داستان


شماره‌ هفت

 

 

نویسنده‌: فرخ نعمت پور

مترجم از کردی به‌ فارسی: فردین دولتی

 

مدت زیادی از تابستان سال شصت و هفت نگذشته بود كه او هرشب سه بار ما را می‌شمرد. بله دقیقا سه بار. بعد بدون اینكه به هدفش (از این شمردن ) برسد دست از شمردن می‌كشید و می‌رفت می‌خوابید،  به این خاطر كه:

ــ در اولین دور شمردن حواسش پرت می‌شد.  

ــ در دور دوم یاد دوران كودكی او می‌افتاد.

ــ و در دور سوم نمی‌دانست بعد از عدد شش چه شماره ای است.

 

وقتی برایش تعریف كردم تعجب كرد و گفت عجیبه خوب چهار بار می‌شمرد یا حتی بیشتر. در جواب گفتم:

ــ مگر نمیدانی حواس پرتی همراه شماره ها است.

ــ مگر نمیدانی خاطرات بچگی آدم را ترک نمی‌ کنند.

ــ مگر نمیدانی وقتی كسی شماره‌ای را از یاد می‌برد، باید برگردد و از اول شروع كند.

 

خوب یادمه كه چه جوری ما را می‌شمرد. صبر می‌كرد تا خوابمان ببرد (البته من همیشه بعد از خودش می‌خوابیدم) دستش را اشاره‌وارمی‌كشید، با گفتن هر شماره  لبهايش را چروک می کرد و بعد آنها را با زبانش تر می‌كرد. سر پوش سفیدش زیر نور كم و زرد رنگ چراغ بالای سرش آرام آرام جلو چشمم محو میشد.

 

 وقتی برایش تعریف كردم، گفتم كه ما فقط شش نفر بودیم و نه بیشتر، با این وجود او همیشه بعد از شماره شش شماره دیگری را زیر لب زمزمه می‌كرد. بعد با رسیدن دستش به جای خالی كنار من، شماره در گلویش گم می‌شد و شماره هفت را از یاد می‌برد.

 گفت خوب مطمئنی شماره هفت را بلد نبود؟ من هم در جواب گفتم:

ــ مگر نمیدانی روزی هفت بار خودش را فدایمان می‌كرد؟

ــ مگر نمیدانی چقدر"حه‌وته‌وانه" 1را دوست داشت؟  

ــ مگر نمیدانی هر روز به هفت قران قسم می‌خورد كه هیچ وقت او را از یاد نخواهد برد؟

 

كم كم  ازجای خالی بغل دستم می‌ترسیدم. انگار كسی در آن خوابیده بود و من نمی‌دانستم و یا  احساسش نمی‌كردم. غمی عمیق وجودم را فراگرفته بود. با خودم می‌گفتم اگر قرار است هفت گم شود شش هم می‌توانست گم شود، شش من بودم.

 

 شبی خواستم  بهش بگویم كه بی خیال شمردن بشود. خواستم بگویم وقتی چیزی را زیاد می‌شمرند خود به خود كم می‌شود، ولی نگفتم، چون هنگام شمردن آنقدر جدی و خشك بود كه جرئت گفتن را در من می‌كشت. خوب پس چرا هنگام خوابیدن ما را می‌شمرد؟ به نظر من بهتر بود هنگام طلوع خورشید و صبح هنگام این كار را می‌كرد. چون انسان هنگامی گم می‌شود كه همه خوابند. دیگر كسی نمیفهمد كه كی می‌رود و كی می‌آید. حتی اگر تمام در وپنجره ها راهم بسته باشی، باز راهی برای ورود باقی می‌ماند. آه از حال و وضع خانه‌ امثال ما هم، كه نه دیوارش به‌ دیوار میماند و نه پنجره اش به‌ پنجره! چنین وضعی هر كسی را به طمع می‌اندازد كه بیاید و ... خوب از این آسانتر مگر می‌شود از راز زندگی مردم سردرآورد؟

 

همه می‌دانستند كه ما را می‌شمارد، از همسایه ها گرفته تا معلم مدرسه. همسایه ها دلشان برایمان می‌سوخت و بعد از نماز برایمان دعا می خواندند. معلم هم چشمانش تو هم میرفت و با دیدگانی خیره‌ به من، در فكر فرومیرفت.

یك روز هنگام تمرین درس سر کلاس اتفاقی شماره هفت را روی تخته سیاه نوشت، شماره ای سفید روی تخته ای سیاه. به‌ ناگهان بیقراری عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت. گفت:‌ "طبق روایات از هفت رود و هفت دریا گذشت و مرز هفت ملت را شكست و..." با خودم گفتم خدایا چه هفت های دیگری كه باقی نمانده‌اند.

 

.عهد كردم كه جایم راعوض كنم. ولی چطور؟ فقط دوتا پتو داشتیم كه برای هر شش نفرمان بود. به ناچار پشیمان شدم. هنگام شمرده شدن فقط من بودم كه بیدار بودم، بقیه خواب بودند .جالب بود، حتی یك بار هم پیش نیامد نگاه هایمان با هم تلاقی کنند. همیشه هنگام شمردن دستش روی ما بود و نگاهش به جای خالی هفت. با خودم می‌گفتم این گوشه تمام دنیایش است. خودش پایین تر از همه جلوی پای ما می‌خوابید و به خاطر این كه شبها مجبور نباشد برای آوردن آب بیرون برود، یك پارچ آب بالای سرش می‌گذاشت. ما همیشه آنقدر خسته بودیم كه به ندرت آب می‌خواستیم، ولی همیشه صبحها وقتی از خواب بیدار می‌شدیم، می‌دیدیم كه آب زیادی داخل پارچ باقی نمانده. بعد ها فهمیدم كه هفت عادت داشت تا صبح چند بار آب بخورد!

 

به هفت عادت كرده بودم. دیگر كاملا مطمئن بودم كه شبها كنارم می‌خوابد. بو و رنگ مخصوص خودش را داشت. حتی بعضی شبها پتو را كمی به طرف خودش می‌كشید. گاهی اوقات ملچ ملچ کنان خودش را جمع می‌كرد، انگار دنبال پستان مادرش می‌گشت. تنها عیبی كه داشت این بود كه نه با ما می‌خوابید و نه با ما بیدار می‌شد. احساس میكنم با بالا آمدن خورشید گم می‌شد. انگار آفتاب صدایش می‌زد. هرروز با خورشید می‌رفت و باغروبش برمی‌گشت. او می‌دانست كه «هفت» برمی‌گردد، به همین خاطر هر شب یادش بود كه آن‌شب هم مثل شبهای دیگر ما را بشمرد.

 

 

یك شب هنگامی كه به عدد شش رسید، خواستم بگویم "هفت" ولی نگفتم احساس كردم او باید هفت را ببیند نه اینکه‌ بشنود. خوب چطور میتوانست؟ فردایش رفتم پیش معلم‌مان. بهش گفتم كه به عدد هفت نیاز دارم، بله عدد هفت.  گفت عدد هفت هیچ كجا گیر نمی آید. هفت تنها یك خیال است و بس، شماره ها همه خیال هستند. فكر كردم اگر این جوری باشد پس شش و هفت با هم فرقی ندارند. خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم. اگر این جوری باشد و شماره ها هیچكدام  باهم  فرقی نداشته باشند، در این صورت ممكن است من هم هفت باشم. من میتوانم هفت بشوم. برگشتم منزل. مشغول شستن ظرفها بود. به آرامی رفتم تو. بدون اینكه متوجه بشود، كنارش ایستادم. خواستم بگویم غم نخورد چرا که‌ من هم هفتم، ولی نتوانستم، نگاهش هنگام شستن ظرفها همان نگاهی بود كه هنگام شمردن داشت: حواسی پرت. او همیشه حواسش جایی دیگر بود. آرام برگشتم و بیرون رفتم.

 

باز هم شب، باز هم هنگام شمردن، باز هم هنگام گفتن هفت باز ماند و رفت  گرفت خوابید. من هم بعد از كمی این ور و آن ور شدن خوابم گرفت. مثل یك شش كج و كوله دهنم را باز كرده بودم. خرو پف می‌كردم. اما چطور اینرا می‌دانستم؟ خیلی ساده‌! چون به محض اینكه بیدار شدم، آخرین خروپف خودم راشنیدم. چشمهایم را باز كردم، هنوز شب بود. شبی آشنا به صدای نفسهای یك تا پنج چه خواب عمیقی داشتند. دراز كشیدم كه بخوابم. احساس كردم كسی دیگر كنارم در سمت چپ دراز کشیده‌ است. درست جای شماره هفت خوابیده بود. با دست آرام لمسش کردم ، آری پیكری هفت گونه‌، دو ستون كه در پایین به هم می‌رسیدند و از بالا از هم جدا. دو ستون خیس. هفت! ترسی عجیب وجودم را فراگرفت. هفت آنجا بود، دقیق در اوج زمستان برگشته بود. جرات نكردم چیزی بگویم. برگشت. در چشمانم نگريست. بعد گفت: "خیسیم از برف و باران نیست، خیس باران درون رگهایم هستم " خون! دستهایم را بو كردم، بوی دم دمای صبحهای تابستان، بوی كسی زیر دیـــواری بلند با دست و چشمانی بسته. گفت نه به خاطر او (مادرم ) بلكه به خاطر خودم برگشتم، فكر نمی‌كردم تا این حد دلم تنگ شود.

چیزی نگفتم، گفت:

- با رویاهایم بسیار دور رفتیم، طوری كه اینجای كوچك را فراموش كرده بودم. هرجا كه باشم به اینجا نیازدارم.

 گفتم:

ــ پارچ، آب دارد برایت آب بیاورم؟

ــ نه نمی‌خورم. آب برای من خطرناك است. برای رفتن به‌ این چند قطره خون باقیمانده‌ احتیاج دارم.

تعجب كردم و گفتم:

ــ نباید بروی! فردا شب هم بمان تا وقتی كه او تو را ببیند و بگوید "هفت"!

ــ پس شبهای دیگر چه؟

ــ كمی صبر كردم و گفتم:

ــ شبهای دیگر را فراموش كن، برای یك بار هم كه شده بگذار او مثل قدیم ها باشد.

لبخند تلخی روی لبهایش نشست.

ــ كجای كاری! قدیم ها مثل قدیم ها خواهد ماند، به دنبال خیال است.

سرش را چرخاند و نفس عمیقی كشید. انگار می‌خواست برای همیشه بوی اتاق را در سینه هایش نگهدارد.

گفتم:

ــ مگر تو دنبال خیال نرفتی؟

سرش را بلند كرد و گفت:

ــ او خیالی به سمت گذشته و من خیالی به سوی آینده، و این اتاق هم محل به هم رسیدنمان.

گفتم:

ــ او گریه و تو پیکری خون آلود.

به كمك زانوانش بلند شد و گفت:

ــ او سرگشته‌ یك اتاق و من سرگشته‌ تمام جهان!

فكر كردم من شش و او گفت، با هم شصت و هفت، بله سال شصت و گفت. وقتی نوروز آمد او برای همیشه گم خواهد شد. انگار فكرم را خوانده باشد گفت:

- یادت باشد حتما بهش بگوئی از این به بعد جای من بخوابد. یادت نرود ها!

فكر كردم باز هم هفت می‌شدیم، باز هم شصت وهفت. اگر این جوری باشد حتی اگر نوروز هم بیاید شصت و هفت گم نمی‌شود.

 

بیدار شدم. زانوهایم را بغل كردم. هفت آرام دراز كشید. ساعت‌ها ‌گذشت، خوابی عمبق هفت را فراگرفته‌ بود. یك دفعه فهمیدم اگر چه شش و هفت كنار هم بودند ولی خیلی از هم دور بودند. او گم می‌شد و من باقی می ماندم. من می‌ماندم تا هشت بله تا شصت و هشت و شصت و نه‌، بعد سالهای دگر با او شروع می‌شد. فهمیدم که‌ شماره ها هیچ وقت گم نمی‌شوند. از فرط خوشحالی خواستم محكم در آغوشش بگیرم، اما در همان لحظه او که‌ پایینتر از ما دراز کشیده‌ بود، بیدار شد. با خودم گفتم احتمالا می‌خواهد ما را دوباره‌ بشمرد، ولی ما را نشمرد. آرام آمد و در جای هفت دراز كشید. آنگاه دیدم هفت در كالبدش آرام آرام محو شد. برای اولین بار در آن‌شب زمستان دیدم كه بعد از این كه هفت كاملا در كالبدش محو شد، همراه خوابی شیرین و لبی خندان گفت:  "آه‌ پسرم خوش آمدی. خوش آمدی!"

 

 

1) هفت برادران، و نیز اسم یک امام زاده دراطراف شهرستان بانه است.