|
آرش دکلان
روز شنبه 12 دسامبر 2009 آقایان اکبر گنجی و محمدعلی
توفیقی در دانشگاه
Saint-Denis
در پاریس سخنرانی کردند. این سخنرانی از ساعت 3 بعد از
ظهر شروع شد و با پرسش و پاسخ در انتهای سخنرانی در
ساعت حدود 8:30 به پایان رسید. در این جلسه ابتدا آقای
توفیقی در مورد آسیب شناسی احزاب سیاسی در ایران و
اینکه آیا احزاب در ایران میتوانند به ارمغان آورنده
دموکراسی باشند یا نه صحبت کردند. در ادامه آقای گنجی
در مورد رابطه اسلام و دموکراسی سخنرانی کردند.
خلاصه سخنرانی آقای توفیقی:
چون من متأسفانه با تأخیر به جلسه رسیدم، اگر کم و
کاستیهایی در این خلاصه سخنرانی ایشان وجود دارد،
امیدوارم که خواننده بر من ببخشد.
ایشان معتقدند که اصل ولایت فقیه در قانون اساسی ایران
با ساختار فعالیتهای حزبی که فرآیندی دموکراتیک است
متناقض است و به همین دلیل ایشان معتقدند که تا زمانی
که این ساختار تغییر نکند نمیتوان انتظار داشت که
احزاب راهگشای دموکراسی برای ایران باشند. ایشان
مثالها و نمونههای زیادی از ممانعت عملی اصل ولایت
فقیه بر فعالیت احزاب ارائه کردند و در پایان هم با
ارائه ابراز نظر فرمانده سپاه در چند روز گذشته مبنی
بر اینکه شورای امنیت ملی و وزارت کشور باید چهارچوبی
مدون برای فعالیت احزاب در چارچوب نظام اسلامی ایران
تهیه کنند، استدلال کردند که این مداخله نظامیان در
امور سیاسی—که همان فرآیندی است که امروزه عموماً از
آن به احزاب پادگانی یا پادگانی کردن احزاب یاد
میشود— و تنها خود این ابراز نظر یک فرمانده نظامی در
مورد فعالیتهای سیاسی احزاب نشانگر اوضاع حاکم بر
فعالیتهای سیاسی احزاب است.
خلاصه سخنرانی آقای گنجی:
آقای گنجی در ابتدای سخنرانی خود گفتند که بیشتر مایل
بودند در مورد جنبش سبز ایران گفتگو کنند. ایشان
افزودند که موضوع سخنرانی به نوعی تحمیلی است و اینکه
نمیتوان در عرض نیم ساعت در مورد رابطه اسلام و
دموکراسی حرف زد. با همه این احوال ایشان با ارائه یک
بحث بسیار خلاصه تلاش کردند که فضای غالب بر گفتمان
امروزه در مورد رابطه دین به طور کلی با دموکراسی را
مشخص کنند.
ایشان در ابتدا با ارجاع به آرای افرادی مانند راولز و
متعاقبان وی گفتند که به طور کلی دو دیدگاه در مورد
رابطه دین به طور اعم با دموکراسی وجود دارد. یک
دیدگاه این است که انسانها همگی هر دین و ایمانی که
داشته باشند به چیزهایی از قبیل غذا، لباس، مسکن و
بهداشت نیاز دارند. به تعبیر این افراد نظام دموکراتیک
بهتر از هر نظام دیگری میتواند به این نیازها پاسخگو
باشد. مطابق این دیدگاه اصلاً حرف زدن راجع به رابطه
بین دین و دموکراسی به طور عام و به طور خاص سخن گفتن
از رابطه بین اسلام و دموکراسی بیمعناست.
در مقابل یک دیدگاه دیگر هم وجود دارد که معتقد است که
باید برای دموکراسی بنیانهای فلسفی جست و در این طیف
کسانی هم هستند که معتقدند که میتواند از رابطه دین
به طور عام و نیز طبعاً دین اسلام با دموکراسی سخن
گفت.
در ادامه ایشان به بیان الفبای هرمونوتیک پرداختند؛
اینکه هر متن بیش از یک تفسیر دارد. ایشان دین اسلام
را به این صورت تقسیم بندی کردند؛
1.
اسلام اول: که همان متن مقدس مسلمانان به نام قرآن است
2.
اسلام دوم:
تفسیر مؤمنان از این متن مقدس
3.
و اسلام سوم:
تاریخچه این تفاسیر و اعمال مسلمانان در طول تاریخ
البته نباید ناگفته بماند که این تقسیمبندی آقای گنجی
دقیقاً منطبق است بر تقسیم پوپر از جهانهای یک و دو و
سه. جهان یک همان جهان اشیا است. بر این مبنا متون
نوشته شده در کتابهای فیزیک اشیایی مادی هستند. جهان
دو، جهان ایدههاست و زمانی ایجاد میشود که کسی این
کتابها را میخواند و جهان سه، جهان رفتارهای یک
فیزیکدان در آزمایشگاه و نظایر آن است. آقای گنجی در
ادامه افزودند که چیزی به نام اسلام اول وجود ندارد،
چون به محض اینکه با اسلام رو به رو میشویم آنچه که
داریم تفسیری از آن و متون مقدس آن است. ما اسلام
دومهای متفاوتی هم داریم. در یک سر آن ایدههای مختلف
بنیادگرایانه و در سر دیگر آن میتوان ایدههای
روشنفکران دینی را یافت. بنیادگرایان با همه
گوناگونیهایشان معتقدند که اسلام با دموکراسی سازگار
نیست و اینکه مطابق اسلام دموکراسی یک انحراف است. در
مقابل ایدههایی که به روشنفکری دینی معروف هستند
معتقدند که اسلام با دموکراسی سازگاری دارد. آقای گنجی
به صراحت اعلان کردند که چون اسلام اول وجود ندارد لذا
سخن گفتن از رابطه دموکراسی با اسلام اول بیمعناست،
چون به محض اینکه ما با اسلام اول مواجه میشویم تا آن
را با دموکراسی مقایسه و نسبت و رابطه آنها را با هم
تعیین کنیم، آنچه که داریم تفسیری از اسلام و در نتیجه
اسلام دوم است.
در پایان سخنرانی نوبت به افراد حاضر در جلسه رسید که
پس از یک استراحت کوتاه سؤالات خود را مطرح کنند. بعد
از یک استراحت بیست دقیقهای آقای م. سحر حدود پانزده
دقیقه را به خواندن اشعار خود پرداختند. بعد آقایان
گنجی و توفیقی به بیان نطرات خود در مورد جنبش سبز
پرداختند.
آقای توفیقی این جنبش را نشانه بلوغ سیاسی مردم و نسل
حاضر دانسته و معتقد هستند که این جنبش تنها در شکل
خیابانی وجود ندارد. ایشان با تحلیل حرفها و رفتارهای
مقامات بلند مرتبه جمهوری اسلامی نشان دادند که آنها
تنها حضور خیابانی مردم را نشانه زنده بودن این جنبش
میدانند. ایشان هشدار دادند که این تحلیل بر واقعیات
استوار نیست. ایشان تأکید کردند که ابعاد فرهنگی این
جنبش بسیار وسیعتر از ابعاد خیابانی آن در ایران زنده
است و اینکه ما باید همگی با سعی تلاش خود و ادامه
فعالیتهای مدنی و اجتماعی این جنبش را زنده نگه داریم.
آقای گنجی در شرح این جنبش گفتند که اکنون بعد از
انقلاب مشروطه اولین بار است که روشنفکران و فعالان
مدنی و اکثریت دست اندرکاران جنبشهای فکری و اجتماعی
خواستار دموکراسی شدهاند. ایشان گفتند که انقلاب سال
1979 ایران محصول گفتمان دهه چهل بود که نه تنها
گفتمانی دموکراتیک نبود، بلکه حتی یک گفتمان ضد
دموکراسی بود. گفتمان غالب گفتمانهای چپی لنینیستی،
مائوئیستی، خوجه انوریستی و نظایر آن بود که حتی به
متن تفکرات اسلامی افرادی مانند شریعتی هم نفوذ کرده
بود. به تعبیر ایشان جنبش سبز ادامه انقلاب سال 1979
ایران است که مطابق با زمانه خود بالیده است.
در ادامه افراد سؤالات خود را مطرح کردند. بیشتر نقد
من در این قسمت ارائه میشود. چون نه به حرفهای آقای
گنجی نقدی دارم و نه به سخنان آقای توفیقی. سخنان اکبر
گنجی که اصلاً به یک معنا قابل نقد نیست، چون ایشان به
ارائه نظریات خود نپرداختند. ایشان صرفاً فضای غالب
گفتمان را بسیار ساده و در حد وقتی که در اختیار ایشان
بود به تصویر کشیدند. اصولاً ایشان نطری را ارائه
نکردند که بتوان به ایشان نقد کرد. تنها نقد ممکن به
حرفهای ایشان این است که مثلاً نشان داده شود که یکی
از اجزای فضای گفتمان رابطه بین دین و دموکراسی از قلم
افتاده است. در این مورد هم فکر نمیکنم نقدی به ایشان
وارد باشد. چون تا آنجا که من میدانم و با توجه به
انتظاری که میتوان از یک جلسه محدود داشت، تصویری که
ایشان ارائه کردند مطابق با واقعیت است. سخنان آقای
توفیقی هم چیزی نبود که من در آنها نقطه ضعفی ببینم که
جای بحث آن در اینجا یا در جلساتی نظیر این باشد.
بیشتر نقدم متوجه پرسشهای پرسیده شده است. بیشتر این
سؤالها نشان دهنده بیدقتی و در بیشتر موارد ناآگاهی
مخاطبان بود. به عنوان مثال چند نفر که یکی از آنها
خود کسی بود که ظاهراً ترتیب این برنامه و دعوت از
آقایان گنجی و توفیقی را هم داده بود اصرار داشت که ما
چیزی به نام اسلام اول داریم. من در همان لحظه زیر لب
با خودم زمزمه میکردم که پس تو چه فرقی با خامنهای
داری. وقتی بعداً آقای گنجی در پاسخ این ابراز نظر
همین جمله را گفت هم خوشحال شدم و هم تعجب کردم. برخی
هم که به وضوح از طرفداران پر و پا قرص ایدههای
مارکسیستی بودند به شدت به آقای گنجی واکنش نشان دادند
که چرا گفتمان چپ را غیر دموکراتیک نامیده است. نکته
جالب و تعجب برانگیز این است که وقتی آقای گنجی در
پاسخ ایشان میگفت که چپ معتقد به دیکتاتوری پرولتاریا
بود، ایشان با سر تأیید میکردند و وقتی که آقای گنجی
افزودند که این امر به وضح غیر دموکراتیک است، ایشان
با سر نفی کردند. من متوجه نشدم که سلولهای خاکستری مخ
برخی از افراد چگونه ساخته شده است. از طرفی میپذیرند
که چپ دهه چهل شمسی ایران معتقد به دیکتاتوری
پرولتاریا بوده و از طرفی نمیپذیرند که ایده چپ غیر
دموکراتیک بوده است. همین شخص بیرون از سالن هم یکی از
دوستانش را به اتهام سوسیال دموکرات بودن به مسخره
گرفته بود. او به وضوح دموکراسی را مسخره میکرد و در
عین حال معتقد بود که ایدهای که از آن دفاع میکند
غیردموکراتیک نیست.
برخی هم به گونهای سؤال میپرسیدند که انگار اصلاً از
مرحله پرت هستند. نکته جالب توجه هم اعتراض یکی از
دوستان بود مبنی بر اینکه آقای گنجی اصلاً به مسئله
ملی و قومی در ایران اشاره نکردند. من هر چند که به
طور کلی با حرف این دوستمان مخالفتی ندارم، اما چند
انتقاد جدی به حرفهای ایشان دارم. یکی اینکه اصلاً
اینجا جای این بحث نبود و ارائه این بحث در اینجا خود
نشانهای از احساس ضعف است. این دوستمان و سایر
دوستانی از این دست هم بهتر است که جلساتی را برای بحث
در این مورد تشکیل دهند. دوم اینکه ایشان کلاً اشتباه
گرفته بودند؛ اتفاقاً آقای گنجی کسی است که اصلاً با
فدرالیزم در ایران مشکلی ندارد و در این مورد مقالات
زیادی هم نوشته است. یعنی حرف این دوستمان هم در جای
نامناسبی طرح شده بود و هم شخص اشتباهی را نشانه گرفته
بود.
یکی از پرسشگران به آقای گنجی انتقاد کرد که نظرات
اشخاصی مانند راولز برای جامعه ایران متناسب نیستند.
او گفت که ما در ایران نیاز داریم که دموکراسی را بر
مبانی فلسفی خاصی استوار و آن را توجیه کنیم. این حرفی
بود که آقای گنجی با آن اعلان موافقت کردند. اما من در
این مورد با این پرسنده عزیز و نیز حرف آقای گنجی
چندان موافق نیستم. ما هم نیازی به اثبات اصول
دموکراسی نداریم و از طرفی تجربه دیگران نشان داده است
که این کار نه تنها بیفایده، بلکه حتی غیر ممکن است.
این ایده که حرف فلان فیلسوف برای ایران مناسب نیست،
حرف نسنجیدهای است که البته آقای گنجی اصلاً این ادعا
را تأیید نکردند.
یکی از پرسشگران هم آقای گنجی را متهم کرد که از اسلام
بت ساختهاند که بدون تعارف بگویم ادعای چرندی بود. من
نمیدانم کجای حرفهای آقای گنجی نشان میداد که ایشان
از اسلام بت ساختهاند. اتفاقاً حرف ایشان دقیقاً
برخلاف روند بت سازی از اسلام بود. در عوض کسانی که به
قصد حمله به اسلام و برای نشان دادن اینکه اسلام قطعاً
با دموکراسی سازگار نیست معتقدند بودند که اسلام یک
ذات اساسی و یک ماهیت مستقل از تفاسیر آن دارد، در حال
بت سازی از اسلام بودند. حرف این پرسنده عزیز هم نشان
دهنده بیدقتی به صحبتهای آقای گنجی و عدم درک آنها
بود. آقای گنجی از هیچ ایدهای دفاع نکرد. او فقط شرح
ماوقع کرد.
دو نکته بسیار مهم دیگر درحرفهای آقای گنجی وجود داشت.
اول اینکه ایشان به اشتباهات خود در گذشته اعتراف
کردند و از نسل جوان امروزه خواستند که مرتکب همان
اشتباهات نشوند. ایشان به عادتهای اجتماعی ایرانیان که
با تمام سعی خود تلاش میکنند تا هر کسی را که در حال
ترقی در مراتب اجتماعی است پایین بکشند. او به این
رویکرد عامه که هرکسی را تنها به این بهانه که در
گذشته از بنیانگذاران نظام جمهوری اسلامی بوده است،
طرد میکنند، انتقاد کرد. به نظر من این امر یکی از
مواردی است که مانع از آن میشود تا روشنفکر ایرانی
شهامت ابراز نظرات خود را داشته باشد.
نکته دوم در گفته ایشان این بود که ما نباید فکر کنیم
که در دنیای مدرن جایی برای قهرمانها وجود ندارد.
ایشان معتقدند که در جهان مدرن تنها اتفاقی که افتاده
است این است که قهرمانها متکثر شدهاند. ما تنها یک
هنرپیشه ستاره نداریم. ما تنها یک سیاستمدار بزرگ
نداریم. افراد مختلفی در یک رشته ستاره هستند و هیچ
کسی هم جای کسی را تنگ نمیکند.
|