داستان


اسرار گذشته‌ ما

هنگامی که‌ داشتم دوروبر کپسول مادربزرگم می‏چرخیدم، به‌ طرزی غیرمنتظره‌  تعدادی جعبه‌ را که‌ به‌ صورت خوبی مخفی شده‌ بود، یافتم. به‌ نظر اشیا عجیبی می‏رسیدند بنابراین آنها را باز کردم و یک چیز خیلی با ارزش و سری را که‌ قرن‏ها منتظر کشف شدن بود، یافتم.

همچنین یک آلبوم قدیمی را یافتم که‌ به‌ طرزی شگفت آور از انواع کارت‏ها و عکسها پر شده‌ بود. اطلاعات آلبوم را فورا برای یک تجزیه‌ و تحلیل به‌ کامپیوترم وارد کردم. نتایج مرا حیرت‏زده‌ کرد. هنگامی که‌ اسکنر تاریخی من داشت عکس‏ها را برای من توضیح می‏داد، نتوانستم خودم را از آغاز خنده‌ ناگهانی متوقف کنم. نه‌ تنها سبک زندگی قدیمی و رسم و رسومات انسان ماقبل تاریخ را سرگرم کننده‌ دیدم، بلکه‌ همچنین آنها را هم خیلی جالب و آموزنده‌ یافتم.

اما حقیقتا، من نتوانستم واقعا" بفهمم که‌ چطور اجداد من می‏توانستند به‌ آن سبک زندگی کنند. اولین چیزی که‌ واقعا در مورد زندگی آنها مرا گیج کرد، حقیقتی بود در مورد احتیاج آنها به‌ یاد گرفتن و صرف کردن نصفی از زندگیشان و نیز همه‌ دوران جوانیشان در آن نوع موسسه‌ آموزشی. بعلاوه‌ اینکه‌ آنها مجبور به‌ انجام دادن آن فرم از تکالیف بودند.

محض رضای خدا، آیا آنها از اینکه‌ این چه‌ تاثیر بدی روی مغز بچه‌‌های آنها دارد، آگاه نبودند؟ اصلا" این تعجب‏آور نیست که‌ آنها مرتکب خودکشی می‏شدند و نصفی از آنها قبل از اینکه‌ به‌ بیست سالگی برسند، دیوانه‌ می‏شدند. نه‌ فقط آن، بلکه‌ همچنین باید مریض مرگ پاکی سوراخهایشان باشند، که‌ البته‌ منظورم خانه‌هایشان است. صداقتا، من نمی‏توانم کلمه‌ دیگری را برای شرح دادن خانه‌‏های آنها در نظر بگیرم. جایی که‌ نصفی از زندگیشان را در آن نوع حالت ناآگاهی، ناآگاهی از هر چیزی که‌ دوروبر آنها است سپری می‏کردند. بعدا دریافتم که‌ آن حالت خواب نامیده‌ می‏شد. چه‌ کلمه‌ جالب و مضحکی. نه‌ فقط آن، بلکه‌ آنها عادت به‌ راندن وسایل نقلیه‌ زمینی و راه‌ و روش عجیبی برای صرف کردن تمام روز داشتند.

تا آنجای که‌ من سردرآوردم آنها عادت به‌ سپری کردن 8 تا 10 ساعت اضطراب آور در کار داشتند. اما غیر از همه‌ اینها، آنها دستی آزاد در انتخاب کردن لباسی که‌ می‏خواستند بپوشند، داشتند. مطمئنا این چیزی است که‌ من بیشترین حسودی در مورد آن دوره‌ را دارم. در مقایسه‌ با امروز این بی‏نهایت بهتر بود، وقتی که‌ فقط یک اونیفورم داریم و هرگز درش نمی‏آوریم و وقتی که‌ از محدوده کپسولی رد می‏شویم که‌ به‌ صورت اوتوماتیک‏وار تمیز می‏شود.‌

در حقیقت آنها با غذاهائی که‌ مصنوعی نبود تغذیه‌ بهتری داشتند. باعث تاسف است که‌ آنها از محیط طبیعی خیلی تمیز دوروبرشان قدردانی نمی‏کردند. بخاطر اینکه‌ در جهان من هر چیزی غیر طبیعی است و بو و مزه‌‌ تازگی بهار را وقتی که‌ همه‌ گل‏ها شروع به گل و میوه‌ دادن می‏کنند‏، غیر ممکن است.

از طرف دیگر من سبک زندگیم را برای هر چیزی تغییر نمی‏دهم، منظورم اینست که‌ که‌ بدون جیمم قادر به‌ زنده‌بودن نیستم. جیم مادر و خدمتکار من است. او یک روبوت است که‌ از من و کپسولم مراقبت می کند. و من مطمئنا ماشین پروازم را ترک نخواهم کرد. این روزها ما از ماشین‏های پرواز به‌ عنوان وسیله‌ نقلیه‌ استفاده‌ می‏کنیم.آنها فوق‏العاده‌ مفید هستند. بخاطراینکه‌ در فشردگی ترافیک گیر نمی‏کنید. همانطوری که‌ در گذشته‌ چنین اتفاقی می‏افتاد. شما حتی می‏توانید به‌ سیاره‌ دیگری فقط در پنج دقیقه‌ مسافرت کنید.

بنابراین روشن است که‌ زندگی ما امروز کاملا" متفاوت است. ما حتی فکر وارد شدن به‌ جایی که‌ چشمانمان را ببندیم و تصاویر عجیب را تجربه‌ کنیم نمی‏کنیم. ما به‌ سادگی از قرص‏های ویتامین‏زا استفاده‌ می‏کنیم که ما را کمک به‌ گذراندن 24 ساعته در شبانه‌روز می‏کنند‌. کار اجباری نیست و ما می‏توانیم در کل روز در هر راهی که‌ انتخاب می‏کنیم لذت ببریم، یا با کامپیوترهایمان یا با انجام دادن چیزی دیگر.

 چیزی که‌ خیلی تنفرآمیز یافتم این بود که‌ اجدادمان تماس‏های فیزیکی با یکدیگر داشتند. مثل دست دادن، بغل کردن و حتی بوسیدن. این خیلی تعجب‏آمیز نیست که‌ آنها بیماری‏های خیلی زیادی داشتند. و خیلی از افراد جوان از عفونت‏ها می‏مردند. محض رضای خدا آیا آنها درک نمی‏کردند که‌ میتوانستند به‌ صورت تله‌پاتیکی ارتباط برقرار کنند؟

به‌ هر حال من سرعتم را، جهان دیجیتالیم را با چیزی دیگر جایگزین نمی‏کنم. تنها چیزی که‌ به‌ آن اقرار می‏کنم آنست که‌ هر چیزی نقاط مثبت و منفی خود را دارد و چه‌ کسی می داند؟ شاید نسل های آینده‌، جهان من و سبک زندگی من را خیلی عجیب و از مد افتاده‌ بدانند. اما تا آن موقع من قصد دارم اوقات خوبی را داشته‌ باشم.

نویسنده‌: مارسیا پتروویچ

مترجم: علیرضا امین رعایا

تهران

04.01.2007