشتهی ژان پل
ساتر و ترجمهی دكتر علی شریعتی كه با چه زبانی از متد انقلابی و
رادیكالیسم سخن به میان میآورد. (فانون، فرانتس، دوزخیان روی
زمین، تهران، نیلوفر، چ اول، 1361، ص28-7.
16.
خانبابا تهرانی، مهدی، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران،
(تهران، شركت سهامی انتشار، 1380)، ج2،ص.51
17.
قاسملو، عبدالرحمن، چل سال خهبات له پیناوی ئازادی،
(بیجا، چ2، 1367)، ص67.
18.
ابراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، احمد گلمحمدی،
محمد ابراهیم فتاحی، (تهران، نی، 1377)، ص196
19.
كهریمی، عهلی، ژیان و بهسهرهاتی عهبدولرحمان زهبیحی،
(سلیمانی، وهزارهتی روشنبیری،
2005)، چ2، ص 2-21 (نقل به مفهوم) 20. |