پناه بر خدا از دست شیطان فواد جهانی میگم، بگذار اینطور فکر کنند بی باور شدم، دیوانه ام یا شیطان رفته تو جلدم. گیجم، منگم. نمیدانم یا نه میدانم چه نیروییست هر چه پیشتر میروم شکم را بیشتر میکند و پرسشهای بیشتری گیجم میکنند!. دم در بیمارستان همه اتفاقات چند روز پیش یا نه چندی از آنها یادم می آید که موبایلم زنگ میخورد. آنروز به کرج رفتم دنبال مادر و خواهرم، داخل مترو کتاب دنیای سوفی اثر یوستین گردر را میخواندم که باهاش آشنا شدم. حالا او بود "بدیع" گفت: تهران چند شبی مهمانت میشوم. نمیدانم بگم خوش آمدی نگم، بی خیال مهمان هر مرام و عقیده ای هم که داشته باشد باز هم مهمونه و حبیب خدا، مشکل اینجاست که خودم هم سرم برای این دردسرها میخاره. بحث و صحبتمان از فلسفه و جامعه اطرافمان یا رشید گفتنی گوساله های اطرافمان بطرف دین و عرفان کشید و او سریع نظر خودش را اعلام کرد و من سریع فهمیدم که بهاییه ( از آنجا که گفت بنظر من تا دنیا دنیاست پیامبرانی بعد از حضرت محمد (ص) هم می آیند ) از زرنگی خودم نبود بلکه این مدت یکی از همکارانم که بهایی بود اطلاعات خوبی در این مورد بهم داده بود. خلاصه آنروز شکر خدا ایمانم را سالم به خانه رساندم. خیلی به مادرم التماس کردم نیا، نوکرتم فعلا نیا تهران، به پدرم التماس کردم، افاقه نکرد. نمیدانم چرا میگفتم نیا. امروز از شرکت بهش زنگ زدم، پس از هفت هشت زنگ: _ الو فواد جان سریع خودتو برسون خونه فکر کنم دستم شکسته. _ چه جوری؟ کی؟ _ دویدم گوشی رو بردارم روی سرامیکها لیز خوردم و افتادم... آی ی ی _ باشه اومدم... اکنون پس از اینکه به سه بیمارستان دیگر هم رفتی، اینجا آمدی که مخصوص استخوان و مفصل و اورتو پدیست، دکتر نظرش اینه که باید جراحی بشه، دستش بدجوری شکسته. فکرت خودت هم نمیدانی کجاست و گیج به دور خودت میگردی، چه حکمتیه باید مادرت بیاد و تو این شهر درندشت بی سر و ته به این بیمارستان بیای و چشمت به چند دوست بیافته و دوباره در همان حال که نزدیکست گاهی غرقت کند و گم بشی و دوباره میهمان بشی مهمان افکار و خاطرات خودت، مهمان سرنوشت، آنگاه آن دوست تازه ات هم فامیل رفیق قدیمیت باشه... چقدر عجیبه. خیلی چیزها هست روی شانه هات سنگینی میکند، میدانی چییه اما نمیتونی بگی یا نباید بگی، مردم فکر میکنند دیوانه ای، ازت دوری میکنند، ازت میترسند، حتی بعضی اوقات خودت هم از خودت میترسی یا خودت را بازی میدی، به خودت هم باور نداری، دیگر خواب و رویاهایت را نمیتوانی از زندگی عادی تشخیص بدی، خواب کفش میبینی، کفش سفید، از اون کفشهای یسیکن کره ای اون کفشهایی که خیلی وقته دنبال اصلش میگردی. خواب دیدم، خوابی که میدانم چه بود ولی نمیتوانم تعریف کنم یا وقتی که میخواهم تعریف کنم یادم میرود و دیگر یادم نمی آید. فرداشب مهمان دارم،زیاد، هر کدام از یک جا، دلم نمی آید به هیچکدامشان بگویم نیایند، امروز مادرم را از بیمارستان به خانه آورده ام. بی تاب نشدم ولی از این پس مهمانهایم باید نوبتی بیایند، پتو، بالش و ظرف و ظروفم کم است. بعضی اوقات هم میهمانی داری که مجبور هستی آیینه بخری، دیگر نمیخوای برای نگاه کردن به خودت داخل آسانسور بری و در آیینه آسانسور قد و بالای خودت را نگاه کنی، اگر خودت هم دزدکی بری خجالت میکشی به مهمانت بگی برو تو آسانسور خودت را تماشا کن. ممکن هم هست یهو آسانسور به طبقه بالایی برود دم در منزل همسایه ات و پس از اینکه در را باز کند میهمانت را ببیند، حال اگر نیمه شب یا کله سحر باشد و همسایه ترسویت بیهوش شود، خر بیار و باقالی بار کن. هنوز هم از شرمندگی آن دو دفعه که در آسانسور ازت ترسیده بود عرق سرد روی پیشانیت میلغزد. برخی اوقات دوست داری دور و برت پر از مهمان باشد ولی ناگزیری از قبولشان، باید یک جوری دست به سرشان کنی و دلشان را برنجانی اما تو هیچگاه این کار را نکرده و نخواهی کرد. گاهی باید جوری رفتار کنی که مردم، دوست و آشنا سرزنشت کنند یا حتی پدر و مادرت، اما آنها نمیدانند تو چه فکری هستی، چی توی دلت هست، اگر بگویی دیوانه ات میپندارند، ازت میترسند و میگویند اجنه همراهش است. حتی جرات نمیکنی خوابهایت را نیز تعریف کنی اگر هم بخواهی گاهی دهانت قفل میشود. حال شما هم دیوانه ام میپندارید اما من بهتان میگویم بار دیگر این متن را نخوانید چون از خودتان خواهید ترسید و به شک خواهید افتاد،شک به همه چیز... حتی به کفشهایتان، به میهمانتان، به خوابی که میبینید به چیزی که میفهمید ولی نمیتوانید بگویید و اگر هم بگویید مردم دیوانه تان میپندارند. مهم این است همه ما کم و زیاد این جور فکر و حسها به ذهن و قلبمان خطور میکند و وقتی کسی رازی را نزدمان فاش میکند ازش میترسیم، دیوانه اش میپنداریم یا آنگونه احساس میکنیم که جن است یا شیطان رفته توی جلدش |