|
گزینگ
قاضی
سالها از آن ماجرا گذشته ولی هر سال در ماه رمضان یاد
آن می افتم که شب قدر بود؛ و من همواره رمضان را به
شبهای قدرش می شناسم.
آن سالها با تمام روزها و شبها و ساعاتش، اوج ایمان من
بودند که در شبهای قدر به جلوه می نشست و من دیگر
زمینی نمی خواستم باشم و نبودم. به خصوص در آن دوسالی
که می خوام تعریف کنم.
سال هفتاد و یک...
شب قدر بود و من منتظر، که نتیجه ی تمام تقیَه و تزکیه
و اعمال و نیاتم را با دیدن آن نوری که بین همه شایع
بود و هست، ببینم. اما چنان هم طلب نمی کردم که حق من
است و تنها به حال کسانی غبطه می خوردم که هر از چند
گاهی خبر می دادند که آن نور را دیده اند. و من تنها
به شهود آن هم راضی بودم. و زیاد با منطق حریص و جزئی
نگر، به آن نمی پرداختم که مبادا ندانسته دور تر شوم.
و تنها دلم را از آذین دنیوی می زدودم که شاید بستری
برای فرود و هبوط آن نشانه باشد و چشمانم را به آذین
پاکی بسته بودم تا شاید معبری در خور، برای این عبور
باشد و من نظاره گری دور و کور باشم.
من، کمتر بتوانم از خواب شبانه ام بگذرم ولی این شبها
به شدت برایم فرق داشتند و عزیز بودند. انتظار هر قدر
طولانی تر، برایم شیرین تر می شد؛ زیرا پایانش را باور
داشتم که دیدار است. قلبم از سبکی بارش، کوبه ی ضربه
های تپش برایش سنگین بود و او را به هر طرف می برد
چنان که انگار می رقصد. لحظه ی دیدار را با تمام رنگ و
بویش حس می کردم و از وجد، نای ایستادن بر روی پاهایم
نبود و تنها سجده آرامم می کرد که پر نزنم."خدایا اگر
انتظار تو این است، تنها اگر در انتظار هم بمانم، لحظه
ای از این پندار، به از تمامی عمرم!
و وای که دیدار نشانه ای از تو چها باید باشد!
به من زبان بده تا تنها شکر انتظارت را به جا آورم! به
من توان بده تا تنها به پای انتظارت بایستم! خدایا
..." و هر چه انتظار طولانی تر می شد ترس از اینکه با
کلمه ای یا حرکتی راه دورتر شدن را رفته باشم، وجودم
را می گرفت. خدایا!... "مرا و زیاده خواهیم را ببخش و
اما محرومم مدار که لطف و بخشش تو این بنده ی حقیر را
زیاده خواه کرده است! واین تویی که مرا به چنین راهم
کشیده ای اگر نه من کجا و این علو َ کجا! مرا بخش! مرا
ببخش! مرا ببخش خدایا! و در من، و بر خواهش من، منگر و
تنها اگر تو می خواهی به این راهم ببر که به رضای تو
از خویش راضی ترم." و و و...
و برای آنکه
هیچ حرکتی نکرده باشم که نقش من در آن باشد مشغول نماز
نیمه شبانه شدم تا من منفعلی باشم که همه چیز را به
خودی او واگذاشته باشد و اراده ای از من در میان
نماند. بارها وضوی نشکسته را تازه می کردم. چنان به
خلصه و تمرکز می رفتم که هاله های اطرافم را می دیدم و
برای خروج از منطق و رهایی از خویش مادی ام به آنها
خیره می ماندم تا جایی که چشمان بازم چیزی را نمی
دیدند و در این خلاء غوطه می خوردم.
به سجده های
طولانی می رفتم و خشوع، به جایی می رساندم که وزن مادی
ام را حس نمی کردم...
سرم روی سجده بود و فکر تا حد امی شدن، کنار
رفته بود؛ اما به لطافت الهام می دانستم که با بلند
کردن سرم اورا خواهم دید..... نفس در سینه ام حبس و سر
بی وزنم را رو به بالا بر آوردم و چشمانم را برای نا
بینایی باز کردم... بی مکان بی مکان، بی زمان بی
زمان،...
تنها من با خدایم می دانستم که در چه حال و حالتی بودم
و چه دیدم که مرا به زمان و مکان خویش بازگرداند که
نیمه شب زمستان بود و در و پنجره ها بسته،( البته در
اتاق من نیمه باز بود) و نگاه رو به بالای من را به
دنبال خویش کشید و کشید و چرخاند و چرخاند تا اینکه
درست روی سجاده ی من نشست و به چشمانم زل زد و متقابلا
من به چشمهای او: که با حضورت حال من را خراب کردی. و
بیشتر از این دم نزدم و بعد از آن شبهای عزیز یک سال
دیگر با شبها و روزها و ساعاتش برای من شروع شد تا پای
در "سیر میان خلق" بسایم
و راه به سوی خدا را بپیمایم و باز آمدن را از
میان خلق به خانه ی حق در این شبهای خلوص و خلوت به
جلوه بنشانم.
سال هفتاد و دو...
حالتهایی که داشتم پاسخ و پاداش تزکیه ی یکساله ی من
بود و منتی هم نبود که چه بسا که کم گذاشته و زیاد هم
گرفته بودم. آســایش این لحظه ها ریاضت از خود گذشتن
ها را بــرایم کمـرنگ و آن را به سیـــاحت می نمایاند.
از همه نظر منتظر دیدن آن نور بودم و این دیدن را چه
از جانب خداوند و چه از نظر خودم با توجه به پرونده ای
که از یک سال گذشته ام به دست گرفته بودم، خودم را محق
می دانستم و چنــــــــان می نمودم که سند محکمه پسندی
در دست دارم که همه چیز را به نفع من تایید می کند.
البته هر باراین رنگ مدعی بودن را با وضویی از صورت
خود می شستم و می نشستم و با استغفرالله استغفرالله و
اخم اماره ام را ساکت می کردم.
راه خلصه را آموخته بودم ورفتم! حالتها را می شناختم و
گرفتم! و برای آنکه هیچ حرکتی نکرده باشم! که نقش من
در آن باشد!، مشغول نماز نیمه شبانه شدم! تا من منفعلی
باشم! که همه چیز را به خودی او واگذاشته باشد! و
اراده ای از من در میان نماند! که همه شرایط را محیا
کرده باشم!.
هرچه دیر تر
می شد به این فکر نزدیکتر می شدم که این من نیستم که
آمادگی ندارم بلکه این خداوند است که برای نشان دادن
نور خویش به من، آماده می شود. و چنان بزرگ منــش شده
بودم که با بعضی حرکــات می خواستم به خدا حالی کنم که
نا امن نباشد و خود را به حضور و ظهور برساند.
از جمله برای چند لحظه سرم را روی سجده بردم که صورتم
پیدا نباشد تا او را که در همان دور و بر می دیدمش،
بتواند نزدیکتر شود. نصف شب شده بود و دیگر هیچ عذری
برای دیر کردن پذیرفته نبود.
چنان به خلصه رفته بودم که می توانستم ریز دانه های
هاله ی اطرافم را بشمارم که مانند کرمهایی در خلاء و
بدون هیچ تکیه گاهی راست و کج و معلق راه می رفتند و
جهتی برایشان نمی شد تعین کرد. و به لایه ی بعدی بروم؛
که مانند تکه های ابری بی رنگ، در هم می رفتند و با
شکل تکراری خویش از هم بیرون می آمدند و برای این درهم
و بیرون شدن ها نمی شد تقدم و تأخری در نظر گرفت و
گویی می خواهند تا ابد عمق بگیرند و در هم آمیختنشان
را ادامه دهند... و نا بینایی چشمم چنان پرده ای سفید
که هیچ نقش و شیئی در آن دیده نمی شد و...
امشب او را خواهـم دید و نیایــش بیا بیا بیا بیا! مرا
بی آنـکه بخواهم از آسمــان به زمـین نزدیــک می کرد ،
خود نیز دریافته بودم که در گونه ی انتظارم اتفاقی
افتاده است...
بی وزنی، بدنم را به تکه اسفنجی مانسته می کرد و چنان
بر آن مسلط بودم که بدون ترس از بهم خوردنش، در آن می
رفتم و می آمدم. با نا بینایی چشمانم بازی می کردم...
تعداد نمازهایم و رعکتهایش از دستم خارج شده بودند.
الهام، منِ امی را آماده می کرد تا چنان نکنم که او نا
امن شود. بی مکان بی مکان، بی زمان بی زمان .... نفس
در سینه ام حبس و سر بی وزنم را
رو به بالا بر آوردم و چشمانم را برای نا
بینایی باز کردم!
که وزز
وززز خرمگسی دوباره! مرا به زمان و مکان خویش
بازگرداند که نیمه شب زمستان بود و در و پنجره ها
بسته،( البته در اتاق من نیمه باز بود) و نگاه رو به
بالای من را به دنبال خویش کشید و کشید و چرخاند و
چرخاند تا اینکه درست روی سجاده ی من نشست و در چشمانم
زل زد و متقابلا من در
چشمهای او. او با نگاهش به من می گفت که مگر تو
به دنبال نشانه نمی گردی خب مرا ببین! مگر من نشانه
نیستم و هر آنچه در پیرامونت می بینی؟! من هم به او
گفتم ولی چرا تو؟ آنهم در دو سال متوالی!؟ گفت برای
اینکه تو برای دیدن دنبال کلیشه ها هستی اگرنه خود به
این گندگیت را می دیدی، مگر وجود تو معجزه و نور و
نشانه ای از خدا نیست؟ ویا وجود همین خلائی که در آن
خیره می مانی؟ آیا آن از اعجاز خالی است؟ آیا ذره ای
عاری از نور و اعجاز در این جهان می توانی ببینی؟ و
حالا که دیدی می خواهی با معجزه چه کنی؟ با مگس کش
بکشی؟ امید وارم بعد از دیدن نور و معجزه این چراغ را
خاموش کنی! و بدانی که خواب شبانه ی من در طبیعت
ارزشمند تر از عبادت کور کورانه ی توست.
تو با این چراغ روشنت مزاحم خواب من شدی و زمان
و مکان من را به هم زدی. اما دیگر حس نمی کردم که
او با وز وز و حضوراش
حال مرا خراب کرده است و بلکه به بزم من افزوده
بود.
برای خنده ای از ته دل سرم را روی سجاده گذاشتم خنده
ای که یک سال، ته دلم حبس کرده بودم که لوامـه ی مومن
من، با سرزنش ها و لب گــاز گرفتن هایش اجــازه ی
رهاییش را نمی داد. و خــدا می داند که برای این منع
چه زوری کشیدم. و باز خدا می داند که این خنده به
اندازه ی تمامی عبادتهایم مرا به مفهوم خدایی نزدیک
کرد.
از فردا که میان خلق الله بازگشتم و داستان نور دیدن
خود را عیان کردم و مادرم که از ترس خدا خنده اش را
پنهان می کرد!! گفت کافر شدی و من از کفر خویش خرسند
بودم.
11/6/88
|