انجمن قلم کردستان ایران

داستان



صحفه‌ نخست
کردی
English

 

 

پشت دروازه‌های کرمانشاه

حسی غريب كنارش نگهم می‌دارد. زير سرش را كمی جابجا می‌كنم . كفی "آب" روی پيشانی‌اش می‌ريزم. "لبان" گوشتالودش مثل "بچه‌ای" كه پستان پر شير "مادر" را حس كرده باشد از هم بازمی‌شوند. دست لرزانم را روی جيب پيراهنش می‌لغزانم

سعید دارایی

کوچه‌

کوچه‌ای که از کنار خانه‌ی ما می‌گذرد ابتدا اسم نداشت. میشد گفت که اصلاً کوچه نبود. سرپناه‌های گلی و خانه‌هایی که ساخته شده بودند، فاصله راهرو مانندی را بین خودشان ایجاد کرده بودند که زمستان همیشه مملو از برف بود و غیر قابل عبور.

فرهاد نعمه‌تپور

شماره‌ هفت

مدت زیادی از تابستان سال شصت و هفت نگذشته بود كه او هرشب سه بار ما را می‌شمرد. بله دقیقا سه بار. بعد بدون اینكه به هدفش (از این شمردن ) برسد دست از شمردن می‌كشید و می‌رفت می‌خوابید،  به این خاطر كه:

ــ در اولین دور شمردن حواسش پرت می‌شد.

برگردان فریدون دولتی

غروب شهر 

ز آن به بعد اتاق پدرم برای همیشه بسته شد. كلیدش دست عمه‌ام بود، ولی تركش هنوز باز بود. بعد ازظهرها وقتی آفتاب اتاق را پر می‌كرد و نورش ازپرده ضخیم اتاق رد می‌شد می‌رفتم و از لای ترك، اتاق را نگاه می‌كردم. الان دیگر فقط فرش وكمد آنجا بودند، نصفه بدن در آفتاب عصر هنگام شهر گم شده بود.

برگردان: فریدون دولتی

جنگلی زیر نام دنیای متمدن (سیویلیزاسیون)

 

اگرزنش یک ستاره ازآسمان می خواست، او می کوشید، با پول برایش به زمین بکشاند، اما ناخود آگاه، از اوقات فراغت و ایامی را با خانواده گذراندن، همیشه کم می آورد. متإسفانه او برای زن و فرزندانش هیچ وقت فارغ از کار را در نظر نداشت. یعنی اهل تفریح و خوشگذرانی نبود و حتا مرخصی های سالانه را با خانواده خود یا خانواده ساندرا می گذراند.

دکتر گلمراد مرادی

ما پنج نفر

همین یک ساعت قبل بود که رفقا ما پنج نفر را احاطه کرده بودند. سرم روی دامن یکی از آنها بود و مدام موهایم را نوازش می‌کرد. چهره‌ی هیچ کس را نمی‌توانستم تشخیص دهم. شاید اولین بار بود که می‌خواستم مرگ را تجربه کنم. غریبی می‌کردم. دو روزی می شد که آبی برایمان نمانده بود. دلم هوای بارانی داشت که با خود بوی خاک و علف بیاورد.

انور حسنپور

پناه بر خدا از دست شیتان

میگم، بگذار اینطور فکر کنند بی باور شدم، دیوانه ام یا شیطان رفته تو جلدم. گیجم، منگم. نمیدانم یا نه میدانم چه نیروییست هر چه پیشتر میروم شکم را بیشتر میکند و پرسشهای بیشتری گیجم میکنند!. دم در بیمارستان همه اتفاقات چند روز پیش یا نه چندی از آنها یادم می آید که موبایلم زنگ میخورد.

فواد جهانی


قصه‌ فرار از و هوای به‌ وطن  


منوچهر و سیروس که خیلی وقت پیش همانند انبوهی از جوانان بدون دورنما و چشم اندازی، کشور را بعداز تسلط کامل ارتجاع با نا امیدی ترک گفته و راهی دیارغربت شده بودند و حتا برای انطباق خود با محیط نامهای جدید مایک و زیگی که در واقع مخفف نام های اروپائی مایکل و زیگموند اند، برگزیده و ساکن اروپا شده و زبان محاوره ای کشور مهماندار و محل اقامت را تا حدودی یاد گرفته و با کار "سیاه و سفید" نیز پولی دست و پا نموده و شرکت کامپیوتری راه انداخته بودند، با زندگی در محیط نو، دست و پنجه نرم می کردند.

دکتر گلمراد مرادی


چه‌حقیقت تلخی


مسئله آزادی جنسی و ارتباط این قبیلی بین نو جوانان در اروپا به یک امرعادی و طبیعی تبدیل شده و کسی را بخاطر عشق ورزیدن و رابطه جنسی "حرام" یعنی رابطه جنسی پیش از صیغه و ازدواج، داشتن، نه می سوزانند و نه هم سنگسار می کنند. اگر چه دختران و پسران، قانونا از 16 یا 18 سالگی به بالا مجاز بهم خوابگی با هم هستند، اما اغلب جوانان در این باره، تابع غریزه و طبیعت خویش اند و نه تابع قانون. زیرا از همان سنین بلوغ از این آزادی بهره می گیرند و چه بسا مانند غذای روز مره برای شان لازم و ضروری می نمایاند.
قسمت نخست

قسمت پنجم
قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم

دکتر گلمراد مرادی



گفتوگو با یک سگ آلمانی

مانند هر روز پشت میز کار و صندوقم برای دریافتی وجه بلیط که در راهرو سالن سخنرانی بزرگی قرار داشت، نشستم. امروز نیز همانند دیگر روزهای معمولی پیشین بود، اما تنها فرقی که با روزهای قبلی داشت، آن بود که در این روز یک سخنرانی جالب و خارق العاده از طرف نویسنده ای معروف انجام می گرفت.

اگر چه این سخنرانی حدودا پانزده تا بیست دقیقه دیگر آغاز می شد، ولی مردم هنوز در صف طولانی برای تهیه بلیط ورودی ایستاده بودند. این بدان معنا بود که سالن امروز پر از جمعیت خواهد شد.

دکتر گلمراد مرادی


سوره‌کان

رمزی جون قرمزی ببین بارون میاد. بابایی بارون و دوست نداشت اون روزی که باران بارید و از مرز برگشت مریض شد منم مریض شده ام ولی بابای مریض که شد یه مدتی نتونست بره مرز صاحب خونه مون به ما بد و بیرا گفت بابایی با پای گل آلود برگرده واسه ش مهم نیست مریض هم بشه واسه ش مهم نیست بمیره هم واسه ش مهم نیست به خاطر ما هم که شده مجبوره بره مرز بابایی

محمدصدیق کریم پور


کارخانه‌ گوشت

صدای موتورهای دستگاه‌های گوشت ‏خوردکنی در کوچه‌های سلول‏های مغزش گرومپ گرومپ صدا می‏کرد. تیغی به‌ قطر یک متر با حرکت چرخشی گوشت‏ها را به‌ پره‌های نازک می‏برید و ریلی با سرعتی یکنواخت آنها را به‌ جلو می‏راند.

غرش موتور ماشین 15 متری همچون سرکارگری، مرتب بر سر کارگران غرولند می‏کرد. ریل روی ماشین با حرکت منظم خود با چشمان بازی می‏کرد و هر چند ثانیه‌ یک بار جعبه‌‏های کوچک و خالی پلاستیکی را جلوی دست‏های کارگران می‏آورد

فرهاد نعمت پور


اسرار گذشته‌ ما

هنگامی که‌ داشتم دوروبر کپسول مادربزرگم می‏چرخیدم، به‌ طرزی غیرمنتظره‌  تعدادی جعبه‌ را که‌ به‌ صورت خوبی مخفی شده‌ بود، یافتم. به‌ نظر اشیا عجیبی می‏رسیدند بنابراین آنها را باز کردم و یک چیز خیلی با ارزش و سری را که‌ قرن‏ها منتظر کشف شدن بود، یافتم.

ترجمه‌ای از علیرضا امین رعایا


نهنگ

روزگاری مثل همین روزها، نهنگی جوان و نیرومند در دریا شاد و خرم زندگی می‌کرد. شادابی و جوانیش را با دادن امواج سهمگین به‌ رخ دریا می‌کشید. فواره‌ آب ناشی از فشار بینی‌اش، از تلاطم درونیش حکایت می‌کرد. برق پوستش در آفتاب، درخشش خیره‌کننده‌ای داشت. غرورش به‌ هنگام سکون طولانیش زیبایی با وقار و خاصی را به‌ جثه‌ عظیمش می‌بخشید.

فرهاد نعمت پور