برای خنده ای از ته دل سرم را روی سجاده گذاشتم
خنده ای که یک سال، ته دلم حبس کرده بودم که
لوامـه ی مومن من، با سرزنش ها و لب گــاز گرفتن
هایش اجــازه ی رهاییش را نمی داد. و خــدا می
داند که برای ��ین منع چه زوری کشیدم. و باز خدا می
داند که این خنده به اندازه ی تمامی عبادتهایم مرا
به مفهوم خدایی نزدیک کرد.