|
رابطه قدرت با سياست و تفاوت آن با خشونت
از منظر هانا آرنت
آزاد حاجیآقائی
تبيين رابطهي قدرت با سياست و عمل سياسي در فلسفهي
سياسي مدرن، همواره امري مناقشه انگيز به شمار رفته و
از رويكردهاي گوناگون به آن پرداخته شده و پاسخهاي
متفاوتي نيز ارائه گرديده است. در اين ميان هانا آرنت
(1975 – 1906) فيلسوف آلماني ـ يهودي تبار، از معدود
انديشمندان اگزيستانسياليست مشربي بوده است كه با
تعريف و تمايزگذاري دقيق واژگان، با نگاهي پلوراليستي
سعي داشته است با طرح اين سؤال كه قدرت سياسي با عمل
سياسي چه ارتباطي داشته و ميان اين دو چگونه ارتباط
برقرار ميشود، براين فرضيه صحه بگذارد كه:
بررسي عمل سياسي و ارتباط آن با قدرت سياسي، در انديشه
آرنت هم بلحاظ موضوعي و هم بلحاظ نوع ارتباطي كه وي
بين اين دو در سايهي تكنولوژي برقرار مينمايد،
ميتواند راهگشاي باز تعريفي از سياست در عرصهي عمل
واقع گردد، خاصه از آن جهت كه تجربهي مستقيم و
رودرروي آرنت با نازيسم، همواره به وي قدرت و درك
عميقتري از لايهها و افقهاي فرا روي قدرت در سياست را
داده است.
هانا آرنت در تبيين رابطهي قدرت سياسي و عمل سياسي
بيش از هرچيز محتاج تعريف و تمايزگذاري دقيق واژگان
خشونت و قدرت است. بر همين مبنا او سعي داشته است با
بازگشت به آراء متفكراني چون ولتر، ژوونل، ماكس وبر،
مائوتسه دونگ و رايت ميلز پيشينههاي اين تعريف را
ارزيابي مجدد نمايد.
اما او دست آخر سعي دارد كه تعريف انگلس را جهت تبيين
اين رابطه راهگشاي تحليل خود نمايد. آرنت، در توضيح
واژهي قدرت، با ارجاع به انگلس و تأييد تمايزات اين
واژه از «خشونت و زور و نيرو [آن را] نيازمند لوازم و
ادوات [ي ميداند كه] انقلاب تكنولوژيك در بسط آن نقش
مهمي ايفا نموده است.
آنكه آغاز تازهاي فرصت آن را بيابد كه از اين پايان
سربلند كند»[1]
اما آنچه كه در اين ميان همچنان ميتواند در نظر آرنت
مايهي ترس تلقي گردد امكان خطر بالقوه تهديد كنندهاي
است كه ممكن است همواره با ما باشد و در موقعيتهاي
ديگري نيز دوباره مطرح گردد.
بدينگونه آرنت با همان پيشفرضي كه از وجود انسان و در
گزارش تاريخي از توتاليتاريانيسم ارائه داده بود، به
آن نيز در انتهاي كتاب عودت نموده و پايان تاريخ را در
ضرورت آغازين آن مييابد. «اين آغاز پيش از آنكه يك
رويداد تاريخي گردد استعداد برين انسان است از نظر
سياسي، آغاز برابر است با آزادي انسان ـ براستي كه هر
انساني يك آغاز تازه است»[2]
و مسئلهي وجود انسان و آزادي او همچنان بعنوان وجه
مهم و كانوني اين انديشه تداوم يافته و همچنان نه براي
آرنت كه براي انسان همچنان يك مسئله باقي خواهد ماند.
رابطه قدرت با سياست و تفاوت آن با خشونت
او در توضيح واژه و قدرت، با ارجاع به انگلس و تأييد
تمايزات اين واژه از «خشونت و زور و نيرو ... [آن را]
نيازمند لوازم و ادوات [ميداند كه] انقلاب تكنولوژيك[3]»
در بسط آن نقش مهمي ايفا نموده است. اما او در عين حال
سعي دارد با بازگشت به آراء متفكراني چون ولتر[4]،
ژوونل[5]،
ماكس وبر[6]،
مائوتسه تونگ[7]،
رايت ميلز[8]،
نظريات آنها را در باب قدرت به نقد كشيده و سعي نمايد
با نگاهي مثبت مقولهي قدرت را تحليل نمايد.
آرنت در اولين گام در راستاي دركي درست و واقعي از
ماهيت قدرت به خشونت و اعمال قهرآميز پرداخته و در
ارتباط با مفهوم قدرت مبادرت به تحليل پديدهي خشونت
نموده است. او دليل اعمال قهرآميز و ماهيت آن را بدين
گونه ارزيابي ميكند «هر گونه كاستي در اقتدار بمعناي
دعوت به خشونتگري است، كمترين دليلش هم اينكه كساني كه
زمام قدرت را بدست ميگيرند، خواه فرمانروايان و خواه
فرمانبرداران، هنگامي كه احساس كنند سررشته از دستشان
بيرون ميرود، همواره دچار وسوسه ميشوند كه خشونت را
جانشين قدرت كنند و خلاصي از اين وسوسه هميشه برايشان
دشوار بوده است»[9].
او با اتخاذ رويكردي انتقادي معتقد است كه تعاريف
غمانگيزي كه بزرگان فكر سياسي از قدرت ارائه ميدهند
و اجزاء نهفته در قدرت را مجموعهاي بهم پيچيده از زور
و اجبار و خشونت و الزامِ اطاعت قلمداد ميكنند، نشأت
گرفته از «وضع علوم سياسياي است كه در اصطلاحات ما
تمايز مابين اينگونهها واژههاي اساسي مانند «قدرت» و
«اقتدار» «نيرو» و «زور»، «مرجعيت» و بالاخره «خشونت»
[را ناديده ميانگارند] حال آنكه هر يك از اين الفاظ
به پديداري متمايز و متفاوت دلالت ميكند كه اگر وجود
نداشت آن لفظ هم [نمي] بود»[10].
طبق تعريف آرنت «قدرت ناظر است بر توانايي انسانها نه
تنها براي عمل، بلكه براي عملِ هماهنگ، قدرت هرگز
خاصيت فرد نيست، بلكه به گروه تعلق ميگيرد»[11].
وقتي ميگوئيم كسي صاحب قدرت است، مراد عملاً اين است
كه از طريق عدهاي از مردم اين قدرت به او تفويض شده
است كه به نمايندگي آنها عمل ميكند. به محض آنكه
گروهي كه اين قدرت از آنها سرچشمه ميگيرد از ميان
برود، قدرت آن شخص هم نابود ميشود
potestas in populo
«قدرت از آن مردم است»[12]
بر اين مبنا قدرت پديدهاي طبيعي نخواهد بود، بلكه
مخلوق و دستاورد انسانها خواهد بود.
اين تعريف قدرت را اگر در كنار تعريفي كه آرنت از
خشونت در تمايز با قدرت ارائه ميدهد؛ «يكي از
روشنترين تمايزات ميان قدرت و خشونت اين است كه قدرت
هميشه نيازمند تعداد است، حال آنكه خشونت لااقل تا حدي
ميتواند بدون آن به كار خود ادامه دهد، چون متكي به
اسباب و ادوات است»[13]
قرار دهيم، قدرت بنياني از پيوند بين انسانها بخود
گرفته كه در مراودهاي آزاد از هرگونه ضروريات، ضمن
شور و مباحثه به رفع نيازهاي مشترك خود ميپردازند، در
حاليكه خشونت نيازي به جمع نداشته و آنچه كه خشونت را
به پيش ميبرد ابزار آلات (سخت و نرم در معناي امروزي
آن) است.
آرنت در ادامهي اين رويكرد و با نگاهي دقيقتر سعي
دارد اين مطلب را از زاويهي ديگري نيز در بعد ـ عمل ـ
مورد بررسي قرار دهد. صورت افراطي قدرت اين است كه همه
در مقابل يكي قرار بگيرند. شكل افراطي خشونت آنست كه
يكي در برابر همه بايستند حالت اخير هرگز بدون كمك
آلات و ادوات صورت امكان نميپذيرد»[14].
آرنت به اين تمايزگذاري قناعت نكرده بلكه آن را در
پرتو منظرگاه مسأله هدف ـ وسيله نيز تحليل و ارزيابي
ميكند. «خشونت داراي ماهيت ابزاري است و مانند هر
وسيلهي ديگري هميشه بدين نياز دارد كه هدايت شود و از
طريق غايتي كه تعقيب ميكند توجيه گردد و آنچه نيازمند
توجيه بوسيله چيزي ديگر باشد، نميتواند ماهيت هيچ چيز
قرار بگيرد»[15].
در اين بيانِ آرنت، خشونت به اهدافي ميل مييابد كه او
آنها را مخرب ناميده و حاصل آن را نيز لاجرم چيزي جز
انهدام و از هم پاشيدن و نابودي نميبيند و ابزار قهر
نهايتاً وسيلهي نابودي فيزيكي آدميان به شمار ميرود.
در اين راستا، آرنت رابطهي خشونت و انسان را غير
مستقيم و با واسطه بيان ميكند «هرگونه مناسباتي بين
انسان وسائل قهر بواسطه و منوط به حضور و غايت و هدفي
است كه سيرو سمت كاربرد وسائل قهر و خشونت را نشان
ميدهد، يا هدايت و توجيه ميكند»[16].
اما قدرت ضمن آنكه «غايت لذاته است... بنيان قدرت بر
همة هدفها مقدم است و پس از آن نيز برجاي ميماند»[17]
بر اين مبنا ميتوان گفت كه رابطهي قدرت با انسانها
مستقيم و بيواسطه است. قدرت از رابطه انسان با انسان و
از فضاي فيمابين انسانها نشأت ميگيرد «مفهوم قدرت با
اين معنا ملازمه دارد كه قدرت [برخلاف صفات ديگر مانند
توانمندي، زيبايي، زور و ...] مستقيماً به خود شخص
انسان مربوط نيست، بلكه اختصاص به فضاي مابين انسانها
دارد، فضايي كه اتحاد و اتفاق آدميان در آن صورت
ميگيرد»[18]
در پي چنين تبييني است كه آرنت مشروعيت قدرت را نيز از
همان گردهمايياي اخذ مينمايد كه يك اجتماع سياسي
برمبناي آن شكل ميگيرد «قدرت به توجيه نيازمند نيست،
چون در ذات جوامع سياسي جاي دارد، آنچه بدان نيازمند
است مشروعيت است. هر جا مردم گردهم بيايند و متفقاً
عمل كنند، قدرت پديد ميآيد ولي مشروعيت قدرت مستقل از
همان گردهم آيي آغازين است، نه هرگونه عملي كه ممكن
است بعداً به دنبال بيايد»[19]
در حاليكه «.. خشونت ممكن است موجه باشد ولي هرگز
مشروع نيست. غايتي كه براي خشونت قصد ميشود هر چه در
آيندهي دورتر قرار بگيرد، توجيه خشونت كمتر پذيرفتني
است. هيچ كس دربارهي استفادهي از خشونت براي دفاع از
نفس به خود ترديد راه نميدهد، زيرا خطر نه تنها روشن
بلكه اكنون موجود است و فاصلهاي ميان وسيله و غايتي
كه بايد آن وسيله را توجيه كند، حائل نيست»[20].
درست به همين خاطر است كه خشونت زماني وارد عمل ميشود
كه قدرت پايان يافته باشد و اين ميتواند باز به معناي
ابزاري بودن خشونت باشد. چرا كه خشونت خود از آغازي
برخوردار است كه روي بسوي هدفي داشته و در جايي نيز
خاتمه مييابد. اما قدرت در جاهايي پديد ميآيد كه
براي اهداف ارتباطي ـ نه ابزاري و استراتژيك ـ جهت
گيري ميشود. «قدرت خود تنها در جايي به فعليت ميرسد
كه گفتهها و كردهها از هم متمايز نبوده باشند. در
جائي كه گفتهها پوچ و توخالي و كردهها تلخ و
ناخوشايند نيستند، در جائي كه گفتهها نه براي پنهان
كردن نيات بلكه براي آشكار كردن واقعياتهاي جديد مورد
استفاده قرار گيرند، و كردهها نه براي خشونت و تخريب،
بلكه براي استقرار روابط و خلق واقعيتهاي جديد مورد
استفاده قرار ميگيرند»[21]
بنابراين، همانگونه كه پيشتر نيز گفته شد، قدرت زماني
ميتواند به فعليت برسد كه بازيگران براي عمل سياسي و
گفت و شنود عمومي دور هم جمع شوند، پس قدرت بالقوه است
و «چيزي است كه به حوزهي عمومي، يعني به فضاي
بالقوهي نمود بين مردان عمل و سخن تداوم ميدهد»[22]
و زماني كه حوزهي عمومي رو به زوال ميگذارد، قدرت
نيز خود به خود از بين ميرود.
البته آرنت در كتاب خشونت با ايجاد تمايزگذاري بين
قدرت و نيرو و زور سعي داشته است مفاهيم جديد را با
باز تعريفي نوين در ارتباط با عمل مورد بازبيني قرار
دهد. او «قدرت يا اقتدار را ناظر بر توانائي آدمي نه
تنها براي عمل بلكه براي اتفاق عمل»[23]
دانسته و آن را متعلق به گروه ميداند. نيرو را نيز به
«چيزي مفرد و موجودي منفرد» دلالت ميدهد و آن را
خاصيت ذاتي يك شيء يا يك شخص و متعلق به ذات و خصلت او
قلمداد ميكند و در تمايز با اين دو، زور در زبان
«اصطلاحي براي دلالت بر انرژي حاصل از جنبشهاي جسماني
يا اجتماعي»[24]
قلمداد ميكند. به نظر آرنت، از نظر «پديدارشناسي
خشونت نزديك به نيرو [بوده] زيرا ادوات خشونت نيز
مانند هر ابزار ديگر بدين منظور طراحي و استعمال
ميگردند كه نيروي طبيعي را افزون كنند تا بدانجا كه
در مرحلهي آخر ممكن است جايگزين آن گردند»[25].
اين تأكيد او بر تمايزگذاري بين خشونت و قدرت، قدرت را
به جمع كثيري از كنش گران وابسته ميگرداند و بر خلاف
«زور بازو كه همچون جهيزيهي طبيعت به انسان در
اندازههاي گوناگون و به هركس به طور جداگانه داده شده
است، قدرت تنها در آنجايي به وجود ميآيد كه آدمهاي
زيادي گردهم ميآيند و به منظور دست زدن به اقدامي
متحد شوند»[26]
بنابراين افراد به تنهايي يا جمع آنها كه عقايد
پراكندهاي دارند صاحب قدرت نخواهند گشت آرنت در پي
نوعي قدرت سياسي بود كه بر فرمان و اطاعت استوار نبود؛
يعني قدرتي از نوع قدرت دولتشهرهاي باستان «هنگامي كه
مردم و دولتشهر آتن معتقد شدند كه قانون اساسي آنان
عبارت از برابري در برابر قانون است، يا روميان حكومت
خود را
Civitas
[جمهوري شهروندان] ناميدند، مفهومي از قدرت و قانون را
در ذهن داشتند كه به رابطهي بين فرمان دادن و گردن
نهادن متكي نبود»[27].
آنچه كه در اين ميان براي آرنت مسألهاي مهم قلمداد
ميگردد كوتاهي و قصور انديشمندان غربي است. او سنت
انديشة غربي و بويژه علوم سياسي را به دليل اينكه
سياست را «مبارزهاي براي كسب قدرت» تلقي نموده و
«بالاترين نوع قدرت» را خشونت دانستهاند به باد
ملامت ميگيرد. «... در ميان نظريههاي سياسي اعم از
چپ يا راست اجماعي وجود دارد مبني بر اينكه خشونت چيزي
نيست به جز واضحترين جلوة قدرت و سياست سراسر
مبارزهاي است براي كسب قدرت. بالاترين نوع قدرت،
خشونت است»[28]
در حاليكه قدرت كاملاً از خشونت متمايز است.
بر اين مبنا ميتوان اشاره داشت كه از منظرگاه آرنت
پيوند تنگاتنگي بين قدرت و عمل وجود دارد عمل قدرت را
توليد ميكند و قدرت تداوم بخش حوزة عمومي يعني فضاي
نمودي بين انسانهاست. و از آنجا كه حوزة عمل يا حوزة
عمومي خالي از خشونت ـ كه متعلق به حوزة خصوصي و حوزة
ضرورت است ـ ميباشد قدرت نيز كه با عمل و حوزة عمومي
پيوند دارد تهي از خشونت است.
انگارة قدرت آرنتي با توضيحاتي كه شرح آن آمد، كاملاً
با انگارة قدرت در انديشه افلاطون تمايز دارد. انگارة
آرنتي قدرت در انديشه افلاطون مفقود است همانطور كه در
انديشه ماركس نيز اما به شكلي ديگر.
همانطور كه بيان شد قدرت سياسي آرنتي ريشه در آراء و
نظريات افرادي دارد كه درگير كنش سياسي هستند. اين
تكثر و تنوع عقيده كه از جنس حقايق و رويدادهاي روزمره
هستند، نشانگر رد هرگونه حقيقت مطلق از سوي آرنت است و
هيچ نظريهاي در آن في نفسه اثبات شده قلمداد
نميگردد. « در مقولة آراء و نظرات شخصي و موضعي ـ و
نه در مقوله حقيقت ـ تفكر ما حقيقتاً از طريق استدلال
و جدل به پيش ميرود، از جايي به جاي ديگر، از نقطهاي
از جهان به نقطهاي ديگر، از خلال انواع عقايد متضاد
ميگذرد، تا سرانجام به نوعي تعميم بيطرفانه ارتقاء
يابد»[29].
بنابراين منطق گفتگويي نهفته در كنش جمعي كه منجر به
خلق قدرت ميشود نه تنها با منطق حق مطلق در تقابل
است، بلكه از بارزترين خطراتي كه قدرت مردمي را تهديد
ميكند همين منطق حق مطلق است. آرنت ضمن تعريف حقايق
تعلقي و مفهومي كه آنرا اينگونه تعريف مينمايد: «از
زمان لايب نيتس، حقايق فلسفي، علمي و رياضي را به
عنوان حقايق تعقلي يا مفهومي ميشناسيم كه از حقايق
رويدادي متفاوتاند»[30]،
خصلت اين گونه حقايق را گرايش شديداً استبدادي آنها
ميداند در همين راستاست كه آرنت ميگويد «كلية اشكال
تفكر و ارائه حقيقت به گونهاي هستند كه به محض ورود
به قلمرو سياست گرايش به سلطهگري پيدا ميكنند. آنها
براي آراء و عقايد ديگر محلي قائل نيستند، حال آنكه
ويژگي تفكر سياسي عبارت است از ملحوظ شمردن نظريات
ديگران در سير تأملات جاري. [و بنابراين] از نقطه نظر
سياست، حقيقت مستبد است و به همين دليل است كه
خودكامگان از حقيقت بيزارند زيرا از رقابت آن با خود
در هراساند»[31].
به اعتقاد آرنت در اين رويكرد، قلمرو قدرت سياسي در
مسلخگاه حقايق تعقلي يا مفهومي قرباني ميشود. چرا كه
«همينكه قدرت سياسي به حقايق تعقلي كلي بپردازد، در
واقع پاي را از گليم خود بيرون نهاده است»[32].
و يا به عبارتي قدرت از مفهوم اصيل خود تهي شده و به
خشونت ميگرايد و به نوعي حكم تجويزي به خود خواهد
گرفت. در مقام تمايز و مقايسه با نگرش افلاطوني در
سياست ميتوان گفت كه افلاطون با قائل شدن به حقيقت يا
مثل در وراي اين جهان نمودي، كه فقط فيلسوف شاه قادر
به كسب دانايي از آن قلمرو بود، منطق گفتگويي و تكثر
عقايد را باطل شمرده، و به دنبال آن هر آنچه كه به
حوزه عمومي يا به عبارتي حوزة تعاملي مربوط ميشد، از
اعتبار ساقط شد، بدين نحو قلمرو عمومي كه قلمرو قدرت
سياسي به حساب ميآيد، ديگر جايگاهي نخواهد داشت. عمل
از آنِ فيلسوف بوده بنابراين قدرت در دست يك تن قرار
ميگيرد كه بايد در خدمت جاودانگي انسان در دنياي ديگر
قرار گيرد و يا به عبارتي عمل و قدرت بايد غايتمند و
ابزاري باشد. چيزي كه آرنت با آن مخالف است. قدرت در
نگاه آرنت بجاي آنكه هدفمند باشد، غايت فينفسه است.
همين مسأله به نوعي در انديشة ماركس تبلور مييابد.
ماركس به پيوند بين عمل و نظر دست يازيد و به زحمت و
كار در ميان ساير فعاليت بشري اولويت و برتري بخشيد
بطوري كه كار را هويت بخش انسان قلمداد نموده و نسبت
به عمل مقام رفيعتري به آن بخشيده است. بنابراين بر
حوزة زحمت كه حوزة خشونت و اجبار است تأكيد گذاشته است
نه بر حوزة عمل كه با قدرت به مفهوم آرنتي پيوند دارد[33].
بنابراين قدرت در مفهوم آرنتي در مباحث ماركس با تأكيد
بيشتر بر خشونت كه منطبق با حوزه خصوصي و ضرورت است،
مفقود است. در اين بازخوانيها ما به يك تعريف جديد و
متمايز از قدرت در انديشه آرنت ميرسيم كه بسيار جاي
تأمل دارد.
از آن جهت كه آرنت همواره در تعريف مفاهيم در صدد
تمايز گذاري بين مفاهيم هم عرض آن برميآيد، در كتاب
انقلاب نيز در صدد است كه قدرت را از مرجعيت و خشونت
متمايز كرده و در مورد آن را در پرتو انقلاب آمريكا
بحث نمايد. او اين مفهوم را در انقلاب فرانسه به «يك
نيروي قاهر طبيعي» منتسب مينمايد كه سرچشمه و منشأ آن
خارج از قلمرو سياسي قرار داشت، نيروئي فراتر از
انسان، و با آوردن نقل قولي از كندرسه كه «قانون
انقلاب قانوني است كه هدفش حفظ انقلاب و تسريع و تنظيم
جريان آن»[34]
ميباشد، عملاً آن را به نيروي ناپيدا و جوشنده اطلاق
مينمايد. چنين رويكردي به مفهوم قدرت و بازخواني آن
در چارچوب يك كنش سياسي بدون شك ميتواند دو وجه مستتر
در انديشههاي آرنت را بازگو نمايد، يكي از ميان رفتن
آزادي در سايهي حكومتهاي توتاليتر و ديگر تلاش در راه
استقرار انقلابي آزاد و سياسي. آرنت در كتاب ريشههاي
توتاليتاريسم نيز به اين روابط با نگاهي دقيقتر
مينگرد: «تاريخ به ما ميآموزد كه دستيابي به قدرت و
مسئوليت، احزاب انقلابي را عميقاً تحت تأثير قرار
ميدهد، تجربه و عقل سليم كاملاً حق داشتند كه انتظار
داشته باشند كه توتاليتاريسم در رأس قدرت، اندك اندك
قوهي محرك انقلابي و خصلت آرمانيش را از دست بدهد و
كارروزانهي حكومت و در اختيار داشتن قدرت واقعي،
داعيههاي ما قبل قدرت اين جنبشها را تعديل بخشد و
جهان ساختگي و سازمانهاي شان را نابود سازد»[35].
نتيجه و تحليل
در جامعهاي كه بر چنين كنش سياسياي مبتني است
دولتهاي توتاليتر روابط باقيماندهي انساني را نيز
نابود مينمايند و افراد را بيش از پيش تحت فشار قرار
داده و با قدرتي كه از شخصي كاريزما يا رهبر مايه
ميگيرد در صدد ايجاد جامعهاي يكپارچه برميآيند. اما
ديگر نميتوان گفت كه در چنين جوامعي قدرت تنها در يك
چارچوب بستهي سازماني و يا دولتي جاري ميگردد بلكه
بنظر او قدرت در چارچوبي ارتباطي بين انسانها و
سازمانها و گروهها عمل نموده كه در نهايت باعث رشد
بوروكراتيك اين سازمانها و گروهها ميشود.
آرنت در جريان بررسي جنبشهاي رهاييبخش نيز به مقولهي
قدرت بر مبناي «اعتقاد مشترك» ابراز علاقه نموده و در
پي تحليل «عمل ناب» به هنگام اعتراضات مدني يا رودرويي
با دشمن، آنهم با دست خالي است. چنين پديدههايي در
نظر آرنت راه به سوي اين نكته ميبرد كه «هيچ كس
واقعاً صاحب قدرت نيست [و] قدرت از ميان انسانها
سرچشمه ميگيرد. وقتي كه با هم ديگر وارد عمل ميشوند
و لحظهاي كه پراكنده ميشوند قدرت نيز از بين ميرود»[36].
در پرتو چنين رويكردي است كه «از يك سو، مفهوم ارتباطي
قدرت، پديدههاي مهم اگر چه افراطي از جهان مدرن را
آشكار ميكنند كه علوم سياسي بيش از پيش نسبت بدانها
بيتفاوت شده است، از سوي ديگر مفهوم قدرت ارتباطي با
برداشتي از سياست پيوند خورده است كه وقتي كه براي
جوامع مدرن بكار ميرود پوچ و بيمعنا ميشود. [در
آثار آرنت مفهوم قدرت هنگامي ميتواند] «به ابزار
برندهاي تبديل شود كه ما ان را از قيد نظريهي
ارسطوئي عمل آزاد كنيم»[37].
در نظريهي آرنت نسبت به قدرت دوباره ميتوان به
برجسته شدن عمل اشاره نمود. توليد قدرت در اين رابطه
لازم است كه برمبناي ارتباطات منازعه يا رقابت بر
سرقدرت سياسي و برمبناي عمل تحليل گردد. با بازگشت به
كتاب وضع بشري و تمايزي كه آرنت بين تقلا و كارمطرح
نموده بود، ميتوان گفت كه او در تلاش بوده است تا بر
مبناي ساختارهاي ارتباطي بينا ذهني و در صورت اخذ
شرايط حوزهي سياسي ـ عمومي قدرت را بر مبناي توجه به
عمل در متن كنش سياسي و حتي گسست با نظريه
مورد مداقه و
بررسي قرار دهد.
همانطور كه در بالا اشاره شد آرنت در وضع بشري بر اين
نكته تأكيد دارد كه هنگامي قدرت توليد ميشود كه افراد
دور هم گرد آمده و با عملِ هماهنگ و برمبناي «عهد و
پيماني متقابل»[38]
آن را مستحكم نمايند. اگر در نهايت بتوانيم رابطهي
بين قدرت و سياست را در نزد آرنت به صورت چكيده و
خلاصه ايراد نماييم شايد همان گفتهي انصاري جملهاي
مانع و جامع در تبيين اين رابطه به شمار آيد. «او
مبناي قدرت را قرارداد بين طرفهاي آزاد و برابري
ميداند كه خود را ملزم به رعايت تعهدات متقابل
ميكنند، آرنت براي تأمين و حفظ يك هستهي هنجاري براي
همترازي بين قدرت و آزادي نهايتاً به خصلت قابل احترام
قرارداد اعتماد ميكند تا به مفهوم خودش از پراكسيس،
پراكسيسي كه بر عقلانيت قضاوت عملي متكي است، او در
عوض به نظريهي قرارداد حقوق طبيعي پناه ميبرد»[39].
|